پروتكتور عزيز!
طبيعی است که ما همدیگر رانشناسیم، طبیعی است که من بگویم یحیی نیستم و لابد هوا خوب است. طبیعی است که فکر کنم باز توی مترو نشستهام و دارم به موزیک تو گوش میدهم، طبیعی است که کل زندگیام را توی کولهام این طرف و آن طرف ببرم و با ام- پی- تری جدیدم (اسمش را الویرا گذاشتهام) فکر کنم که آدمی مثل تو کجا میتواند زندگی کند – نمیدانم تو هم زندگی میکنی یا نه؟- کجا آهنگ می سازد و چطور زیر درختان اگر بخواهد چرت میزند. اگر دلت بخواهد میگویم همه چیز بر وفق مراد است، هوا فوقالعاده است، گیاهان خوشحالند و پرندگان در آسمان لایتناهی- ما تشبیهات اینطور زیاد داریم- پرواز میکنند و هنوز فشار خون من نرمال است، یا لااقل من اینطور فکر می کنم، سازهای بادی و تنظیم آهنگهای تو فوقالعاده است و ساده اگر بگویم چیزی مثل سیالیت هوا را در خود دارد، مثل رهایی و نفس، رنگهای مواج گلهای سرخ و شادی کودکانی که در قصههای قبل از خوابشان فقرا ثروتمند میشوند و پری قصهها حکایتهای شیرینی را از جراحیهای موفق قلب و عروق نقل میکنند. میتوانم تصور کنم از این قصه ها چیزی نمیدانی و حتی آن خانم خوش حنجره- خواهر پروتکتور را میگویم- نمیتواند دستهایش را در هوا تکان بدهد و بگوید دختر کوچک آخر قصه چطور با پروانهها خوش و بش کرد و یا یحیی- که من نیستم- چطور خواب هزار گردابی را دید که روی یک صفحه کاغذ بقش بسته بود و زیر نور خورشید یک صبح زمستانی به رنگ زنبق و یاس می درخشید. رنگها چیزهای غریبی هستند که حتی با نیزه شوالیهها هم قابل قیاس نیستند، وقتی برای دستمال یک دوشس یا شرف اسب ترجیحا کهرشان، جدال می کنند و با همه احترامی که به تو و دی- وربانتن- کیندر- اواس قایلم، تاریخ قابل انکار نیست. اما من سازهای بادی و مکثهای سازهای ضربی آهنگهایت را میپسندم و باید اینجا- و شاید نه جای دیگر- اقرار کنم کاش من هم نوازنده سازهای ضربی و طبل بودم، بوممم، دا دا بوممم، و با زیر و بم آهنگهایت دستها و سرم را تکان می دادم. توی اتوبانهای متروک میرفتم و تمرین میکردم، بوممم، دا دا بوممم، چشمهایم را میبستم و فقط دستهایم را تکان می دادم، طوری که هر کسی بخواهد عکس بگیرد، دستهایم مثل پر پرندگان هزار تا دیده شود، چشمهایم همانطور بسته و مثلا من خوابم، یا مردهام، دراز کشیدهام و قطار دارد مرا به جاهای دور میبرد، کسی پیشگویی میکند که من زنده خواهم شد و بوممم، دا دا بوممم، خواب منظم ندارم، نه، ندارم، و فکر میکنم تاثیر گرد و غبار و سطح آب اقیانوسها باشد، حتما حالا میفهمی که من عاشق اقیانوسم، دریانوردان، دماغه کشتیها، واحد اسب بخار و موجودات اسطورهای ته دریاها. زمانهایی که گاهی پیدا و ناپیدا میشوند و دریانوردان تعجب میکنند و پیپ میکشند، کودکان تعجب می کنند که نه! و من بوممم، دا دا بوممم، طبیعی است که همین طور باشد و میتوانی تعداد کشتیهایی که از نزدیک دیدهام را از من بپرسی و من بگویم هیچ، تعداد قصههایی که در آن کشتی غرق می شود و من بگویم هیچ و حتی تعداد پروانههایی که بعضی وقتها- شاید فقط در بهار- روی گلها مینشینند و به قطاری که مرا میبرد نگاه میکنند. من مجبورم به آنها دست تکان دهم، یا شاید با آنها بازی کنم، اسمی را بگویم و آنها مثلا بگویند آن اسم یعنی چه و یا شاید الآن دارد چه کار میکند، قدش چقدر است، فاصله یک متر را چطور با دستهایش نشان میدهد، بوی چای مانده او را یاد چه جیز میاندازد و یا مزه ترش را دوست دارد یا نه؟ پروانهها یا قطارها یا حتی پوسته طبل و یا شستیهای پیانو هم میتوانند سوالهای از این دست بپرسند، من را در قطار ببینند که دارم موزیک گوش می دهم- یا مترو- و دارم به قسمتی از روده فکر میکنم که وقتی فاسد می شود، میبرندش، یا زیر پلکهایم، یا حتی گردنبندم، یا هر چیز دیگر را... اصلا مهم نیست، اصلا مهم نیست، مهم این است که سازهای بادی تو میتواند من را تکان دهد، بعد ثابت بمانم، بعد تکان دیگر و بعد بوممم، دا دا بوممم، فکر کن من طبل بزنم، طبال، یا نقاش، چرا که نه نقاش- و همه اینها را میگویم چون آهنگ تو مرا شاد میکند، لبخند، هه هه، آآآه، هه هه، نقاش صنعتی، یا نقاشی که میخواهد غروب را دقیقا وقتی هست و نیست را شکار کند، یا گرگی را که در انتظار شکار یک خارپشت است (در طرفهای شما خارپشتها چطور تولیدمثل میکنند؟)، من سریع باید او را اسیر کنم، با بوم و رنگ، با سمبل و قلم مو، یا یک ترانه قدیمی محلی راجع به گرگهایی که زیاد بودند، پشت کوه بودند، کوههایی که صدا داشتند، یا سازهای بادی شامانها- این را بیخود گفتم- دور آتش و یا معبد و شکارچیها، صورتهای رنگ کرده و نیزههایی که به سمت جانوران پرتاب میکنند، صدا، هوووف، صدا(زوزه)، صدا، - اینجا نامفهوم است- برف میبارد و یا باران سنگین، سازهای بادی و کوبهای، بوممم، دا دا بوممم، و من، هه هه، عکس من از این زاویه، کلیک، آهان، و دستهایم با دو چوب کوچک، روی پوسته طبلها، بوممم، دا دا بوممم، بالای کوه، حتی میتوانی من را زره پوشیده تصور کنی، روی گراوور چوبی قدیمی، یا یک دست نوشته، طبیعتا هوا خوب است، و اینکه شعر تو راجع به طبیعت است و مرگ و زندگی. هه، یک چرخه کامل از علیت، از کتابها و کلمهها، تو هم وقتی شعر مینویسی فکر میکنی، حتی وقتی شعرت تمام میشود هم فکر میکنی، یا شاید به فکر این باشی که یک رمان بنویسی، یا یک داستان را با نت و فلوت، با حنجره و ساز، تنظیم و سوپرانو، لا لا لاااا، راجع به یحیی- من هیچوقت یحیی را نمیشناختهام، نه، الآن فکر کردم، نه، هیچوقت- حتی هیچوقت هم نشناختهام، حتی زمانی که به دنیا آوردمش، چند وقت پیش، آن موقع هم ناآشنا بود و نه، اصلا بهتر است راجع به او آهنگی نسازی دوست من، میدانی تو میتوانی زیر درخت دراز بکشی، میتوانی با دوستانت عکس بیندازی، میتوانی فکر کنی، دنبال چیزهایی که گم کردهای، آلبوم عکس یا عقدههای کودکی، اسم کسانی که آسم دارند و یا عکس بخیه از عمل قلب کسی که فشار خون بالا داشته، مثلا یحیی، یا من که توی قطارم و دارم گریه میکنم، اوهو اوهو، تو مرا نمیشناسی، اوهو اوهو، عینکم را بده، اوهو اوهو، میخواهم با پشهها حرف بزنم، با جای نیشها، یا خودم را ببینم که پیر شدهام و دارم آخرین لیوان چای را نگاه میکنم، لیوان را میگیرم، دستم میلرزد، لیوان میافتد و میشکند- صدای شکستن- من را توی تلویزیون میبینند و میخندند، هه هه، اما میدانم در کشور تو به کسی که لیوان از دستش میافتد نمیخندد، یا سازهای بادی زیاد تیز نیستند، یا وقتی که میخوانی کسی تو را نمیبیند، نمیبیند، یا حتی توی قطار با شوالیهها نشستهای و تختهنرد بازی میکنی و تاس – صدای تاس- و داری واقعا حرکت میکنی. راه که می روی واقعا جلو میروی، وقتی روی صندلی مینشینی صندلی پشتت را خالی نمیکند، پایت نمیشکند، قطار از رویت رد نمیشود، لیوانهای شکسته توی گلویت گیر نمیکند و با جاذبه مشکلی نداری، جیبهایت را نمیگردی که اسمت را از روی کاغذ بخوانی و با صدای بلند به همه اعلام کنی، من پروتکتور...شغل آهنگساز... نوازنده کیبورد...و سازهای ضربی...خوشحال...با قطار...و یا حتی...ببین پروتکتور، من میتوانم همه حساب بانکیام را به اسمت کنم، یا بالای برجک به خاطرت رگم را بزنم، یا با چاقو روی چروک صورتم خط بیندازم، تقاضای دیوانگی کنم، مختل شوم، بوممم، دا دا بوممم، یا حتی موشی که توی تله گیر کرده، با اقدامات فایقه به قصد کشت، ببین من میترسم، حتی از آبی که نتواند غرق کند، حتی از زنهایی که به من لبخند میزنند، راه میروند، فکر نکن من گره خوردهام، فکر نکن که اصلا فکر میکنم، من قصههای زیادی شنیدهام که در آنها پری دریایی با گوشی و فشارسنج سراغ آدم میآیند، قرص زیرزبانی میدهند و دستهای آدم را میبندند، میخواهم گریه کنم...نه بخندم، چوبهای کوچک را بگیرم و طبل بزنم، بوممم، دا دا بوممم، آخر اتوبان متروک، خواب خواب، حال و صفا، یا یک جرعه آب خنک، لیوان و کلوزآپ، نه پروتکتور، من حالم خوب نیست، نترس همیشه همین است، پشت تابلوی یک طرفه دست و دلم میلرزد- هیچ نفهمیدی این کلمات رسمیاند؟- فکر میکنم دارم مسموم میشوم، همه جام کبود میشود، بغل باکرهها میخوابم، خوابم نمببرد و چند آهنگ ملایم گوش میدهم، فکر میکنم اقیانوسم و دماغه کشتیام را با خون چند گوسفند رنگ کردهام، شوالیهها را سوار کردهام و دارم میآیم تا با تو یک ملاقات رسمی داشته باشم، یک تقاضای رسمی مبنی بر اینکه راجع به بیماریهای روانی من یک آلبوم کامل ارایه شود، با لیبل و کاور و تاریخ انتشار آلبوم، طبلها را هم بازدید میکنم، و هرگونه نقص فنی غیر قابل قبول...و یا شاید فقط یک معذرت خواهی ساده به خاطر افسردگی و یک ابراز خرسندی ساده برای تنویر افکار، یا هر چیز دیگر که از ذهن تو هم خطور نمیکند. میتوانی اینطور فکر کنی که من دیوانهام، یا اینکه دیگر نامهای در کار نخواهد بود، یا اینکه من فقط یک سوء هاضمهام، بوممم، دا دا بوممم، و شاید هر چیزی. از اینکه تاریخ مرگ تو از الآن مقدر نیست خوشحالم و فکر کن من یک عقدهایام، یا مسافری هستم که از قطار نمیترسد، زبانش را زیر چرخها گرفته و نور چراغها دارند اشک او را درمیآورند، من یحیی نیستم باور کن، یحیی نه...
