تبليغاتX
nocturnalplexus -

nocturnalplexus


ضد انتقال برای تن

     چیزی دارد از کف پاهایم بالا می‌آید. چشمهایم را به شکافی از سقف می‌دوزم که سرما را به داخل راه می‌دهد و در عوض افکارم را که به دم موشی بسته شده که سرش از شکاف بیرون مانده تکان می‌دهد. قرصهایم را نخورده‌ام، چیزی دارد از کف پایم مرا سبک می‌کند، آرام سبک می‌شود و دیگر، نیستد. جلوی لیوان لب‌پرم که رنگ گرفته و یک ماهی می‌شود که با روزنامه پاکش نکرده‌ام و توی روزنامه حرفهایی بود که سبک شده بودند و سرم گیج رفته بود و با تفاله‌های چای فال گرفته بودم و اما فالم سر خورد و عکس‌هایش اصلا هیجانی نداشتند، بی‌ آنکه آنجا باشم کسی زار زده بود که بگوید آنجا نبوده و بی آنکه آنجا باشم می‌دانم که عکسی که توی قاب فلزی است واقعا سگ نیست و با اینکه سرش شبیه سگ است واقعا سگ نیست و دشت به من ربطی ندارد. توی روزنامه حرفهایی بود که با آنها دزدها جوراب جنـ ده‌ها را روی سرشان می‌کشیدند و آنها را می‌کشتند و توی گونی و ماشین‌های پلاک موقت ول می‌کردند، لبهایشان را با ماتیک رنگی می‌کردند و پولهای دزدی را توی حسابهای شرکتشان گم و گور می‌کردند، توی روزنامه دختری را دیدم که عکسش شبیه سربازی بود که فرار کرد و یا داشت فرار می‌کرد که گرفتندش، سر یک جاده پرت ایستاده بود و کوله‌اش را روی گونها شل کرده بود و جای خالی انگشتش را جلوی ماشینهای گذری می‌گرفت و لبهایش را جوری تکان می‌داد که انگاری بگوید آآآب، یا بگوید مادرجنـ نـ نـ ده، ویا شاید لبهایش را طوری گرفته بود که فقط کسی چشمانش را ببندد و با نوک انگشت روی تیغه بینی آفتاب سوخته‌اش بکشد و نرم از لبهایش ببوسد، خون زیر زبانش آرام تنه بزند و بیرون بیاید و برود زیر زبان سربازی که فرار کرد و یا داشت فرار می‌کرد که گرفتندش. چیزی زیر ریه‌هایم سنگین شده، بالا می‌آید و مثل مار نایژه‌هایم را سوراخ می‌کند و چنبره می‌زند. دست چپم را روی سینه‌ام گرفته‌ام، حالا پاهایم از تختم آویزان است و معده‌ام دارد از اسید تجزیه می‌شود، جوری که درهای ماشینی که توی بیابان گشت می‌زند و سربازها را پی می‌زند تجزیه شده، راننده‌اش جوری توی چشمها زل می‌زند که ببینی یک رطل عرق سگی توی کیسه‌های پف کرده زیر چشمانش جمع شده و بد جور بوی توتون مانده و کاه می‌داد و من باز سرش داد زدم کسی که سر عروسکها را کنده نمی‌شناسم و من آن دیوانه‌ای که از خمیر نان گلدان می‌ساخت و انگشتانش را یکی یکی می برید و توی آن می‌انداخت نیستم و صداهایی که توی سرم است را نمی‌شنوم و عکس سگ را نمی‌شناسم و این سگ ربطی به توله‌های ابلق دم بریده ندارد. من آن سربازی که نصف صورتش سوخت نیستم.

     آن شب سگ نبود و سگ لاستیک‌ها را آتش نزده بود و روی خودش بنزین نریخته بود. هوا سرد بود و سربازها جایی آن‌طرفها داشتند خودشان را گرم می‌کردند و کلی توی تفنگشان گلوله داشتند و صدای شلیک خونشان را شهوتی می‌کرد. توی پادگان ول بودند و برای یک نخ سیگار اضافی و یک جـ - لق کلاهشان را برمی‌داشتند و به سگها شلیک می‌کردند. دور آتش جمع شده بودند و یکی از روی برجک داشت آنها را می‌پایید و کسی غذای آنها را نخورده بود، اما آنجا داشتند به سگها شلیک می‌کردند، آنها به شدت داشتند شلیک می‌کردند.

+ نوشته شده در  ساعت 1  توسط nergal