تبليغاتX
nocturnalplexus -

nocturnalplexus

 

امروز که من از روحم آویزانم

تمام جهان این است

که وقتی من انگشتم را می‌سوزانم

کجای روحم چه می‌شود؟

 سی سالگی با سیب نصفه و چای نیم خورده و گروه کیوسک و خواب پروانه‌ی چوانگ دزو و بارانی که بر ضلع شمالی می‌کوبد، از زیر در داخل می‌خزد و با من سر ضلع جنوبی و درخت گیلاسم که دو سال است خشک شده و هنوز با اره از دید باغچه کنارش نزده‌ام قمار می‌کند و پای لیوانی بی عرق به سر سی‌سالگی می‌خندد و من در آینه شبیه چه چیزی باید باشم با صفحات نیم خوانده، با گوش نیم بیدار و پای نیمه خواب و به یاد چه شعری باید بیفتم؟ سر سی سالگی و سر اینکه بی آنکه بفهمم سیب تجزیه خواهد شد و اصوات شرط را به باد خواهند باخت و تنه درختم چیزی بین خاک و کرم وا خواهد داد و کسانی بعد از من هم باغچه را با سایه‌بان کنارش و بوی ذغال و فیلتر‌های پخش و پلا بیل خواهند زد و گیاهان در منطق طبیعی تری ادامه خواهند داشت. این بهتر است.

 یک وقتی بچه‌ای و توی خاک و خل و حماقت فکر می‌کنی مدرسه بهتر است. توی مدرسه پرت می‌شوی و کلی درس می‌خوانی و هوشت را به رخ جهان می‌کشی و شب و روز خودت را برای یک سری اراجیف منظم و مزخرفات کلاسه‌بندی شده می‌کشی، بعد می‌روی دبیرستان و باز با چند گوسفندی که مثل تو ریاضیاتشان از ادبیاتشان و ادبیاتشان از مستراح رفتنشان بهتر است مسابقه معدل و مبصر می‌گذاری و باز فکر می‌کنی دانشگاه بهتر است، می‌خوانی و زرتی می‌روی توی یک دانشگاه خوب یک کشور جهان سومی و یک رشته خوب جهان سومی را دو دستی می‌چسبی و آزمایش می‌کنی و به ضرب دیکسیونر و افه شتری ترجمه می‌کنی و توی آزمایشگاه هزار و یک چیز با ربط و بی ربط را می‌ترکانی و اندازه می‌گیری و می‌شکنی و گزارش می نویسی و برگه‌های کوئیز-  که قبل از آن کلمه‌اش را هم بلد نبودی- را تصحیح می‌کنی و فکر می‌کنی چقدر استاد جهان سومی‌ات خوشحال شده و کتاب بی‌ربط می‌خوانی و از شام و لباست می‌زنی که فلان چیز را به هر قیمتی شده بگیری و بخوانی و البته اگر بفهمی بهتر است و جین پاره‌ات مد روز است و ریش ژولیده‌ات چقدر به‌ات می‌آید و بعد فکر می‌کنی بیشتر بفهمی بهتر است و درس را شل می‌کنی و توی شعر و کافی‌شاپ و چند تا انتلکت گوساله لول می‌خوری که پخی بشوی و فکر می‌کنی این بهتر است و بعد دانشگاهت را عوض می‌کنی و نظریه می‌دهی و فکر می‌کنی هر کس ریش دارد عارف است وهر کس ریش بیشتری دارد عارفتر است و دور شوم- بول- ات گره ملوانی می‌زنی و یا هو و شمع و ضبط صوت اسقاط و چند سارق صوتی و سه تار و دف و بچرخ توی خودت که این بهتر است و فکر می‌کنی فیزیک هیچ ارزشی ندارد وقتی متافیزیک بهتر است و بعد فکر کلاس کارت را می‌کنی که عارف با تحصیلات خیلی عالیه بهتر از عارف با تحصیلات کمی عالیه است و می‌روی ادامه همان رشته جهان سومی را در یک دانشگاه دیگر جهان سومی ادامه می‌دهی و کار هم می‌کنی و سیگارت را هم می‌کشی که جامع‌الشرایط بودن یک عارف- روشنفکر- مهندس از قلیل‌الجهات بودن او بهتر است و فکر می‌کنی کارهای بزرگ مال آدمهای بزرگ است و یک تز نپز را با یک استاد نپزتر می گیری و با اینکه عملا دارد اشتباه راهنمایی‌ات می‌کند و کارت را به چند ترم برای یک تز احمقانه می کشاند فکر می‌کنی این هم تجربه است و این خاک نیاز به چند آوانگارد دارد که فکر کنند می‌توانند و زحمت خیلی زیاد کشیدن برای یک چیز خیلی کم هم خوب است و تجربه بهتر است و بعد کارت از دانشگاه با یک تز بی‌خود و چند مقاله که به اسم استاد مصادره شد و یک سکته آرام قلبی و اعصاب نه چندان راحت فکر می‌کنی بهتر است کار کرد و با پول بیشتر آن کتاب بیشتری خواند و می‌روی کار می‌کنی و توی کار کمی تو اشتباه می‌کنی و کمی رئیست و اعصابت به دی‌- یوثی کامل می‌رسد و کلی وزن کم می‌کنی و سر یک استکان و دسته کلنگ جهاد می‌کنی و فکر می‌کنی شاید اگر بتوانی از این خاک بروی بهتر است و اما باید اجباری را طوری دست به سر کرد و می‌روی دنبال معافی و از لوزالمعده تا حوالی خ‌- ایه‌ات را به هر دکتر و رمالی نشان می‌دهی و سر آخر سر اینکه مدرک جهان سومی‌ات زیر پرچم بیشتر به کار می‌آید به در بسته می‌خوری و لابد با تورم حاد عروق تحتانی بیضتین، الخیر فی ما وقع و البته این بهتر است و خواب دیده‌اند که بعد از اجباری آدم موفقی می‌شوی و تا قضای حاجتت را هم با هلی‌کوپتر می‌برند و خدمت بروی بهتر است و برگردی به مرکز جهانت، اتاقت، روی صندلی دلخواهت و فیلترهای سیگارت را توی سطل زباله مخصوصی که یک گوشه دارد سالها گندت را جمع می‌کند بیندازی و سر سی سالگی بفهمی تازه بیشتر دو راهی ها را چپکی رفته‌ای و اینکه فکر کنی هیچ چیزی بهتر از چیز دیگر نیست و نسل تو مثل اسامی روزنامه قبولی کنکور است که توی بساط لبو فروش تکه تکه شده و چه فرقی می کند چه کسی توی آن لبو بگیرد و از کدام مسیر برود. وقتی زباله شدی چه فرقی می‌کند چه سنی داشته باشی و یا در کدام سطل و به کجا جا به جا شوی و خب این بهتر است. 

 چیزهای کمی باقی مانده که بتوانم روی آن حساب کنم، جایی که نور کمی داشته باشد، چیزی مثل فالکنباخ یا آگالوچ، سیگار با فیلتر قرمز که فکر نکنم بتوانم بیشتر ادامه‌اش بدهم، الکل وقرصهای مسکن که همیشه مثل یک سامورای خوب کارشان را درست و با شجاعت انجام می‌دهند و نه آدمها با افکارشان و معده‌هایشان و شلوارهایشان، و علم به اینکه فرق بین من و یک پشه فقط در حد و اندازه‌های تفاوت جرمی است که در عملگر تقسیم بر جرم تاپاله‌های یک روستای با سرانه احشام متوسط، هر دو صفر فیزیکی است، و اینکه اگر بهترین استراتژیست هم که باشی، جنگی که سرتاسر آن را دفاع می‌کنی محکوم به شکست است. سر سی سالگی داری کسانی که با تو فکر می‌کردند را آرام از دست می‌دهی، آنها دارند سریعتر عوض می‌شوند و من دارم به این آمادگی می‌رسم که شاید هر کدام از آنها را سال بعد این موقع، در کسوت قاضی شرعی، فضانوردی، آکتوری، چیزی ببینم و البته این شاید بهتر باشد. واقعا چیزهای کمی باقی مانده که حتی بتواند من را برای چند دقیقه هم که شده از روی این صندلی بلند کند. به قول چوانگ دزو، ما در خواب به دنیا می‌آییم، در خواب زندگی می‌کنیم و در خواب می‌میریم و این اگر بهتر هم نباشد مجبوریم بپذیریم و برای چندمین بار از قول آن کارگر افغان، ما زیر بار زور نمی‌رویم، مگر زور زیاد باشد، نمی‌دانم شاید این بهتر نباشد، اما شاید لازم باشد بدانیم چقدر زیریم و زاریم با اینکه شاید هستیم و زور هست، هاست.

همین و خیلی هم همین.

من.

  

+ نوشته شده در  ساعت 19  توسط nergal