تبليغاتX
nocturnalplexus

nocturnalplexus


پنجره باز بود و خیابان پیدا بود. شعرهایش را گذاشته بود به حساب عزراييل گفته بود بخور، بپاش، بریز، دربیاور، این طرف پنجره جهان مال ذرات گرم وخیس است، ولی الآن دست خودم است كه چه‌كار كنم، دست خودم است که لیوان چایم را اصلا بریزم روی زانویم، یا روی سرم، یا کتاب بردارم دم دستم بنشینم جلو تلویزیون، یا بروم توی یخچال را الکی دید بزنم، پارج آب را بردارم بگذارم بیرون، بعد باز توی یخچال، زیر چند کلمه خط بکشم بروم توی فکر. موهایم چرب شده و احمد فکر می‌کند باید آنها را از ته بزنم، چند سال پیش بود که گفته بود به‌‌ام، داشتم می‌رفتم تو خلاﺀ، یعنی خلاﺀ که نه، فکر این که بیفتم و گم بشوم، مثل وقتی که خوابش را هم دیده بودم، الآن هم هر وقت که شد می‌خوابم، دراز می‌کشم و یا همانطور سرپا خوابم می‌برد، حتی وقتی دیگر نمی‌خواهم کسی را بکشم، به همه‌شان هم گفتم، همین‌طور که به تو می‌گویم، مثل همین الآن درست روبه‌روی هم نشسته بودیم، تیرباران شده بودم، با سوراخها، باران که نبود که، فقط کار چند نارنجک بود، لباس سفید، ک/یری، مثل این، یا چه می‌دانم قرمز یا صورتی که ته ته قرمز خون روی سفید بود، احمد خوش نداشت ببیندم اینطور کل کثیف می‌‍پلکیدم جلو چشمش، هوا رفته بود توی پوستم، آمپول هوای زیاد، پمپ هوا، تلمبه کارراپ کارراپ، ته دلم یا روی دلم یا اصلا سرم یک جور سنگین بود، چیزی بود که روی تنم و دست‌هام جا مانده بود، بین بغل من و هوا و احمد، آن موقع احمد اینطور گم و گور نشده بود که نشود ردش را گرفت، کسی هم پا‌پی‌اش نبود، خودش بود و اسلحه و من که آن موقع یادم است سرپا ایستاده بودم، یک چشمم را بسته بودم و چشم دیگرم را باز کرده بودم رو به هوا، نمی‌فهمم کجا دراز کشیده بودی و چرا رگ دستهایت سفید بود، لباس خیس تنت کرده بودی، لبهایت داشت کم کم بخار می‌شد، اصلا رفتنت از همان دور و بر شروع شده بود، از همان وقت‌ها، از همان احمد، من داشتم از سوراخهای لباسم می‌دیدمت، بعدا فهمیدم پشت سرت دویده‌ام،‌دستهایم را گرفته بودم بالا پایین و هر طرف و اگر خوب یادم بیاید بعدها فقط روی تخت افتاده بودم و آب دهانم کش می‌آمد و بالش را خیس می‌کرد، از پشت یکی از خیلی پنجره‌هایی که هیچ کدامشان یادم نمانده به آسمان نگاه می‌کردم، یا به تلویزیون، یا آن موقع که توی برهوت گیر افتاده بودم و هیچ دم و دستگاهی با‌م نبود فقط روی خاک دراز می‌کشیدم و دهنم را باز می‌گذاشتم تا قطره‌های باران بیفتد آن تو، نفس، قطره‌های باران آن تو، آب را قورت می‌دادم و به تو نگاه می‌کردم که پشت سیم‌خاردارها افتاده بودی و بین هیکل تکه‌پاره‌ات، لبخندت خیلی مثل احمد بود، خوابیده بودی آن‌طرف و من هم این طرف و داشتم به رد پوتین‌ها نگاه می‌کردم که شکل خزه از هر طرفی می‌آمد و به هر طرفی می‌رفت، از طرف دستی که دراز کرده بودم – الآن دارد خوب یادم می‌آید- به طرف جایی که دورتر افتاده بودم، هر طرف به هر طرف، طرف‌های بزرگی که خواب می‌دیدم، جنگل‌های بزرگی که درختان با ارواحشان در آن گم می‌شوند، می‌بینم که درختان می‌روند، می‌بینم که من هم می‌روم، دهنم مزه تلخ می دهد، طعم آهن زنگ زده که مثل خون توی دماغم لخته شود، اسم‌ها را توی ذهنم دلمه کند، هزاران هزار نفری که بعضی افتادند، خون از آنها ریخت، فرار کردند، خون از آنها ریخت، لبخند زدند و خواستند بچه‌هاشان را سقط کنند و خون از آنها ریخت، اسمها را می‌شمارم، هووم‌م‌م، بچه‌هاشان و خودشان که دیگر خیلی شده بودند و شاید بعضی از آنها مثل ما پیش هم دراز کشیده بودند که خون ازشان ریخت، صدای زنگ و آهن و بوی پیچیده توی دل و روده‌شان که به هم می‌پیچید، می دانی درد عذاب دارد، مثل خارکسسه خوب نیست، می‌پیچد و تا نزدیکی‌های آدم می‌آید، فکر کن آدم بخواهد در هر لحظه‌اش جای دیوار باشد و یا کابل و یا پریز و مسکن قوی که به مارهایی می‌زنند که بخواهند کتاب جادو را رونویسی کنند، از هر نسلی به نسل دیگر، همه با دست‌خط خودشان، مثل زمین‌های صافی که بزرگترین توپهای جهان هم روی ان جا بگیرد،‌ مثل بغل من که جنگل را جا داده بود، پخش و پلا، فکر می‌کنی من خوابیده‌ام و شاید تو الآن در وضعی نباشی که بتوانی با همه تنت یک‌جا دراز بکشی، جسم ویرانت را جمع کنی، جسمی که دیگر جسم تو نیست، جسم من هم نیست و اگر کسی روزی پیدایمان کند دیگر نه من هستم و نه تو و نه احمد، چیز دیگری است که اسمی ندارد، ما هیچ‌وقت اسم نداشته‌ایم، هیچ وقت نبوده‌ایم، فقط قاب عکس بودیم که سگها را با دندانها و قلاده تویش نشان می‌دهد، مثل تکه پارچه‌ای که بعدا ما را توی آن جمع می‌کنند، ما که نبوده‌ایم، هه، نیستیم، هه، مثل سرطان که زیاد می شویم و همه‌جا را می‌گیریم و جزئی از تن نیستیم، هه، خارکسسه خوب نیست، تیرباران خوب نیست که، نه تو توی بغل من و نه من بالا سر تو که الآن باید اسمهای ما را هم تیرباران می‌کردی، و تاریخ را که توی آن کلی آدم با پوتین و اسم دروغ آمده‌اند و جای خالی بین ما را با آب یخ پرکرده‌اند و یا بین ما برق فشارقوی می‌انداختند و پوستمان ورمی‌آمد، آب یخ را به‌مان می‌دادند و باز کسی اسم ندارد، کسی نمی‌داند که من که مرده‌بودم آفتاب چقدر بود و یا اینکه چقدر طول کشید تا کلا ذوب شوم و فقط چند گیاه‌ کم‌رنگ توی کفش‌هایم دربیاید و اگر زنده می‌ماندی می‌دیدی که هنوز هم از پشت پلک‌هایم دایره‌های رنگی را می‌بینم که می‌چرخند و می‌چرخند و تیر می‌اندازند و اسب می‌تارانند و شاید الآن دیروز بود و من باز داشتم توی شعله فندک حل می شدم و فقط سوراخهای پیراهنم سالم مانده بود و اسید معده‌ام و تو باید تفنگت را برمی‌داشتی و به من شلیک می‌کردی، باید موهایت را باز می‌کردی، دست‌خطت را عوض می‌کردیم با کارد و سنگریزه‌هایی که تا الآن هم زیر زبانم است، ورد می‌خواندی و مارهایی که همه بدنت را لیسیده بودند و توی بهشتی از عضله و آژیر فک‌هایشان فس فس می‌کرد.

+ نوشته شده در  ساعت 2  توسط nergal