میگفتند کیلومتر پنج فضا نبود، خلاء بود و یا اصلا خلاء هم نبود، کوههایی
بود که گویی در خلاء بالا رفته بود، رسیده بود به جایی بین زمین و آسمان و پای کوه
و یا حتی توی شهر سربازهایی را دیده بودند که با تجهیزاتشان زیر پرچمی ایستاده
بودند که شکل چشم داشت و طاووسی که پرهایش هر گرگ و میش میریخت، سربازها ایستاده
بودند و رنگها زیر مه یا بخاری که از دهانشان بیرون میزد، روی شانهشان میریخت،
سر میرفت، بیدار میشد، میافتاد توی مردم، بین مردهها و زندهها، کبودها، زخم
خوردهها، گلوهای پاره، ناقص شدهها، بیدار میشد و سر میرفت، تنوره میکشید و
چشمانش از شانه سربازها سر میچرخاند، تو بگو ماری که شاید طاووس بود، طاووسی که
در برابرش خم میشدند، تعظیم جلوی پرچم و خورشید آرام بالا میآمد و صداهایی که با
باد میآمد و پای سربازها آرام میگرفت، جمع میشد، مثل گلولهای از برف که از کوه
پایین بلغزد، بهمن شود، همه جا را بروبد، بکوبد و ویران کند، سرعت بگیرد، از روی
موتورسیکلتها بپرد، از روی تانکها و هواپیماها، تصاویر عوارض زمین، کوچهها،
گذرها و آدمها، جاری توی حافظهٔ تاریک کسانی که گریه نخواهند کرد، مردههایی که
بیدار خواهند شد، خوابگردهایی که زمزمه خواهند شد و کسانی خواهند گفت که کیلومتر
پنج همیشه بوی سوختگی میداد. سوختگی رمهای که بیماری توشان افتاده بود، سالهای
سنگین و موهوم عاجزشان کرده بود، گلهای که شبیه هم شده بودند آخر عمری، جوانترها
و پیرترها، کرکشان ریخته بود و جابهجا زخم روی پوستشان افتاده بود، زیر باد
فلاکت، فاقه، زمینگیر، تشنه، نگاهشان حتماً جوری که یک عمر فقط ترسیده بودند، از
خودشان هم، آنقدری که نتوانند آب بخورند و صورت خودشان را هم ببینند و بترسند و پا
پس بکشند، آنقدری که از اولاد خود هم بترسند، آنقدری که از جفتشان هم بترسند، از
پشت پلکهایشان که همیشه عکس هیولا و طاووس داشت، دور چاهی جمع شوند و بخواهند خود
را آن تو بیندازند، محو شوند، نباشند، دور آبی که روی عطش بود، حنجرههایی که آتش
بود، زمانی که کسی آن را به یاد نداشت، و قصه از همان جایی شروع خواهد شد که کسی
زمان را به خاطر نداشته باشد. اهلیها دور دهانشان را بسته بودند، آنها را هم هول
گرفته بود، همه را جمع کرده بودند و آتش زده بوند. کسی نمیدانست کی و کجا، فقط میگفتند
همینطور بوده، همیشه همین بوده، بوی سوختگی به خورد خاک رفته. دورتر نشسته بودند
و به اسبهایشان نگاه میکردند و ماشینهای نعش کش، صدای بوق و آژیر، همهمهها و
فریادها، و خونی که ریخته بود، تو فکر کن مثل رنگ روی رخت، فکر کن مثل دهانهای خاکاندود
که دست مردهای جوانه زده باشد بیرون، رنگ، فکر کن مثل من وقتی دیگر خم نمیشوم و
سرم کنده میشود و رنگ از همه جام میزند بیرون، رنگ، فکر کن مثل همه ما که از
پدرمان عقمان میگرفت و رنگ گه، رنگ، رنگ اسب و بنزین، بادههای ارغوانی روی اسب،
نشسته بودند و به اسبهایشان نگاه میکردند، که سرهایشان را پایین گرفته بودند،
صامت، حکم بود که سوختنشان را تا آخر ببینند، سوختن جنیها و فلجها، کهیر زدهها،
کورهای اتفاقی، مردههای فرمایشی، فلاشرها و فیدبکها، جلز و ولز صداهایشان را
بشنوند، یکی که خندید و بعد دیگر نفس نکشید، یکی که صدای سوختن داد و زنبورک را
لای دندانهایش گذاشت، دوید، گریه کرد، خواند، ترانه...شعر...اسب...موتور...غاننن،
چوبهایی که دور سرها هوف میکشید، نفیر مرمیها و بوی روغن سوخته و بنزین. فکر می
کنی چند شیشه شکست؟ فکر کن چه فهمیده بودند وقتی گفتند کیلومتر پنج دیگر خواب
نداشت، عذاب شده بود، عذاب قبر، هیکل طاووس، رد دوزخ در اطراف دندانهایش را خلال
میکرد و سربازها بودند، از قبل طلوع آفتاب، و زمستانها که روزها کوتاه بود تا
ظهر، اصلا همیشه اگر زمستان بود و همیشه تا ظهر و مردههایی که روغن سوخته سیاه
تنشان قاطی خون کبودشان توی چاه میریخت، از زیر پای سربازها، دور طاووسی که بالای
هرم بود آن موقع و روی سر سربازها رنگ میریخت.
گریه نمیکنم دختر، نمیخندم دختر، چشمهایت را
ببند عزیزم، چشمانم را ببندم، زبانم را روی گلویت بگذارم، از خونی که راه نفست را
گرفت بمکم، از بین ساچمهها و سرب داغ، ببند عزیزم، حتی از روی عکست بو کنمت،
برگردم، اسمت را بفهمم، نه که نمردهای، نه که نمیمیری، نه که اسم تو را روی دخترم
بگذارم، و او روی دخترش، و نوههایم، اسمهایت را توی گوشهای خون گرفتهات نجوا
کنم، نرم مثل روی مخمل، دستم را بکشم روی تنت، دراز بکشم پیشت، گلویم را بگیرم
جلوی مگسک، سرب، بخندم به چشمهایت که باز بود، و تو روحت را دیدی که از بین هزاران
جنگل رنگی به تو خندید، بغل بگیرمت، فشار بدهمت به تنم، در ابدیت، مثل ابر و باد،
مثل اشک و شلیک، عزیزم، غرق شوم، سبک، سرم را توی سینهات کنم، ببینم هزاران قلبی
که داشتی آخر کجا بود.
حتی میگفتند کودکی خواب دیده که
میخندد، بازی میکند و میدود، میخندد. آن شب هم زمستانی بود و یحیی با کولهاش
پشت میز قهوه خانه نشسته بود تا چیزی بخورد، نشانی کیلومتر پنج را بپرسد، بنشیند
تا ورم زانوهایش کمب بخوابد، عکس را از جیبش درآورد و توی آن چشمها نگاه کند، توی
آن گرداب قهوهای روشن، به آن پلکهای کشیده، انگار بخواهد او عکس باشد و دختر به
چشمهای یحیی توی عکس نگاه کند، قهوهای تیره، خسته، چین پیشانی و گودی زیر چشم،
نشته بود و کاغذ را دست قهوه چی داده بود و چای خواسته بود. از پشت دود مرد فقط به
یحیی خیره مانده بود، بی حرکت، حتی از آنهمه مردی که توی قهوهخانه نشسته بودند
صدایی در نمیآمد، نه حتی صدای نفسهاشان که توی سینه گویی یخ زده بود، ماسیده بود
ته دلشان، ترس شده بود پشت حفرههای خالی جای چشمهایشان، قوس کمرشان، بچههاشان،
که همه ناقص بودند، توی کلههای بزرگ، دندانهای بیریخت، و کلاههای چرک و بدقواره
که روی سرشان نشسته بود. شنیده بود گرگ به گلهشان زده، یا چیزی مثل گرگ، چیزی که
شاید اسمی نداشت، اسمی که نشنیده بودند، پرهیبی که عمری از آن ترسیده بودند، حتی
می ترسیدند کهاز پشت دیوار دستش را دراز
کند و گلویشان را بچسبد، ترسیده بودند که حتی داستانی را که همه میدانستند برای
هم تعریف کنند، که حتی خوابش را ببینند، که دارند می زنندش، که گرفتهاندش، یا
اینکه بخندند حتی. میدانستند خنده مرگ بود، خنده او را عصبی میکرد، خنده او را
از لانهاش بیرون میآورد و به جان گله و زار و زندگی شان میانداخت، به جان زن و
بچهشان، اسم نداشت، نفس که میکشید و یا بیدار که میشد بیماری میآمد، تب و
نوبه، جرب و گال، جنها میرفتند توی تنشان، باد جلوی چشمشان را میگرفت، زنهاشان
دعایی میشدند، اسبها شیهه میکشیدند، لرز میافتاد به جانشان، از بین خودشان
نگهبان گذاشته بودند، کشیک داده بودند و قلاده سگها را باز کرده بودند، بخار از
زبانشان فتیله شده بود تو هوا، توی چراغهای جابهجا توی برف، و فقط نشسته بودند،
کز کرده بودند توی خودشان، کلاههاشان را روی صورت کشیده بودند و مردمک چشمهاشان
را فقط دوخته بودند جلو، از توی سوراخ کلاه به چشم اهلیها خیره مانده بودند، به
بالا، به آسمانی که ماه را بلعیده بود، به خلاء، به جایی که نبوده، نیست، کیلومتر
پنج.
طبيعی
است که ما همدیگر رانشناسیم، طبیعی است که من بگویم یحیی نیستم و لابد هوا خوب
است. طبیعی است که فکر کنم باز توی مترو نشستهام و دارم به موزیک تو گوش میدهم،
طبیعی است که کل زندگیام را توی کولهام این طرف و آن طرف ببرم و با ام- پی- تری جدیدم
(اسمش را الویرا گذاشتهام) فکر کنم که آدمی مثل تو کجا میتواند زندگی کند – نمیدانم
تو هم زندگی میکنی یا نه؟- کجا آهنگ می سازد و چطور زیر درختان اگر بخواهد چرت میزند.
اگر دلت بخواهد میگویم همه چیز بر وفق مراد است، هوا فوقالعاده است، گیاهان خوشحالند
و پرندگان در آسمان لایتناهی- ما تشبیهات اینطور زیاد داریم- پرواز میکنند و
هنوز فشار خون من نرمال است، یا لااقل من اینطور فکر می کنم، سازهای بادی و تنظیم
آهنگهای تو فوقالعاده است و ساده اگر بگویم چیزی مثل سیالیت هوا را در خود دارد،
مثل رهایی و نفس، رنگهای مواج گلهای سرخ و شادی کودکانی که در قصههای قبل از
خوابشان فقرا ثروتمند میشوند و پری قصهها حکایتهای شیرینی را از جراحیهای موفق
قلب و عروق نقل میکنند. میتوانم تصور کنم از این قصه ها چیزی نمیدانی و حتی آن
خانم خوش حنجره- خواهر پروتکتور را میگویم- نمیتواند دستهایش را در هوا تکان
بدهد و بگوید دختر کوچک آخر قصه چطور با پروانهها خوش و بش کرد و یا یحیی- که من
نیستم- چطور خواب هزار گردابی را دید که روی یک صفحه کاغذ بقش بسته بود و زیر نور
خورشید یک صبح زمستانی به رنگ زنبق و یاس می درخشید. رنگها چیزهای غریبی هستند که
حتی با نیزه شوالیهها هم قابل قیاس نیستند، وقتی برای دستمال یک دوشس یا شرف اسب
ترجیحا کهرشان، جدال می کنند و با همه احترامی که به تو و دی- وربانتن- کیندر-
اواس قایلم، تاریخ قابل انکار نیست. اما من سازهای بادی و مکثهای سازهای ضربی
آهنگهایت را میپسندم و باید اینجا- و شاید نه جای دیگر- اقرار کنم کاش من هم
نوازنده سازهای ضربی و طبل بودم، بوممم، دا دا بوممم، و با زیر و بم آهنگهایت
دستها و سرم را تکان می دادم. توی اتوبانهای متروک میرفتم و تمرین میکردم، بوممم،
دا دا بوممم، چشمهایم را میبستم و فقط دستهایم را تکان می دادم، طوری که هر کسی
بخواهد عکس بگیرد، دستهایم مثل پر پرندگان هزار تا دیده شود، چشمهایم همانطور
بسته و مثلا من خوابم، یا مردهام، دراز کشیدهام و قطار دارد مرا به جاهای دور میبرد،
کسی پیشگویی میکند که من زنده خواهم شد و بوممم، دا دا بوممم، خواب منظم
ندارم، نه، ندارم، و فکر میکنم تاثیر گرد و غبار و سطح آب اقیانوسها باشد، حتما
حالا میفهمی که من عاشق اقیانوسم، دریانوردان، دماغه کشتیها، واحد اسب بخار و
موجودات اسطورهای ته دریاها. زمانهایی که گاهی پیدا و ناپیدا میشوند و
دریانوردان تعجب میکنند و پیپ میکشند، کودکان تعجب می کنند که نه! و من بوممم،
دا دا بوممم، طبیعی است که همین طور باشد و میتوانی تعداد کشتیهایی که از
نزدیک دیدهام را از من بپرسی و من بگویم هیچ، تعداد قصههایی که در آن کشتی غرق
می شود و من بگویم هیچ و حتی تعداد پروانههایی که بعضی وقتها- شاید فقط در بهار-
روی گلها مینشینند و به قطاری که مرا میبرد نگاه میکنند. من مجبورم به آنها دست
تکان دهم، یا شاید با آنها بازی کنم، اسمی را بگویم و آنها مثلا بگویند آن اسم
یعنی چه و یا شاید الآن دارد چه کار میکند، قدش چقدر است، فاصله یک متر را چطور
با دستهایش نشان میدهد، بوی چای مانده او را یاد چه جیز میاندازد و یا مزه ترش
را دوست دارد یا نه؟ پروانهها یا قطارها یا حتی پوسته طبل و یا شستیهای پیانو
هم میتوانند سوالهای از این دست بپرسند، من را در قطار ببینند که دارم موزیک گوش
می دهم- یا مترو- و دارم به قسمتی از روده فکر میکنم که وقتی فاسد می شود، میبرندش،
یا زیر پلکهایم، یا حتی گردنبندم، یا هر چیز دیگر را... اصلا مهم نیست، اصلا مهم
نیست، مهم این است که سازهای بادی تو میتواند من را تکان دهد، بعد ثابت بمانم،
بعد تکان دیگر و بعد بوممم، دا دا بوممم، فکر کن من طبل بزنم، طبال، یا نقاش،
چرا که نه نقاش- و همه اینها را میگویم چون آهنگ تو مرا شاد میکند، لبخند، هه
هه، آآآه، هه هه، نقاش صنعتی، یا نقاشی که میخواهد غروب را دقیقا وقتی هست و نیست
را شکار کند، یا گرگی را که در انتظار شکار یک خارپشت است (در طرفهای شما خارپشتها
چطور تولیدمثل میکنند؟)، من سریع باید او را اسیر کنم، با بوم و رنگ، با سمبل و
قلم مو، یا یک ترانه قدیمی محلی راجع به گرگهایی که زیاد بودند، پشت کوه بودند،
کوههایی که صدا داشتند، یا سازهای بادی شامانها- این را بیخود گفتم- دور آتش و
یا معبد و شکارچیها، صورتهای رنگ کرده و نیزههایی که به سمت جانوران پرتاب میکنند،
صدا، هوووف، صدا(زوزه)، صدا، - اینجا نامفهوم است- برف میبارد و یا باران سنگین،
سازهای بادی و کوبهای، بوممم، دا دا بوممم، و من، هه هه، عکس من از این
زاویه، کلیک، آهان، و دستهایم با دو چوب کوچک، روی پوسته طبلها، بوممم، دا دا
بوممم، بالای کوه، حتی میتوانی من را زره پوشیده تصور کنی، روی گراوور چوبی
قدیمی، یا یک دست نوشته، طبیعتا هوا خوب است، و اینکه شعر تو راجع به طبیعت است و
مرگ و زندگی. هه، یک چرخه کامل از علیت، از کتابها و کلمهها، تو هم وقتی شعر مینویسی
فکر میکنی، حتی وقتی شعرت تمام میشود هم فکر میکنی، یا شاید به فکر این باشی که
یک رمان بنویسی، یا یک داستان را با نت و فلوت، با حنجره و ساز، تنظیم و سوپرانو،
لا لا لاااا، راجع به یحیی- من هیچوقت یحیی را نمیشناختهام، نه، الآن فکر کردم،
نه، هیچوقت- حتی هیچوقت هم نشناختهام، حتی زمانی که به دنیا آوردمش، چند وقت پیش،
آن موقع هم ناآشنا بود و نه، اصلا بهتر است راجع به او آهنگی نسازی دوست من، میدانی
تو میتوانی زیر درخت دراز بکشی، میتوانی با دوستانت عکس بیندازی، میتوانی فکر
کنی، دنبال چیزهایی که گم کردهای، آلبوم عکس یا عقدههای کودکی، اسم کسانی که آسم
دارند و یا عکس بخیه از عمل قلب کسی که فشار خون بالا داشته، مثلا یحیی، یا من که
توی قطارم و دارم گریه میکنم، اوهو اوهو، تو مرا نمیشناسی، اوهو اوهو، عینکم را
بده، اوهو اوهو، میخواهم با پشهها حرف بزنم، با جای نیشها، یا خودم را ببینم که
پیر شدهام و دارم آخرین لیوان چای را نگاه میکنم، لیوان را میگیرم، دستم میلرزد،
لیوان میافتد و میشکند- صدای شکستن- من را توی تلویزیون میبینند و میخندند، هه
هه، اما میدانم در کشور تو به کسی که لیوان از دستش میافتد نمیخندد، یا سازهای
بادی زیاد تیز نیستند، یا وقتی که میخوانی کسی تو را نمیبیند، نمیبیند، یا حتی
توی قطار با شوالیهها نشستهای و تختهنرد بازی میکنی و تاس – صدای تاس- و داری
واقعا حرکت میکنی. راه که می روی واقعا جلو میروی، وقتی روی صندلی مینشینی
صندلی پشتت را خالی نمیکند، پایت نمیشکند، قطار از رویت رد نمیشود، لیوانهای
شکسته توی گلویت گیر نمیکند و با جاذبه مشکلی نداری، جیبهایت را نمیگردی که
اسمت را از روی کاغذ بخوانی و با صدای بلند به همه اعلام کنی، من پروتکتور...شغل
آهنگساز... نوازنده کیبورد...و سازهای ضربی...خوشحال...با قطار...و یا
حتی...ببین پروتکتور، من میتوانم همه حساب بانکیام را به اسمت کنم، یا بالای
برجک به خاطرت رگم را بزنم، یا با چاقو روی چروک صورتم خط بیندازم، تقاضای دیوانگی
کنم، مختل شوم، بوممم، دا دا بوممم، یا حتی موشی که توی تله گیر کرده، با
اقدامات فایقه به قصد کشت، ببین من میترسم، حتی از آبی که نتواند غرق کند، حتی از
زنهایی که به من لبخند میزنند، راه میروند، فکر نکن من گره خوردهام، فکر نکن که
اصلا فکر میکنم، من قصههای زیادی شنیدهام که در آنها پری دریایی با گوشی و
فشارسنج سراغ آدم میآیند، قرص زیرزبانی میدهند و دستهای آدم را میبندند، میخواهم
گریه کنم...نه بخندم، چوبهای کوچک را بگیرم و طبل بزنم، بوممم، دا دا بوممم،
آخر اتوبان متروک، خواب خواب، حال و صفا، یا یک جرعه آب خنک، لیوان و کلوزآپ، نه
پروتکتور، من حالم خوب نیست، نترس همیشه همین است، پشت تابلوی یک طرفه دست و دلم
میلرزد- هیچ نفهمیدی این کلمات رسمیاند؟- فکر میکنم دارم مسموم میشوم، همه جام
کبود میشود، بغل باکرهها میخوابم، خوابم نمببرد و چند آهنگ ملایم گوش میدهم،
فکر میکنم اقیانوسم و دماغه کشتیام را با خون چند گوسفند رنگ کردهام، شوالیهها
را سوار کردهام و دارم میآیم تا با تو یک ملاقات رسمی داشته باشم، یک تقاضای
رسمی مبنی بر اینکه راجع به بیماریهای روانی من یک آلبوم کامل ارایه شود، با لیبل
و کاور و تاریخ انتشار آلبوم، طبلها را هم بازدید میکنم، و هرگونه نقص فنی غیر قابل
قبول...و یا شاید فقط یک معذرت خواهی ساده به خاطر افسردگی و یک ابراز خرسندی ساده
برای تنویر افکار، یا هر چیز دیگر که از ذهن تو هم خطور نمیکند. میتوانی اینطور
فکر کنی که من دیوانهام، یا اینکه دیگر نامهای در کار نخواهد بود، یا اینکه من
فقط یک سوء هاضمهام، بوممم، دا دا بوممم، و شاید هر چیزی. از اینکه تاریخ مرگ
تو از الآن مقدر نیست خوشحالم و فکر کن من یک عقدهایام، یا مسافری هستم که از
قطار نمیترسد، زبانش را زیر چرخها گرفته و نور چراغها دارند اشک او را درمیآورند،
من یحیی نیستم باور کن، یحیی نه...
مطالب نوشته شده در اين وبلاگ، لزوماً مورد تأييد نويسندهٔ آن نيست. استفاده از کلیه مطالب این وبلاگ، با یا بی اجازه نویسنده آن آزاد بوده، خواننده میتواند از تمامی مفاد آن در تمام وجوه مادی، سایبر و متا، به هر نحو و سیاقی از انتقال مستقیم یا تداعی و یا ارجاع استفاده، به نام خود یا غیر، تحریف، یا به آن تجاوز نماید.