چیزی دارد از کف پاهایم بالا میآید.
چشمهایم را به شکافی از سقف میدوزم که سرما را به داخل راه میدهد و در عوض
افکارم را که به دم موشی بسته شده که سرش از شکاف بیرون مانده تکان میدهد.
قرصهایم را نخوردهام، چیزی دارد از کف پایم مرا سبک میکند، آرام سبک میشود و
دیگر، نیستد. جلوی لیوان لبپرم که رنگ گرفته و یک ماهی میشود که با روزنامه پاکش
نکردهام و توی روزنامه حرفهایی بود که سبک شده بودند و سرم گیج رفته بود و با
تفالههای چای فال گرفته بودم و اما فالم سر خورد و عکسهایش اصلا هیجانی نداشتند،
بی آنکه آنجا باشم کسی زار زده بود که بگوید آنجا نبوده و بی آنکه آنجا باشم میدانم
که عکسی که توی قاب فلزی است واقعا سگ نیست و با اینکه سرش شبیه سگ است واقعا سگ
نیست و دشت به من ربطی ندارد. توی روزنامه حرفهایی بود که با آنها دزدها جوراب جنـ
دهها را روی سرشان میکشیدند و آنها را میکشتند و توی گونی و ماشینهای پلاک
موقت ول میکردند، لبهایشان را با ماتیک رنگی میکردند و پولهای دزدی را توی
حسابهای شرکتشان گم و گور میکردند، توی روزنامه دختری را دیدم که عکسش شبیه
سربازی بود که فرار کرد و یا داشت فرار میکرد که گرفتندش، سر یک جاده پرت ایستاده
بود و کولهاش را روی گونها شل کرده بود و جای خالی انگشتش را جلوی ماشینهای گذری
میگرفت و لبهایش را جوری تکان میداد که انگاری بگوید آآآب، یا بگوید مادرجنـ نـ
نـ ده، ویا شاید لبهایش را طوری گرفته بود که فقط کسی چشمانش را ببندد و با نوک
انگشت روی تیغه بینی آفتاب سوختهاش بکشد و نرم از لبهایش ببوسد، خون زیر زبانش
آرام تنه بزند و بیرون بیاید و برود زیر زبان سربازی که فرار کرد و یا داشت فرار
میکرد که گرفتندش. چیزی زیر ریههایم سنگین شده، بالا میآید و مثل مار نایژههایم
را سوراخ میکند و چنبره میزند. دست چپم را روی سینهام گرفتهام، حالا پاهایم از
تختم آویزان است و معدهام دارد از اسید تجزیه میشود، جوری که درهای ماشینی که
توی بیابان گشت میزند و سربازها را پی میزند تجزیه شده، رانندهاش جوری توی
چشمها زل میزند که ببینی یک رطل عرق سگی توی کیسههای پف کرده زیر چشمانش جمع شده
و بد جور بوی توتون مانده و کاه میداد و من باز سرش داد زدم کسی که سر عروسکها را
کنده نمیشناسم و من آن دیوانهای که از خمیر نان گلدان میساخت و انگشتانش را یکی
یکی می برید و توی آن میانداخت نیستم و صداهایی که توی سرم است را نمیشنوم و عکس
سگ را نمیشناسم و این سگ ربطی به تولههای ابلق دم بریده ندارد. من آن سربازی که
نصف صورتش سوخت نیستم.
آن شب سگ نبود و سگ لاستیکها را آتش نزده
بود و روی خودش بنزین نریخته بود. هوا سرد بود و سربازها جایی آنطرفها داشتند
خودشان را گرم میکردند و کلی توی تفنگشان گلوله داشتند و صدای شلیک خونشان را
شهوتی میکرد. توی پادگان ول بودند و برای یک نخ سیگار اضافی و یک جـ - لق کلاهشان
را برمیداشتند و به سگها شلیک میکردند. دور آتش جمع شده بودند و یکی از روی برجک
داشت آنها را میپایید و کسی غذای آنها را نخورده بود، اما آنجا داشتند به سگها
شلیک میکردند، آنها به شدت داشتند شلیک میکردند.
یکی
از مهمترین هنرهای من تاخیر است، فکر اینکه برای همه کارهای لازم وقت هست جز کاری
که دلم میخواهد در لحظه واقع شود. تاخیر در فهمیدن یک عبارت، تاخیر در نفهمیدن یک
نفر، که چه چیزی را باید سریع قطع کرد تا طعمش در کام بماند و تاخیر در سرعت لازم،
در ضربه زدن به جایی و در لحظهای، مثلا یک پیت حلبی وقتی خوشحالی، و یا خوردن
بستنی، وقتی همان لحظه در یک ارگان عجیب و غریب مشغول اجرای عملیات بحرانی عمرانی
هستی و تاخیر در یک مشت به تهیگاه، وقتی میماند و بدل به عارضه میشود، در حافظه
(که شاید بزرگترین دشمن من است) و در قسمتی از پشت بازو، وقتی مشت تو در شب، با
کوررنگی همزمان است. کتاب همزمانی «ویلسون» را شاید ندیده باشی و حرف بر سر
همزمانی است و تعبیر من اینکه همان محیطی که در آن درگیریم، توطئه همزمان عناصری
است که در یک سطح حداقلی از آگاهی و اراده، ما را در معرض میگذارد. در معرض وضع
قانون برای خودمان وقتی در بحرانیم، در خلاء غرقیم و از کمپلکس داریم وطن میسازیم. ما دقیقا وقتی قانون میسازیم که محیط
در ما واقع نمیشود، وقوع مطلوب اتفاق نیستیم، کمایم، نیستیم و وجه غالب، جهانی
است که همه در آن علیه تو همدستاند.
توضیح مبسوط باشد برای بعد واینکه چرا
برخلاف میل اکنونم، تعدادی قانون را به جای متنهای آمادهام برای سرباز میگذارم.
این اتفاق برای من همزمان نبود و نیست و من وجهان باز سر تعادل با هم به توافق
نرسیدیم و این هم باشد برای بعد. تعدادی از بندهای پروتوکل خودم را برایت خوانده
بودم، تعداد دیگری تولید کردم و البته تعدادی محصول سنتز من و زور اربیتال چند ماه
اخیر بوده. کاری به نوشتههای بقیه ندارم، اما حواس خود را دوباره به این جهت جلب
میکنم که توجه خواننده (تا جایی که در این مدت دستگیرم شده)، به جنبه سلبی و با
ایجابی عبارت و متن نیست. خواننده تناقض را میخواهد که بخندد، ضربان قلب بیشتر و
شاید ترشح سنتتیک آتروپین برای گشادی عروق و نشئگی. کلیت پروتوکل من مهم نیست و
احتراما چند بند خفیف و ماخوذ به ادب را بدون شماره مربوط در متن مرور میکنیم با
عطف توجه به: ویلسون،بی، هایات، بنکسی، و تمام کسانی که ذن را در
لیوان چای حل کرده، سر میکشند.
قربانت
من.
از: Nergalian Protocol for MotherPhukers
یک- تنها سربازانی که کیرهای کوچک دارند، سلاحهای
بزرگ میگیرند.
دو- بزرگترین سلاح سرباز
قاشق او و بهترین سنگر او تخت اوست.
سه- جهان را کسانی
بیشتر به گند میکشند که صبحها زودتر از خواب بیدار میشوند.
چهار- هر چیز که تو را
نمیکشد، یک روز این کار را میکند.
پنج- ممکن است در روزهای
عادی از یک اسب هم قویتر باشی، اما در روزهای غیر عادی یک اسب از تو قویتر است.
شش- وقتی کسی نمیداند،
یعنی هیچ اتفاقی نیفتاده است.
هفت- حرکت و زخم:
هفت-یک-
هر حرکتی که میکنی زخم تو هم با تو حرکت میکند.
هفت- دو- در هر حرکتی از تو، این در
ابتدا زخم توست که حرکت میکند.
هشت- در پایان این گلوله
است که بودای کوچک توست.
نه- بعضی حرفها هستند
که قبل از آنها باید سیگار کشید، بعد از بعضی باید عرق خورد، خارج از این دو،
حرفها هیچ ارزشی ندارند.
مطالب نوشته شده در اين وبلاگ، لزوماً مورد تأييد نويسندهٔ آن نيست. استفاده از کلیه مطالب این وبلاگ، با یا بی اجازه نویسنده آن آزاد بوده، خواننده میتواند از تمامی مفاد آن در تمام وجوه مادی، سایبر و متا، به هر نحو و سیاقی از انتقال مستقیم یا تداعی و یا ارجاع استفاده، به نام خود یا غیر، تحریف، یا به آن تجاوز نماید.