از اعتقادات قوم اویتوتو (Uitoto)
در کلمبیا، آمریکای جنوبی
در ابتدا، هیچ چیز نبود جز نمودِ محض؛ هیچ
چیزی حقیقتأ وجود نداشت. آن چه که پدر ما لمسش کرد و با آن تماس پیدا کرد، شبحی
خیالی و تصویری موهوم بود؛ آن چه نصیب او شد، چیزی اسرارآمیز و پر راز و رمز بود.
هیچ چیز وجود نداشت. پدرِ ما ناینِما (Nainema)
– آن کس که فقط نمود است – به واسطهی یک رویا، آن شبه موهوم را به سینهاش فشرد و
سپس در فکر فرورفت و غرق در اندیشه شد.
حتی یک درخت هم وجود نداشت که بتواند تکیه
گاه این شبح موهوم باشد و فقط از طریق نفسش بود که ناینما، این توهم را متصل و
بسته به ریسمانِ یک رویا نگه داشت. او سعی کرد بفهمد که در تهِ آن، چیست اما هیچ
چیزی پیدا نکرد. او گفت «من چیزی را اتصال و پیوند دادهام که ناموجود بوده.» آن
جا هیچ چیز نبود.
آن گاه پدرِ ما دوباره سعی کرد و تهِ این «یک
چیزی» را وارسی نمود و با انگشتانش، آن توهمِ پوچ و توخالی را کاوید. او، آن پوچی
و خلاء را به ریسمانِ رویا بست و مادهی چسبندهی جادویی را روی آن فشار داد و
چسباند. بدین ترتیب، از طریق رویایش توانست آن را مانند کُرک پنبهی خام بگیرد و
نگه دارد.
او ته آن توهم را گرفت و بارها و بارها پشت
سر هم با پا بر آن کوبید تا این که سرانجام توانست بر روی زمینی که در رویا دیده
بود، آرام بگیرد.
توهم یا شبح زمین، اکنون از آن او بود. آن
گاه، بارها و بارها پشت سر هم، آب دهانش را بیرون انداخت تا بر اثر آن، جنگل
پدیدار گشت. او روی زمین را آماده و مرتب کرد و پوششی از آسمان، بر فراز آن نصب
کرد. او آسمانهای آبی و سفید را از زمین استخراج کرد و آنها را در بالا قرار
داد.
1ـ میرچا الیاده، متون مقدس بنیادین
از سراسر جهان (فراروان، 1387)
سرباز
در جیبش طوفان داشت و سرباز بیکار بود و سنگها را یکی یکی به دورتر میانداخت تا
مرز خستگیاش بزرگتر از مرز زمینی نباشد که جنازهاش در آن بود. سربازی که فلسفه
خواند جانی شد و آن که شعر نداشت سنگی، که مرز خستگی سرباز و کلمه شد و سرباز،
راهی بود و گفتم در عکس چه خوب افتادهای و قرمز و مردانگیات را ترکش همسایه توی
خاک عتیقه کرد و مرز از روی تخت فقط به ملاقات پرستار و گل مریم میآید و روی هر
دو دستت سرمها بیتابی میکنند، پروانگی میکنند و گروه خونیات نه به درد مردن و
نه به درد خوندماغ میخورد و رنگ قرصهایت از رنگ رنگین کمان هم رنگینتر است و
انگشتانت را نمیخواهی که تنی برای نواختن ندارد و خون تو در رگهایت زیادی کاهل
شده و نفسسس بکش که از جایی که آخرین کام سیگارت پرید بارانی نیامد و تو لب جاده
حتما منتظر مانده بودی و چشمانت را در جیبهایت گرم میکردی و زار بزن که انگشتی
برای سوراخ کردن دل آسمان نداری و تو دلت سوراخ شد و دایرهای از خلا و هیچ تو را
به خاکستر رساند و هوا هنوز زرد نبود و سربازانی که وصله شلوارهایشان را ترکش درید
و شکم دختران با چشمهای درشت و گیسوانی از باد و از هیولا باد کرد و شبه چشمان را
همان باد برد و خانهات را همسایه با شیون و نزار آراست، با دیوارهایی که سربازانی
به آن میخ شدند، تانکها آوار شدند و زبانهایی با هجاهایی حلقی دستور شلیک خمپاره
را تمرین کردند و به جای پستانهای بریده نارنجک در دهان کودکی خانهات ماند و سیمهای
به جای مضراب گلو خوردند و سرباز در جیبش طوفان داشت و فانسقهاش را به اندازه
سوراخ شکمش باز کرد و به دیگری سپرد و تنش را روی دیوار سجده کرده رها دید. هوا به
نحوی زرد بود، هیولا سرزمینت را از همسایگی توی دایرههای دلت خلاصه کرده بود و از
پشت صورتت، برادرت شده و اما خانوادهات را همان بازوی کبود نقرس برید و درختانی
که کاشتی صلیبی برایت نگه نداشت و درختان بستر نقاهت حافظه شدند و زار بزن و بگو
که هنوز حرفهایی هست که قبلش باید سیگار کشید و زار بزن در چاهی افتادهای که خدا
هم از آن خبر ندارد و خدا...، شلوارت را پایین بکش مترسک.
درختی پشت بر زمین و
درختی رو به زمین و حرکت فعل، و مد تن تو سیبی که در دستان جیوه خواب است، در هزار
توی خواب درخت بر دار، و من، آیا پرندهام که طنابهایی از نمکام؟
مطالب نوشته شده در اين وبلاگ، لزوماً مورد تأييد نويسندهٔ آن نيست. استفاده از کلیه مطالب این وبلاگ، با یا بی اجازه نویسنده آن آزاد بوده، خواننده میتواند از تمامی مفاد آن در تمام وجوه مادی، سایبر و متا، به هر نحو و سیاقی از انتقال مستقیم یا تداعی و یا ارجاع استفاده، به نام خود یا غیر، تحریف، یا به آن تجاوز نماید.