تبليغاتX
nocturnalplexus

nocturnalplexus

 

پرنده فقط صدایی است، میان خواب برای پریدن، و نتوانستن در نپریدن.

 

     و این نه کلامی است به دست من نوشته◘ تو خود نوشته‌ای ای آنکه خوانده‌ای◘ و خود را دیده‌ای که با گرسنگی و گلویی از سنگ و کلوخ در میان خود دویده‌ای◘ و تو خود چیستی؟◘ کوچه‌هایی پر تلاطم و آشوب◘ و چه برزنی و تنی که نه از آن توست◘ و تو شبگرد بی‌مزد آنی◘ و چنانی دیدم که خود را نه به آب و نه به خاک◘ که به کلمه فروختی◘و چه رستگاری مدوری◘ که هر رقصی در آن زنجیری است که دور خود می‌تنی◘ و چه شادم من◘ این تمام بزرگ و هیچ اعظم◘ که شمایانید هیچ‌های کوچکتر و هیچ‌تر از من◘

     شما فرزندان مایید، وقتی می‌میرید و وقتی مثله می‌شوید◘ پس آرام بگیرید و درد را میراث فرزندان خود سازید◘ وقتی بمیرند و مثله شوند◘ خونی نیست در رگ دریا که به فرمان ما نجهد◘ و نه صدایی از آن باد که غارت ماست از هرچه بودنی◘ از حیات شما و رهایی شما◘ پس تو را ای هیچ◘ نه تنی است از آن خود و نه اندیشه‌ای که در دست و فهم تو باشد◘ این بردگان بی‌تن و بی‌سر◘ هیاهویی شعبدگانی از توهم بر بودن◘ وقتی نیستید◘ وقتی هیچ نیستید◘ حتی هیچ‌تر از پیشاب خزندگان◘

     و خزندگانی با سرهایی انسانی و تن‌هایی انسانی◘ رستگاران بالابلند و گران‌جان از ادرار و حرف◘ پیچیده در شولایی که بخشیدیم به آنان◘ در رنگهایی هوس‌ناک و سبک◘ و شما که خود لانه‌هایی از آن خزندگانید◘ در رگهایتان و در سینه‌های زنانتان◘ در گرسنگی کودکان و لابه پدرانتان◘ این جاهلان زیبا با حلقومهایی شکیل◘ با قامتی رعنا بر تبر◘ و تاریخی نحیف◘ که شرم و هلاکت را در اورادی لاهوتی به ارمغان می‌آورد◘ بر زبان تمامتان و بر پشت مادرانتان◘

     کسی اگر بود که به صدایی بود◘ خانه بر سرش ویران◘ و خانه‌ای اگر بر سنگ و ساروج بر جا ماند◘ همه از آن من◘ و تو را به هر نفسی که توش و توان بودن◘ آن همه بودن نیز از آن من◘ بر بالهای اژدها ببین◘ این دهان فراگشوده را◘ که پشت به پشت را به هفت پشت می‌بلعد◘ و این منم ابر فراتر و زمین فروتر◘ و نیستی تو هیچ◘ هیچ‌تر از ناف بریده بوزینه‌ای کاهل◘

اندیشه نبود و هیچ نبود و صدا تمام شده بود گویی در گوش و خیال و من. بخار تودرتوی عفونتی که در ابرهایی نزدیک گردن می‌لولید. سرها کاسه‌ای نداشت و هیچ اسطوره‌ای نبود که از درد زانو و عفونت مغز و دماغ در گوشه‌ای کاسه به دست به دریوزه و اوهام گرفتار نیامده باشد، سال همین بود و صدا همین و گردن‌ها همین‌ها که گم در دود و مه انتظار بارانی از تیزاب و ادرار می‌کشیدند که ترکهای زمین تفیده و گود افتاده در گونه خدایان را ترکند. همه من بودم، صفهای طولانی صوت، از زنانی با پوست چغر و مردانی با زخمهایی بیدار که چشم شده بودند و لنگ‌لنگان روی پوستها راه می‌رفتند و با بوسه‌هایی طولانی و آبدار حوالی عضلات را به خلسههایی کبود می‌سپردند. زمان همین بود و ابرهایی نزدیک، هوا را به افسانه‌هایی می‌رماند که نه نفس به شماره و سهم بود و نه تن گوارای گول و هیولا. از هر جایی که بخواهی بخوان و بدان به هر کلمه عددی است از اعداد بی‌شمار تنان مسخ و فسخی که آمده و نیامده به بودن معیوب درودی سرد فرستادند و من باز ذهنی شدم که رگ به رگ از نمک و مه با دستانی نامیرا، هزار تکه شدم به هر سویی از این توهم و واقع. نه در خواب بودم و نه در بیدار، فقط صوت، که هستم. فعلی بی زمان، که تو گویی در زمانی میان برزخ و افلیج گرفتار آمده. زمان راست، زمان کج، زمان زخمهایی زمینی که در گرداگرد تعجیل و اضطرار می‌چرخد، پرنده را می‌بیند، و صفهایی طویل از مردمان و گیاه را بر اندیشه و ذهن من می‌انبارد.

صدا از ارتباطات پوستی رگ و آسمان پرت، شاید پنجره ای بود و یا مردن و یا میراندن، پر از پرهای فرشتگان مجازی در خسوف مجازی – که چشم تاریک بود چه- ، و رستگاری پیشابگاه بین راهی من و جهان بود که فواحشی لفظی در وعید و واحد جملاتی گنگ را روی در و دیوار آن نوشته بودند: ای آن‌که ندانستی که هیچ نیستی! خون بالا بیاور، و آسمان را فراموش کن، که پرواز پرنده نه از آن توست، در خور تیری از غیب است که خواب درخت را به گیج برد و راه را در تار و پود لباس رستگاران به معما کشد. آن چیست که تویی اما چیزی از آن نیست که در تو باشد و تو باشد؟ من اگر خود روزنه کابوسم، گو این صدا خود کابوس روزنه‌ای است که چشم در متن من دارد و در غیاب من آدمهای متنم را می‌شمارد، آدم در صف زخم، آدم منتظر پوست، زخمهایی چشم در انتظار آدم، آدم اما هیچ.

 

+ نوشته شده در  ساعت 16  توسط nergal  |