از زمین و هوا آدم باریده بود در ماه نیسان صوری، روی ترکشهای بی صاحبی که داغ لبهایش را روی تنها می چسباند و بین عروسی خاک و تن، روغن و عسل، شیره جان منها بودند. تفنگهای ما کار نکرد و با هم برخوردیم، تکهپاره شدیم و تفنگهای ما کار نکرد و خمپارهها از رو رفتند بس که زیاد شد هر تن روی شرافت فلز و باروت. نفر چه پر برکت بود و زیاد، وفور هزاران قبضه قلبی که کار نکردند هیچ و فقط در کسری از زمان، کسری از رگ. طالع شیار برداشته بود و توپهای ما خیس خورده بود و کار نکرد و دشمن چه زود با کلافهای سیمخاردار ما را از هم جدا کرده بود، و کرمهایی مصر و حریص ناف ما را به تساوی بین تکههای زمین بایر پاشیده بودند. برایمان زده بودند که تیری از ما شلیک نشد و ما دربهدر دنبال رمال و نافنویس که ما را به ما اعاده کند، که ما را از روی زمین جمع کند و توی کیسه بگذارد و عودت دهد تا توی تابلوهای کوچک عکس و آلبوم، تا ورودی یک خیابان پرت و یک طرفه، تا لابه و مویه و حسرت، کتابهای درس و پشت جلد دفترهای ارزان و کاهی، پلاکهایمان را و بقایایی از دندان نیش و برگ میانی دفترچه خاطرات آتش و ایدادبیداد و وانفسا را که کسی در آن نوشته بود: پس اگر آتش این است، وای که اینهمه آتش از کجاست؟ در روزی که تفنگها شلیک نکردند و توپها همه اسقاط بودند، فقط جیره خزندگان پرملاط بود و فقط هزارانی از قلب و تن منهدم شدند، هزارانی قلب ناچیز و هیچ، هزاران به راحتی و به سادگی.
لحظه فقط یک لحظه بود، نه زمانی برای فکر نکردن و دردی به تن نخریدن حتی، در یک آن واحد ناچیز و نحیف بود که پلاک من گویی داغ شده بود از زیر آفتاب، جزغاله شده بود روی سینهام که داشت ترانههایی از علمالیقین مرگ می خواند. ترکشها از خون مذاب من چه در ترس و خنده بودند که فکر دیوانگی و من پاره و تاول، - گمنام شده بودم- با کسی که دنبال پاهایش می گشت و به کسی که نمیدانست دیگر سر ندارد گفته بود که توپها صدا کردهاند و دشمن گرایمان را گرفته، واریس زیر ساق را، شعرهایمان را، گفته بود جسمش بزرگتر شده، شدت شده. مولکولها با بوی بادام تلخ و عروسکهای پنبهای به سرعت با اندامها واکنش می دادند و این اندامها بودند که با سرعتی کثیف به عفونت و تجزیه منتهی می شدند، میایستادند و گاز میشدند، ماسکها فیلتر نداشت، وخامت انتها نداشت، چیرگی محمل نداشت، ما و من که نه معنی نداشت ویران و مسکوت، فقط زوزه باد و نفربر، نه صورتی به زیر و نه چشمی که از خردل و فلج بترسد. همه چیز چه کامل بود اول بار و آخر بار، چه پخش بود مرگ و اما، آخرالزمان زیر تخت سلیمان با آصف بن برخیا گل یا پوچ بازی میکرد، مهره عوض میکرد، فرمان حمله و پیشفنگ میداد. نفر دیگر محلی از روایت نداشت، ملک سلیمان دنبال پوکه یک فشنگ شلیک نشده بودند همه.
چه کسی بهتر از نفر برای کشتن نفر، عروسکی پنبهای بساز از خون و باروت، در طالع نحس اکبر نیت به هلاکت انسان کن و با دشنهای آغشته به نسج و کافور سه خط نازک روی قنداق تفنگ بیفشنگت بکش به احترام روزهای یکی پس از دیگری، در جهتی که فانی شدی، دهانت را باز کن به اختتام از ساعت و با قلبی آکنده از خردل و باروت به نیابت از زندگی، بدل از مرگ شو در جنگی که تمامی ندارد، مرده گمنام.
