تبليغاتX
nocturnalplexus

nocturnalplexus

 

خر شديم حاجي، رفتيم اجباري كه رفته باشيم، جمع كن لب و لوچه رو.

.

.

.

.

.

 

+ نوشته شده در  ساعت 23  توسط nergal  | 

 

اولا:

خدمت این آقای مبهم‌الوجود معلم که پست قبلی کامنت گذاشته عرض کنم که زیادی جنگل تصویری مولای خود را جدی گرفته‌اید. . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 2  توسط nergal  | 

 

 

من از اطوار خود این‌‌همان که نیستم پس وحشت و کلمه، چهل برگ؟

 

 

لاهوت از دختر در اتوبان

 

دخترانی لاهوتی درآمدند که از پلکهایم قابی بافتند که در جایی از آن لبی غنچه شده بر قاموس و قرم- ساق لبخند برادری می‌زد و در همان‌جا پلکهای من جای قاب میخی را دید که محکم بین دخترانی در رفت و آمد بود که خطوط هوایی در رفت و آمد بود و پلک در رفت و آمد بود و فعل رفت و آمد سیرت خود را توی بساط پررونق اتوبانهای هشت بانده زیر ماشین‌های کلاس بالا می‌انداخت و بالا فقط یک قید هیجانی بود، که یا از روی پل چشمش سیاهی می‌زد یا به دستور زبان تف می‌انداخت از ته قلب، ته قلب پر از تفاله‌های لاهوتی، تف می‌انداخت بر صورت من و بر صورت تو و بر صورت فلک چندم که برای زلزله‌ای لاهوتی محاسبه شده بود و در سرسرایی از هزاران سوراخی آن، یا تابلویی از فاحشه‌ای بر قاب بود یا سوراخ مبال بود، از هزاران مبال برای هزاران کون سراسیمه و منتظر نوبت در رفت و آمد. من یک گوساله گوتیک نیستم، یا هستم و یک گوساله گوتیک هستم و سواری می‌دهم در اتوبان هشت‌بانده به لاهوت و ته خط، یا نیستم و از یکی از هزاران سوراخ فلک چندم دارم کلمات کوچک و بی ناموسی را به من و تو نشان می‌دهم تا هیچ چیز را نداریم، من سر ندارم و بین روده‌های تصادفی‌های مثله با زنجبیل و تبر غذایی با استاندارد بالا هستم که برای تقویت قوه باه برای تمام زمانهای فعل رفت و آمد تجویز شده‌ام، دکتر عزیز، بی زحمت به پرده همه دختران از بین سوراخی که نشان می‌دهم برسیم و لطفا بگویید برای یک تف کاهویی و آشغال یک گوساله گوتیک چند کالری انرژی لازم است؟ 

 

 

این نه آنی بر اسپاسمان لودگی و سلامت

 

از زمان وحشیانه محال شدم

و فرض من جمع آثار خیال بود

با دانشی اثیری بر

بر انقیاد متن ندانستن پهلوی شیاد متن شد

 

این بر گوساله همان با شاخ نه آن با داشش- شاخخ

 

لاهوت مچاله در هوا تاب خورد

گل‌گرفته دهان هوا بر انرژی ابرمردهای شدیدن،

بر سرسرای تختی که بر خود فرمان راندم، من

من شدیدن لهیده بر تخت شدیدن، و گوساله‌های حاد که چوپانی با دیپلم عمومی آنها را از این سوی اتوبان به آن سوی اتوبان برد و می برد و گوشتهای لخم پای درخت پیرو فرمایشات ملوکانه نشستم که نشستم روبروی مفاصل درداندود گوشتهایی که از

زانو خسته، تا زانو خسته، من خسته این من نه من،

در انصراف حاد از هرچه هستم

این‌همانی من بود با خودم که مرا رقصانید بر تختی که منم و بخوان

نشستم بر روی خود و تکاندم خود را از استخوان، لَخت و بالکل کان ماتحته ما فی ماتحته

که از اطوار من وحشت می‌کنی، لاهوت ناتنی؟

 

عاجز زده بر سلامت

سلامت اختگی و صم بکم،

براده‌های الحق للغالب،

و سلامت سرفه‌های خلط

از وسعت مخالف باد می‌دهد

بر چهل برگ از چهل دزد گله بر

چهل گله از چهل دزد مخالف، 

 

سرقت متن من از متن تو، جایی که زندگی را گا- عیدیم

راس دو مرکز مخالف حرکتی است که تلاشی این‌همانی است

برای اثبات حرکت مخالف من بر له تو

تنها تلاقی تحتانی من با من.

 

 

اگر من نخواهم هدایت شوم برهوت را به نامم می کنی یا «چن بدم بی‌خیال شی داداش؟»

 

خاک ----------------- تا خاک، همین یک اصله درخت در فاصله بین من با خودم افتاده و گیرم که چیزی هم روی آن نشسته باشد یا نه. صدای خرد شدن را می‌شنوی؟ همه حرف این بین همین یک صدای خرد شدن را می‌شنوی؟ فونوتیک گوشهایم پاره- ‌سنگ بر‌می‌دارد و به پای چپ پرنده می‌زند، از همین کی که حتما آمده‌ای دستانم را لای چرخ صنعت جا گذاشتم تا بهتر جان گذاشته باشم، زن و بچه‌ای ندارم اما جز همین یک مشت قراضه و کتاب گامی به سوی خوشبختی هم چیزی ندارم، منع شده‌ام و زبانم را با گونیا مثل زبان این متن کرده‌اند که بگویم درختم را هم مثل شراب گاو قرمز همین سرگذری، زرشک آبادی، قبر و گوری یا جایی که دوست داری توی داستان من بخوانی چال می‌کنم، از وقتی فهمیده‌ام که سر ندارم و یک سالن جوجه‌کشی خیلی مهم توی سرم جا مانده که به من می‌گوید چه چیزی باید برای کجا باید بهتر باشد نباید حتما و ممنوع شده‌ام اصلا و توی خانه و بیرون خانه و وسط پل عابر و یا هر جای دیگری که می‌توان همین‌جا نوشت به سرم می زند که شاعر شوم و یک کتاب بزرگ در باره خودم بنویسم که سر داشت، و خودش را وسط اتوبان با آنهمه ماشین و بیلبورد و موزیک ناش‌ناش از درختش آویزان نمی‌کرد، فراواقعیت است با خودخرخواستگی خفن، همه کسانی که توی متن بالا سعی کردم نشان بدهم و بیرون نیامدند، حالا حسابی می‌دهند، ویژژژ با پرواز فا- ک – کلس در همه‌جا دادوستد می‌شوند، مثل وقتی که من در فاصله‌ای که بچه بودم، حالا هرچند سال، کارتهای کوچکی از ماشین داشتم که تو پاچه بچه‌ها می‌کردم و با پاچه آنها دادوستد بود که بود، گوش کن: اتوبانها را ایفتیتاح می‌کنم و روبان قیرمیز آن را گیچی می‌کنم، دگیگن مثل بند دلم که پاره می‌شود وقتی متنم را قیچی می‌کنم و با حروف بی پدر آنها یک اتوبوس دربست می‌سازم و تک ‌پر تا المپ و دوستان می‌روم و اتوبان را جمع و جور توی سولاخ چربول کسی می‌کنم که اینهمه برای نگهداشتن زمین روی کولش ورم کرد و زمین را تا ملکوت پرت نکرد تا یک چیزی بشود مثلا، مثلا همه حرفم این است که مرا از جایی آویزان نکن که گم شوم بین درختان و گوساله، من نمی‌فهمم و نمی‌فهمم هم کور- تاژ می‌فهمم است که چیزی از آن بیرون نمی‌آید، این شکمم، این روده‌هایم، این اتوبان که از همه گوشه‌های آن سعادت و زیبایی می ریزد و روی تابلوها و علایم تمام جاها به جایی ختم می‌شود که هیچ‌جایی در آن باقی نمانده، چند متر تا سربازی، آهوسته برانید، تخم راننده لغزنده است.

 

 

من یک سرباز می‌شوم و نقش کرئون را در طول مدت لاهوت اجرا خواهم کرد

 

سرفه‌هایی هیولایی که با آژیر بمب در ریه‌ام گیر افتاده

آوازه پرندگان و تحریک درخت

که از خلاصه گرسنگی در مدخل واژه‌نامه‌ها اسطوره می‌سازند

و سرم را گم کرده‌ام بین دو دستی که بریده شدند دور سری که نبود

و سرم نیست، نیست، قد کشیده به نیست، به اوج نیست

                              و هلاکت شیرین، هلاکت نیست

 

بانک‌هایت را بردار و کائنات را بخر، وسط اتوبان دراز شو، هوووووم‌م‌م

دست‌کش‌هایت را، و تخم‌هایت را از بین مزارع و و شش دانگ مشاع از هپروت دانگ از خیالات و مقالات تحت قوانین عرفیه و ضوابط نوعیه و فرامین علیه و خرابات

به چپ چپ، یا راست یا وسط

«خیرالاموراوسطها» که حتما یعنی (شاید) از وسط حرکت کن

دستکش‌هایت را و بانک‌هایت را با حق حیات خود بردار

و نام خود را روی تخمدان ننه‌ات سنجاق کن

پر کن کاسه‌هایت را از سگ، و

و توجیه و ویترین‌های سرباز

تمایز فلسفه و اره‌اند که برای من پشگل و خوشگل‌اند

 

خواب خواهیم شد روی تخت با گله کچل و گریگوری و کله گر، کبریتهای بی خطر توی جعبه زپرطا و اما بعد هذالیوم از توی همین قوطی ما را تقسیم می کنند با خارج قسمت آشغال، خارج کثافت، تو یک گه بیست و چهار عیار هستم سربازم و کچل، بعد ا این دخترها می روند لاهوت در خیابان، من می روم مستقیم خاک‌انداز دربستی و بدون سرراهی، بدون درخت و نفس، فلسفه را روی آفتابه خواهم خواند که اگر هدایت نشود مستقیم تا برهوت لایزال و علم کلام هم عجب توی کوله‌ام، زیر پوتینم می‌افتم آخر این جمله و دماغم له می‌شود.

 

توی کوله‌ام که نه فقط فلسفه‌ها در پروازند

و هم فقط سربازها در پروازند،

و من حامل یک مسلسل سنگین مغز خود را «ابراز خرسندی کرد»

و خارج قسمت‌ها با تخم‌های من که در پروازند،

گه گرفته‌ایم، ببین:

                               مرا به مسلسل ببند ای لاهوت مستطیل

                               من یک مغز قرم- ساق‌ام، یک ذهن مستدیر.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1  توسط nergal  | 

 

وقتی نیست چیزی برای کشتن، نه حتی چیزی است برای مردن، دراز بکش روی متن، من از زیبایی تو سوراخی بر زخم راندم، زیبایی تو، تویی برای منی، چیزی میان من و نثر و جنایت.

 

 

جنایت لغزنده بر حواشی من

 

و کلمه که

 

از زیبایی زخم اشیاست

                               

                               به نفرات خط

                                

                               به خطوط سوراخ

 

من نثر تو را دارم بر عفونت متعالی انگشتانم

 

که لبخندی است

 

بر حفره‌های من و

               

                 نثر و

                

                جنایت.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 2  توسط nergal  |