تبليغاتX
nocturnalplexus

nocturnalplexus

 

 

در این گزارش، سقف به مسخرگی اسم خود لبخند متوسطی می‌زد، سقف خیلی خطر بود.

 

 

در شلوارم خطر زیاد شد

و منهای عوارض

شبیه گناهان نمرود شده‌ام

و عوارض کم‌خوابی

مثل اهلیـ ل رستم (منهای عوارض)

هر شب به خوابم تجاوزهای بد

می‌کند،

صبح خوابهایم را که بشمار

که صبح زود چرا کش‌آمد، خوش‌آمد،

شکل مثانه‌ام پرپر می‌زند

 

برای،

و مثل،

 

زیر سقفی که از دست رفتی

یعنی هوا زیاد بود که از دست رفتی؟

 

من مسخره تو که نبودم که بروی

یا این که نمی‌شود اول نروی بعد بروی

آنور

یا ادرار دو شب پیش که نداشتم

که جلو جلو برانم

 

زیر تیغ آفتاب

که مسخره بود توی خیابان

کسی به تخمـجش هم نگرفت آفتاب را

یا محکم نگرفت، یا گرفت و

به ما نگفت

و ما را به گداز داد و ریشش را از ته زد با تیغ آفتاب

و صاف و صوف

مثل روده، رالی، خیابان،

 

که مسخره بود توی خیابان، و بودیم توی خیابان، ما به بازدید خود از محل جرم ادامه دادیم، به خود ادامه دادیم، و ادامه را هم شوهر دادیم، و گل و گشاد دادیم، و دادیم که دادیم، عارضه دادیم، مرض شدیم، جعفری را از خیارماست بهتر پسندیدیم و یک کوچه هم به نامش کردیم، روی کمپوتهای بواسیر یک کاغذ کوچک چسباندیم، و فکر کردیم با خوردن یک مشت زاناکس کمبودهای همه خوب می‌شود

و خوب با همه مهربان می شود،

و کمبودها قیف می‌شوند هزاران ردیف

و روی کمبود کاغذ چسباندیم، و روی قیف

و هزار یک عدد شد که از صد هم بیشتر شد،

هزار بار بدون عوارض

ادرار بار، ادبار بار،

اصرار موقت نکن، من دلم اسهال می‌خواهد،

یا مجانب ادرار شب پیش را به یاد داری

یا داری یا نداری،

من عارضه دارم که جلو جلو برانم بوق ممتد

و راه مستراح را باز، و این همه آدم جمع؟!

 

تو یک قانماز برقی هستی،

که توی مدارت قیف گذاشته‌اند، برای، و مثل،

کیفت را دیده‌ام که پر از عوارض بود،

و از استفهام و انگاری پر بود، انکاری پر بود،

و پر بود از تمام آدمهای کوچه بالا، کوچه کمپوت

که آزمایش ادرار گرفته‌اند، داده‌اند، کرده‌اند، مرده‌اند،

آدمهای کم کیفیت

آدمهای مبهم

خفه نمی‌شود شد زیر سقفی که از دست رفتی

یعنی هوا زیاد بود که از دست رفتی؟

 

تو از توی قیف خواب می‌بینی، و رد می‌شوی از توی قیفی که خواب می‌بینی، و توی رگهایت که اندکی از یک تعدادی قیف‌های یک‌طرفه‌ها هستند یک عیبور میوقت خوچولویی، توی قیف لزجی که مثل روده کش می‌آید و راه می‌دهد که بپری با ملاج تا سقف که خیلی خطر بود، تا انتهای سزارین فلسفه از پشت که خواب می‌روی،

باد می‌روی به هرجا و به سوی

احتراما قیف تو کشیده‌تر برای،

و راه‌تر، بغل من، خوابتر من می‌شوی، و مثل،

خفه زیر سقفی

خفه برای عوارض خفگی

که از دست رفتی، که رفتی برای هوا جانکم،

خطر خیلی عارضه داشت؟ خطر درد کرد؟

داشت و کرد یا نداشت که نداد؟

یعنی هوا خیلی زیاد بود که از دست رفتی؟

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 2  توسط nergal  | 

 

 

چگونه از قائمه نیفتادی و در پوست رسیدی، تو ای حرف ناز؟

 

 

 

 

حرفی‌ است هیچ اعظم

که عظمت هیچ است،

حتی کن!

           کوچکتر از

           یک ترس لاابالی حتی.

 

 

ترس اگر

روی انتهای پوست

پروازهای لایق داشت،

درختانی از عقیق

چشمان مار را به هول

                            هشیار

                            نمی‌کرد

 

تمام پرواز

             لیاقت ترس نیست

 

و سر

که انسانی به زیر داشت،

تیغی را در سردابه‌ای راهی کرد

                                        که راهی به غیب،

به خشت اول عدن

این سیبک گلوی انسان،

نه سیب حوا

 

در ابتدایی که نبود، انتها به شوقی سبکسر تکیه داد در ابتدایی که نبود، هیچ، سرهای مترسکهای روح در شراب چکیده بود، در کمرگاه حرف، صدای خزه‌هایی ناشنیده بماند که به ارتفاع مایل نیست، جنبش گهواره‌ای از مترسک را خدایانی دانستند که شط انگور را رافضی کردند

و سر خدایان نیمه راه

                           نهر شراب داشت

 

و راوی کوزه‌های خالی گرسنگی را در کوچه شتاب می‌داد و فقط یک بال از یک پرنده‌ای رو به غروب بود، غروب نشئه بود، و غروب

                                 در هوا بود،      

                                 در زمین بود،

                                 عدن بود،

و توهم بی‌برزن، در ساعد راوی، نمایش روز آخر را در دو ضرب به خالی تکمیل می‌کرد

 

در نفیری که خواهد

باشد یا نه

این تن مجروح انسان است که پرده‌ای است

روی بسیط تن

که نخوانده می‌چرخد

سخت، استخوان نازک را طنابی بگیر،

که تردیدی مجوف را در طول تو می‌کشد، همراه می‌کند، و در تعبی به قواره‌هایی املایی هر حرفی که داشته باشی

بدان

که انتهای پوست

                    تازه آغاز طناب است

 

طنازی طناب

از کهولتی انگوری بود

که دریایی شگرف را در مبتدای کلمه آویزه کرد

در کتف دریا

                ببین خشت حواری  کم‌شده از نبض

خانه‌ شد، شدنی

که بر سریر قهار

                    شکوفه‌های نارس می‌سپارد

 

 

چرا چشمم بر تقریبم از خود چنین خموده شده، تنفسی کوتاه به شرط طناب، تاکی ماورایی باشد که گو من انگوری بر برزن و عدن

 

کاش انگورهای حرف و طناز

شاید پنجره بود

                  پوستم بود

هرز رفت از کنار همین‌جا

ترسی که پشت به کلمه داشت

من شد

مار شد

و شراب کوتاهی مرا به نرمی گزید

 

کنارش را سرخ به حرکت کشیده به صورت

و خطوط مورب

                   نگهبان قدسی ایستانده‌های مصروع بودند شاید

و زبانم

        شاید هوایی است،

        و سرب مذاب

درست از کنار همین‌جاست

                                 فلاکت شهلای عدن

 

 

ابتدای تکلم بر سقوط شنیدنی است

 

 

این چارپاره زبان کم‌شونده

بر رخت پهن زنا پهن

پهنه بر ردای قاف

که صعود را در جهاتی تبخیری

از خود رفع کرد

 

تاجی که از کلمه بیهوده شد

و کلمه بیهوده شد

و کج‌بوته های خار

                      چه رسولانی که حواله کردند

 

ترس محیط شیوع اندام منع بود

و من با مانع رسم

فلس‌های اقیانوس را در مد منظور گم دیدم

 

من غرقه به فانی‌ام

سیاه

انبوه و هرزه از تکثیر مفلوک حرف

و دلال تنان ممنوع

                     بر طراز منع

                     انبوه زبان کم شونده

زیباترم از منع

این دلالت لات بر جنایت از حرف

 

 

 

تنوره‌های گرد زبان

مذاب‌های دست‌آویز حرف اول‌اند

که مراتب زوال بین دو ضربه را خالی می‌کنند

ضرب اول را به شتم ضربه دوم

 

چه سلامتی ناخوانده شد در یک زاویه عظیم

که هیچ اعظم به خود بالید

و ثقلی را روی کشاله‌اش خواباند

 

 

و ضربه دوم را

نازده

عقربه ساعت به گردنی رخنه کرد

و راه را بر اشتیاق سمت بست.

 

تنها که بمانی

گلویت ظرف پشیمان پشتت است که کم می‌شود

آب می‌شود، دور

دورترم از سطح پوست

                             به جایی دیگر جریانی حیوانی لخته شده

و دندانهایی ناز

پدیده‌های منقلب روح اند،

 

آب چه دور از قعر زبان

در انسداد دریا، جریان کافی فقط کجاست

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 20  توسط nergal  | 

 

اتفاقات طبیعت اگر زیاد هم غیر منتظره یا گزاف به زندگی کوچک روی زمین انسان نباشند، دستی مخفی از جنبه‌های کودکی جهانی است که انسان را به اندازه خرده‌ریزهای جامانده از انتقال یک منزل به منزل دیگری تقلیل می‌دهد. در این جابه‌جایی کوچک، حرکت در روی زمینی که هندسه حرکتی خود را از روی نیاز ملموس و جدی تن جدا نمی‌تواند، حرکت جهان ابزار جابه‌جا شده را به قدری بزرگ و پررنگ جلوه می‌دهد که تفکر بدون جای خالی و فقدان، عملی دشوار می‌شود. فکر روی نبودن و نداشتن، توجیه کمبود، ازدیاد و تقدیس نقص. فکر کردن روی نبودن و ضلع هیچ، با اینکه تمرینی برای صرف اندیشیدن است، بعد از مدتی که نبودن بیشتر آن را کوتاه و کوتاهتر می‌کند بدل به اصل موضوع اندیشه می‌شود. این پرسش که بیماری کی جذاب است را در قابلیت پرستاری می‌توان یافت که جذابیت درد و دشواری حرکت را در هندسه تن خود نادیده می‌گیرد. یا خود هیچگاه بیمار نبوده، و یا خانواده درد، گونه‌ای ناگشوده از اروتـ یسم جهان است که با حرکت انسان از تمام مبادی به سمت درد و نقص، حساسیت‌های بیمار خود را تسکین می‌دهد و پرستار جزئی از دردکشیدن بدون دانستن است. علم به زاییدن انسانی از انسان دیگر بدون تماسی انسانی.

اگر جهان نویسنده متنی بود که به عهده می‌گرفت، روایت وجود انسان، قطعا فصلی می بود که سرفصل هرزگی و تن‌فروشی جهان را به وجود انسان بسته می‌کرد. جهان به انسان دلبسته نبوده و نیست، حرکتی از شتاب مازاد تفکر است که اول حرکت می‌کند، بعد انسان را وادار به هماهنگی و پذیرش اوضاع می‌کند به گونه‌ای که هست و هست. حال یا انسان اتفاقی در دست طبیعت است، یا طبیعت دایره زاد و ولد انسان و کشاکش ذهن او برای یافتن مادری خودفروش که برادران زیادی را برایش به ارمغان آورده است. تنها وجه مشترک این مجموعه، سهم‌الارث آنان از دردی است که با آن باید جاودانگی مادر را نشان دهند، در زمینی که هست، در تهاجمی که به آن روا می‌شود، در دست انسان و ذهن مجموع او. کسی که ادعای تشفی درد انسان را دارد و قوانین و مناسبات خود را به جای شتاب درد کشیدن و نافرمانی انسان مناسب می‌داند، جزئی از خانواده انسان نیست و وقتی خود را علت و منادی حرکت جهان می‌داند، بدوا مادر خود را انکار می‌کند. از این روست که شاید اندیشه مجزا از بیماری انسان، اندیشه‌ای خودریز و متوهم است که بعد از ابداع قوانین برای انسان، خود انسان را هم نادیده می‌گیرد و تنها می‌خواهد، انسان را روی زمین تنها در بر می‌گیرد و به آن تجاوز می‌کند. قرون وسطی را بیشتر به یاد داریم یا گالیله را؟  

 

  

 

+ نوشته شده در  ساعت 22  توسط nergal  | 

 

بهار تصویر

شکافی بین ادغام و  کام بود

ناگرفته چيزي  کنار

یک ضمیمه بود به قاب بی‌نفس زمین.

 

بارانی نبارید،

و بارانی  که نبارید

خط بطلان نساخ  کلام بود بر متن گلهای لال

و پیمود: «معنی بر حاشیه حرف  کمانه  کرد جایی»

 

هر تر کیبی از خط و جایی

رنگی فاسد در قلاع بهار باز  کرد

و جایی

         قبل از دهان گشودن شاعر

         بهار هم از من پرت بود.

 

 

 کویری بر گونه مالیدم

و شاخه‌ای از چشمانم   

                          در من وحشت  کرد

و من‌هایی در شعف بودم

                              كه از جنگل حرام شد،

 

چیزی دواندم

                در لبم

                پا تا به سر

 

و من دویدم تا لبم  که حر کتی از خود،  

                                               باشم از خود، نه حتی

 که نمک در چشمانی  کاشت اعمی،

و قعر شد تنم

تن به تن بی دریا

                    پوسته‌های بهار،  کذاب را فاعل  کرد

                    و مردی  که شعر نداشت جانی شد.

 

جایی شعری را به اشتباه گفتم، و رنگهایی را  که بر دستانم  کشیده بودم از حافظه بهار، اندک خاکی شد  که جایی نداشت، جایی  که خراب شد و گویی تنم بزم اتفاق بود. در زمانی  که می‌گذرد گودالی هستم  که حواشی افتادنم را در فصل به یاد می‌آورم. قبل از انسداد رنگ بر بهار، من از دست خود نجات یافته بودم. این باور نکردنی است.

 

در بارانی  که نبارید

حرفی از جنگل را شکافتم،

من از پهلو فاسد شدم

                         یا بهاری به رنگ فاسد،

 

من بر هرزگی تو رشک می‌برم ای رنگ مبتلا

و جایی را  که به رنگ خواستم

آلوده‌ام از حرف

                   وحتی از تو

 که خط نفی بر تو

ضخامت شرم را ندارد،

دوام  کن.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 21  توسط nergal  | 

 

این شعری است در باره پشت نردبان خیس نوامیس

که در آن شناسنامه‌ام المثلث شده

و من برای مفقودی از هویت قائم خودم

روی صورتکم پوست سنجاب کشیدم

و کارنامه مهدکودکم را در برابر زیبا به آتش می‌کشم و هاشور می‌زنم

 

زیبا مریض نمی‌شود و

ناشناسنامه‌اش را با نام قانون ایست شد

و قلبی شد

            که ایست را به مادرش هم نگفت

            و من ریدم به انحنای اين قلب شریف

 

معرفت آسفالت به کبک بیشتر از نوشابه سر گذر و لای دختر همسایه بود

دستانم باز، خودم باز،

من یک باز هستم

و کرایه نردبان یک عباسی و دست باز شاه عباس که سبیلش را دود دادند و عورتش پیدا شد

و چه کدر بود از اینکه سبیلهایش تا تاسمانی نمی‌رسید

که نهنگها حساب کار دست چپشان بیاید و آبشان بیاید دریا دریا

سینی پاره کنند

                  و چرخ بزنند

                                  و میل و امردان را از ران بیندازند بالا

بله عزیزان من دقیقا بالا، و دقیقا همین جاست که ما باید به زندگی امیدوار باشیم و قدر نعمات را بدانیم و کیلووات را و شکلات را و حتی کراوات را به دکتر

پشت بند قرصهای زرد

بعد از قرصهای سیاهی که قبل از شربت سیاه سرفه باید در کمال اقتدار و اجتماع خاطر مدعوین و منفورین و ماهی اوزون بورون

و ران امردان

                 از پشت نردبان خیس نوامیس چه دیدنی

و کرایه یک عباسی

                       مرا تا کره الاغ کدخدا هم راست می‌رود، تو هم بازی؟

جگر شاه عباس با خاویار خوردنی است

و سینی ساخته شده از فلزات رنگی چه پاره‌کردنی،

معاشران فاسدند که زبان خیابان را از معاشران خوب خوب گاز می‌گیرند

و خوبها که همیشه پیروزند

خوشحال و خوب جشن می‌گیرند و به کودکان هروئیـ }ن غنی‌ می‌دهند

خوب و خوشحال

توی خیابان زبان معاشران فاسد را گاز بگیرند

                                                          و غنيمت بگيرند

                                                          که کار از کار گذشت

                                                          و اینترنت بوی سیب‌زمینی داد

و ناگهان همه سیمهای ارتباطی ورم کردند

                                                     و من سزارین شدم

و مفقودیت خودم را پای درخت چنار نوشتم که سنجابی در آن آشپزخانه باز داشت

و جگر شاه‌عباس می‌گداخت در ران امردان

پشت نردبان خیس نوامیس.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1  توسط nergal  |