تبليغاتX
nocturnalplexus

nocturnalplexus

 

 

اول

 

اینکه چه چیز راضی کننده است یا نه، برای ماشینی در شرایط من اصلا مطرح نیست. کار دارد به جدال برای بقا می‌رسد. مایلم ببینم تا کی توهم من در برابر همین زندگی که فرض کنیم واقعیت، کم می‌آورد، فلاسفه به درک، همیشه عمودند.

 

 

دوم

Do you know what you are  
You are what you is
You is what you am
(A cow don't make ham...)
You ain't what you're not
So see what you got
You are what you is
An' that's all it 'tis

از سروده‌های برادر «زاپا»

 

سوم

 

ایندفعه از تب‌بر استفاده نکرده‌ام، آنفلوآنزا، حرارت زیر پلک، لرز، و توهم و خبط. موضوع اصلا وسیله یا روش رسیدن به توهم نیست. فکر کن مشکل اصلی (که اصلا به من مربوط نیست) موضوعیت و مجاز بودن توهم در معنای کلی است. خیلی ساده، سرما خوردی جهنم، حالا زیر پتو برای خودت می‌لرزی و تنها توهم می‌کنی نسناس؟ می‌بینی، عوارض دارد، مجانی که نیست، حتی اگر تب و لرزت را از من گرفته باشی.

 

 

چهارم

 

معتقدم همین درد و بلاهای کوچک که به هر حال به تب منتهی می‌شود، حداقل یک راه کم مخاطره برای گذارهایی کوچک و موقتی از واقعیتی است که هر اسمی هم داشته باشد و از زبان هر کسی که می‌خواهد باشد گفته شود، مثل پفک و فاحـ شگی از قانون ساده و سمج محیط‌های متخلخل استفاده می‌کند، يعني حضور فعال قلت وجود. هر موجودی در این فضا نشان می‌دهد: وقتی زور من بیشتر از تو است، تو بیجا می‌کنی فکر می‌کنی بزغاله. غير قابل انكار است.

 

پنجم

 

یک تک آهنگ را سعی می‌کنم لینک بدهم، که آن را می‌توانید از همین اطراف (هطیراف) دانلود کنید. سعی من بیشتر از اشاعه حال و احوال و قر و شافـ تک، تاکید روی این نکته است که ترکیب این تک آهنگ با تب سی و نه و اندی درجه، موجد شوری و ذوقی است که اگر در پنگان عدم بیوفتادی، ژنده‌پیل صحاری نفسانی کتلت شدی. خط و ربط جمله مهم نیست، ماچ فراموش نشود فقط.

 

   

+ نوشته شده در  ساعت 3  توسط nergal  | 


اگر هر چیزی اما دارد، امای جهان و تکمیل مرگ آن هنگامه‌هایی است که هر چیزی ناگهان فرزند ناخوانده خود می‌شود. در خود پرورده و سبکخوار می‌بالد و گاه هم چیزی تازه و شاد از خود بیرون می ریزد. بلوغ خودریز همچنینی از اتفاق، راهی دارد از نهایت، نهایی به سمت بیرون از خود. تصور نادرست غالبا در این نشیب کودکی از خود است که پایان را چیزی در بیرون از خود یا اتفاق می‌بیند. فصلی که خود یا زاده یا زاینده فصلی دیگر است، چه آغازی برایش و چه پایانی؟ چه طنابی برای صعود از وزنی که تمام آن وزن گو خود طناب است و دیگر چه تنفسی؟ جهان‌ کل و مادر، تجمیع سراسیمه و آلوده جهانهای خرد و حماقت باری است که در اطراف ما معنی می‌شود، از چشم و گوش، تا دست و زبان. وقتی جهانی از کوچک به قواره من خود را نشناسد، چه در معنی و چه در حرکت می‌میرد آن کلی که در آن سهم واهمه من از نبودن غوطه‌ور است.

پایان جهان اتفاق و غربت و عجب نیست. هر لحظه در رگم که کم‌خون می‌شوم در چشمم، که نمی‌بینم یا پوستم را که رها در شکمم تا طنابی برای سبکتر شدن و کردن، دردی بالا می‌گیرد تا دهانم از خونی که دیگر کم نیست که جهان که اینقدر کوچک در دستان من، ارزش پر دادن و پریدن ندارد، از روی طناب، هیچ و حیات. و بخوابد جهان کوچکی که خواب ناتمام نبیند؟ من ناتنی می‌شوم با جهان سقط و حتم به سقطم دارم که جاها زیادی کوچک‌اند و مردنی. جهان که تمام و پایان، من هم می‌میرم و پایان. چیزی نمانده که مانده باشد اصلا. 


 


 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 3  توسط nergal  |