در نام بی تاب من
زاویههایی است از چیزی است
که بر نام من برنمیتابد.
هر زاویه، هر وقت
زمان آدمی را به زاویه میخوانم
و به دندان میکشم از دار تا ندارش را،
زمانم را به نامی فروختم
و نامی را به ربا دادم
و خاک را به نام
چه توهمی از خاک لبریز شد و از سر من سرریز کرد با من، از درختی که کاشتم باری نماند که ناچیده، خاری کوچکام گویا در چشم خاک. ببین نبض نامیه را که اما فروختم و حتی خریداری کو. . .
خود را نخواهم شناخت
و به دریا خواهم افکند خود را
روزی و روزگاری که
دریا را نیز خواهم فروخت
و خود را نیز،
نیز را هم،
به خاصیت غرق
خواهم داد به «خواهم داد»
و به «در هپروت غلتان»
که
این تن خاک شعری است آبی،
که
به سلامتی جمع استـ منا میکند
و جا میشود در یک نفس و فقط یک نفس و هوپ
پشت به خاکی دادم که پشت به من کرد
و نام مرا از باد گرفت و فروخت
و رها شد از نام و کنام شعر چه فروریخت
ریختنی از هیکلی معلوم در برابر مرگی معلوم، حیات خیانتی است بر جلوه نبودن.
نقل قولی شدم در ید کودکی خویش که ذرات خاک و فنای باد را بی سر و ساری در سر و کف مشتی از خود را به نام خاک گرفتم و ساده شدم
و ساده شدم و ساده به سادگی گول سادگی شدم و
ساده ماند
من
سادگی
و کودکی کلام دیروزم که امروز
لقوهای اگر بود، بر زبان الکن خاک بود
و این تن
پشت به تن بود،
و پشت این تن چیزی نبود،
فقط پشتی که به من کرد پشت خاک.
هوپپپپ
+ نوشته شده در ساعت 22  توسط nergal
|
گفتن و نگفتن حقیقت در دهان تو دندان طلایی نمیکارد که ارزش حرف کوتاه را از قد کوتاه من برباید. با سری تراشیده بودایی هالویم که بوزینگان را در گوشوارههایم گرد میکنم. با نود روز اضافی، بیشتر روشنترم من. نصیحتم کن حقیقت.
+ نوشته شده در ساعت 0  توسط nergal
|
خودم هم حوصله خواندن چیزی که نوشته شده را ندارم، چیزی که در آن همراه من زابراه و هوایی عرق میریزی و لابه که کداممان کیست و کداممان دیگری. میشد توی همین زیر سیگاری تو عکس چیزی مثل خودم باشد و من تهسیگار را محکم توی آن خاموش میکردم و فکر میکردم ضرب عکسی که داشت، کمکم داشت عکس چیزی مثل خودم میشد را با فشار انگشت ته ته بچسبانم و میشد نفهمم غیر از خودم همه چیز شبیه من است. شبیه حرف مفتی که دارم با گشادهرویی تحویل توی بیحواس میدهم که نفهمی خواب و بختک دو کتف تو هستند که از زیر زبان مار و پرنده در نرفته و چقدر دوست دارند گوشت تنت را در شیشههای دربستهای در رفهای تار و تیره پستوهایی بچینند که نه من اولین آن نعشها بودم و نه تو آخرینشان. دستت را از روی دلم بردار، تهوع دارد شبیه یکی از ما میشود. فضاهای باز آدم را به یاد حرکت میاندازد، و دقیقا از همین جایی که نشستهام و دارم حرف مفت میزنم میشود چشمانم را ببندم و شیشهای را تصور کنم که غیر از تن من و باقی روان بیمصرف و بیحاشیهام درون آن نشستهایم و مکالمهای مثلا به این شکل رد و بدل میکنیم. این مکالمه یک تصور محض است و غیر از کشتن زمان و چیزی مثل خودم، هیچ ارزشی ندارد.
- میگویم هر حرفی یک فضای باز است.
- موافقم.
- میگویم هر فضای بازی هم مثل یک حرف است که در مورد فضای بازی صحبت میکند و زمان میخواهد تا شیشههای بیشتری را از حرف پرکند و روی برچسب آن عکس چیزی مثل من را چاپ کند. در آنصورت تو هم که باقی روان بیمصرف و بیحاشیه منی، میتوانی روبروی من در آن ظرف شیشهای و دربسته بنشینی و مکالمه بی ارزشی را به همین شکلی که شکل من نیست اما شکل هر چیز دیگری میتواند باشد را با من رد و بدل کنی.
- موافقم.
تو که میخوانی و بهتر که بگویم توی خواننده هیچگاه حرف مرا باور نمیکنی اگر بگویم هر آن ممکن است پشت سر تو ایستاده باشم و ناگاه بین دو کتفت را ببوسم و استخوانهایت بیهوا سرد شود، فکر کنی لباس سبک پوشیدهای و برخیزی سریع به سمت گنجه یا کمد یا هر جای دیگری که لباسهایت را آویزان کردهای و روی تمام آن لباسها آدرسی یا نشانی گذاشتهای که اگر گم شوی، باقی روان بیمصرف و بیحاشیهات از روی آن نشانی تو را به جای اولت برگرداند، به جایی روی لب سرد و کبود من که هنوز باور نداری هر آن ممکن است پشت سرت حاضر و آماده، دارم اندازه تنت را برای جا کردن در شیشه اندازه میگیرم. نه تو باور نمیکنی، چون فکر میکنی. فکر میکنی روی حواس پرت خود بندباز قهاری هستی، من هم فکر تو را می خوانم و لبخند مضحکی تحویلت می دهم و دستم را آرام به پشتت می زنم و توی گوش تو نجوای من است که می خواند آرامتر سرفه کن، تو را نه تنگی نفس و نه زهوار بیتاب پوستت، که من خواهم کشت، در همین جا، در همین متن، با چشمان ورم کردهام توی چشمانت جمله می نشانم و تمام حروف تو را از آن تو دید میزنم، به گلویت میسپارم که دستت را بی هیچ حرکتی تاب دهی، مرا پس بزنی، به خیالت دنبال چیزی، جایی باشی که در فکرت برای تو و برای من خوابیده زیر پوستت بهتر است، اما هیچ جایی بهتر از جای دیگری نیست، هیچ چیزی بهتر از چیز دیگری نداشتهای، نخواهی داشت، همین جا که هستی، و من هم با تو هستم، بهترین جاست، بی هیچ حرفی، تکانی. این روایت ادامه منطقی ندارد و برای ادامه آن در صورتی که بخواهی باید عناصر بی ربط آن را برداری و روی یک کاغذ بی خط پشت سر هم و بیوقفه بنویسی. وسط آن یک جمله برای من و نصف جمله برای روان بیمصرف و بیحاشیهام بگذار که با هم بنشینیم و در یک مکالمه بی سر وته علت نوشتن متنی که در آن به راحتی و به زیبایی نابود خواهی شد را برایت بازگو کنیم. بعضی متنها راه فراری ندارند، بهتر است آرام چشمان بیرمقت را ببندی و منتظر سلولهای بین دو کتفت باشی که باز به راحتی و به زیبایی با بوسهای سرد جای خود را نمی شناسند و خود را به دیوارههای شیشه دربسته میکوبند. همهمان طرحهای زایدی هستیم که روی فکرهای زایدمان بند بازی میکنیم، هر کداممان آن بالا تلوتلو بخورد، دیگری که پایین است دهانش ناگهان باز میشود، گرسنگی را با تمام ملحقاتش به یاد میآورد و آرزو میکند هر چه زودتر تعادلی به هم بخورد، بندی گسیخته شود و هر کدام از ما، و دقت میکنی که هرکداممان روی بند لق میزنیم، توی دهان دیگری و دیگرانی بیفتد که آنها هم همان ولع فرودادن آدمی را با تمام تن و روانش دارند. آرام باش دوست من. رختهایت را که هر بار شستهای و از شر کثافت و چرک آن خلاص شدهای، تنها هویت تو از چیزی است که به یاد نداریشان، اما همه را بودهای، شدهای. راههایی که رفتهام و رفتهای، گرد و غبار راه و شوق و شعف مصروعی که راههای فکرت را زینت داده، آبی که به صورت زدهای و بعد با دلی که غنج می زند که نیفتد روی بند بودهای، با دستان بازت که اطرافت را برای اندکی هوا هی خراش میدهد و من از پایین میبینمت. گوشهایت را تیز کن و به صدای کف زدنم گوش بده. همه بعد افتادن خوب تشریح می شوند. له و لورده روی میزم درازت میکنم و با چراغ کوچکی در دستم، پلکهایت را بالا می زنم. لبخند میزنی و میفهمم چه گفتی با لبانت که دارد از گوشه میزم پایین میافتد. میچسبد روی کفپوش اتاق نمورم که آن را با کلمات سرد و راکد در همین جمله پیش باید میساختم که نشد. دارم سعی میکنم که با حروفی که میشناسی از نو بسازمت، جمع و جور و روی سینهات رنگی از حیات بزنم، و زیر زبانت را با تمام کاغذهای کنده شده از فرهنگ لغات مستعمل خشک کنم. بیدار شدهای و چند بار فکر کردهای که خودت نیستی. توازن فکرت را از روی تنت نمیشناسی، هضم شدهای، تحلیل رفتهای، یا چند بار فکر کردهام که دارم خورده می شوم. من به جای تو هم بارها به این موضوع فکر کردهام و اگر بتوانم فعل فکر کردن را تا ضمیر مخاطب مفرد که تو هستی صرف کنم، میتوانم با شک تنومندی مواجهات کنم که با قاطعیت تو را از تو سلب میکند، فهمت را میگیرد و گوشتت را تکه تکه میکند و تو مثل همهمه گنگی که اشیای روی میزم که زیرسیگاری عجیب من هم روی آن است، نغمه گنگی میشوی از اعضای جدا از هم و پوسیدهات که باید سریع جمع شود، سیاهه برداری شود، استریل شود و همه بی سلیقه و دمدمی بین دو کتف تو که روان بیمصرف و بیحاشیهات مگسی که دور آن میچرخد، وصله پینه شود. فکرهای آدم، موریانههای آزاردهندهای هستند که وقتی تکثیر شوند خانه خود را هم میجوند و با بزاق سمی و زهر هضم میکنند، خانه خود را هم ویران میکنند و تو که فکر میکنی در حال فکر کردنی ناگهان تویی هستی که در فکر خود هضم شدهای و دیگر این فکر توست که تو را می سازد، نه تو فکرت را. وحشتناک است، من و تویی در کار نیست، من دارم تو را با کلمه از هم باز میکنم، یک پک از سیگارم را توی ریهات میقرستم، فکر تو را مینویسم، با لشگر موریانه کبدت را میدرم، تجزیهات می کنم، و در بین ذره ذره تن تو که ذره ذره جای خالی و پر دارد می نشینم و می دانم که تو نه کلمهای را میخوانی و نه تنت را میشناسی. جهان تو روان تهوعآور بیمصرف و بیحاشیهای است که بی تو و بی تن تو باز فکر میکند، من سیگار می کشم، تو برای گم نشدن خودت را همهجا تکثیر میکنی، می نویسی، میخوانی، میخوری و دفع میکنی و سرآخر روی میز و اشیای من پهن میشوی، حرف من را به پشت متن تف میکنی و با یک تصور شکل خواب را میکشی که پنداری خواب جزئی از تو است، از من است، فقط خواب است، در حالی که نیست، در حالی که هست. با قطعیت بگو که در شیشه دربسته نور شفاف از همه جایت میگذرد، اما آن کسی که میبیند تو را، تو نیستی، من هم نیستم، فیلتر سیگاری است که با تمام روشهای غیر منطقی روی روان بیمصرف و بیحاشیه همه در همهجا له شده. خاصیت متن بیخاصیت همین است. کلمات زندگی رندهشدهای هستند که سعی در بازآفرینی جهان و خود دارند، اما مذبوحانه است، مذبوحانه است، چیزی نیست که بشود گفت یا فهمید، فقط شیشههای دربسته میفهمند، فکر میکنند، نمیکنند، هستند، اما نیستند. صدای افتادنت بیدارم کرد که دارم با ولع صبحانه میخورم. همه چیز را بادقت و بیدقت میبلعم، و تمام آدمها و اشیایی را که در گردآوری تمام آنچه میبلعم سهم داشتهاند را نیز میبلعم. به گرسنگی فکر می کنم، به کبد، به روان آدمهایی که چه خوب میتوان یکجا و بی هیچ دلیلی هورت کشید، نفس را حبس کرد و اجازه داد بیماری و اندوه بیفروغ آدمها کار خودش را آن تو بکند، یکجا میفهمم چهام شده، سریع بلند می شوم، به اشیایی که سر راهم تا میزی که الان دارم پشت آن مینویسم میخورم، پایم روی لبت میلغزد و روی میزم ولو میشوم، و بادست اندامهای تجزیه شدهات را میگیرم، دوباره فکر می کنم چطور سرهم بندشان کنم خوب است، بین دو کتف را با حروف درشت در کاغذی می نویسم و توی جایی در لباسهایت پنهان میکنم، کنار آدرسی که بعد از گم شدنت قرار است از روی آن پیدا شوی. خودم را که پس می زنم و عینکم را که بعد از برخورد با تو شیشههایش ترک برداشته را از روی چشمانم برمیدارم، روی آدرس تو دیگر چیز زیاد واضحی نمیبینم، یک اسم فقط، اسمی که به تو شبیه نیست، اما به خیلی چیزهای دیگر شبیه است. شاید بتوان گفت به هر چیزی جر تو شبیه است. شباهت مسخرهای است. گم میشوی و چیزی که تو را پیدا کند، تو را به هر کجا میبرد جز جایی که باید. میبردت توی یکی از شیشههای در بسته و به زور تنگ روان بیمصرفات فشار می دهد و در شیشه را میبندد. جای تو اما آنجا نیست، تو جایی نداری جز جایی که من برایت در متن باز کردهام. تا اینجا که رسیدهای حتما ندیدهایش، اگر دیده بودی کلمهای بودی بین کلماتی که اگر هم رنده شده زندگیات بودند، دست کم معنایی داشتند. من را علاف خودت کردهای و تا اینجا کشاندهای که چه؟ داریم روی بند میلرزیم، هیچ جا من و تو ندارد.
+ نوشته شده در ساعت 20  توسط nergal
|