تبليغاتX
nocturnalplexus

nocturnalplexus

 

 

 

من- صبح- آیینه

 

تق و بیدار، طعم تلخ و طعم گه که چه فرقی؟ تق بیدار، دست به روی کرک شکم و خاریدن زیر بغل، تف به روی آفتاب عالمتاب و زهرماری زنگ ساعت یا روز یا صبح و ظهر ونعره و بوق ماشین و نصب سیستم و رینگ و مسافر دربستی به خیر. دقیق آن‌طرف دیوار، آن‌طرف دیوار دقیق، آدمهای منتظر هیچ و هیچ دندان کشیده به آدمهای آن طرف دیوار. تکان خوردن جان کندن است. بختک آزگار و بی پیر. کـ ون‌خیزه تا بیرون از پتو، مرز توهم یا واقع، بی‌خودترین اختراع خلاقه بشر بر روی هر چیزی که نمی‌توان خط کشید. دست به خط پیشانی که یک روز پیرتر و خط دماغ از بین ابرو تا مرز لب و چین کودکانه و جامانده از پیری، که نخواهد رسید و جامانده در دهان آدمهای منتظر و عجله در دهان گَنده و بی چاک. زانوی راست می‌لنگد، انگاری که غریبی کند با تن و رگ و پی‌اش از زانوی چپ که جا می‌ماند تا شستن صورت و دست و صورت و آیینه روبه‌رو که صاف الی‌الابد زل زده توی چشمان من که رد دست را می‌گیرد از چین پیشانی تا لب. تف، تف به روی آیینه و موهای ریخته از جلو پیشانی پس سر و دست به موها. مشت مشت کنده می‌شود، می‌ریزد، کنده می‌شود می‌ماند روی پوست سر تا چین و چروکش را پنهان کند. چشمانم را هی می‌شویم، زیر کلر و آب، آب کلر دار و سالم و میکروبی، کلر از روی لایه سطحی چشم و پیه و عصب و چه به مغز می‌رسد و می‌سوزاند، می‌سوزد با آب سخت و کلیه درد، سرفه و سرفه، حنجره خش می‌اندازد روی آیینه، روی شعر شاعر، روی گلهای مصنوعی، روی مسواک افشان شده یا برس توالت. خون می‌دود در چشمان خیره به آیینه چهارمیخ به دیوار، به کاشی با گلهای سرخ و صورتی، به چمنی که نقشش روی دیوار، پشت دیوار، زیر سیمان و دست بنا جا مانده، فراموش شده، افتاده توی خیابان و چرخ ماشین و آن طرف خیابان جلو هر مغازه‌ای که هر کوفتی را به هر کوفتی دیگری قالب می‌کند، می‌خرد، می‌فروشد، می‌خرم، دوباره زیر پف چشمها را می‌شویم، با صابون، قالب صابون. روی صابون عکس گل و گیاه دارد، سبز و نارنجی، یاد چمنزار می‌افتم، یاد دشت و چیزی مثل نفس، مثل فضای باز و بازتر. حوله قرمز را برمی‌دارم، جلو صورت از پایین چانه آب صورت را می‌گیرم، ذره ذره تا زیر لب. زیر لب زمزمه می‌کنم چیزی را، صدایی که درنمی‌آید هیچوقت و درنمی‌آید در بیداری. بالا می‌کشم چرک و مخاط را، حوله را، نفس را، تا زیر چشم. خودم را می‌بینم که از چشم به پایین‌ترم سرخ شده، خونی شده، دندانهایم را حس می‌کنم که ریخته، سیاه و عفونی، حالم را که نمی‌فهمم سرفه می‌کنم باز، سیاه می‌شود چیزی در درونم که تار می‌کند جلوی چشمم را و چشمم را و خون دویده در رگ چشمم را و خون وریدم را و زانویم را. گله‌هایی که در خواب ندیده‌ام بیدار می شوند. با حنجره‌های گشاد و گشاد. از دود و از چشم مات و مه گرفته، از آیینه بیرون می زنند و من زیر پای گاو له می‌شوم.

این واقعه جدی است، من در رختخواب نیستم، خواب نمی‌بینم، خط نمی‌کشم. من له می‌شوم زیر پای گاوی که نمی‌خواست مرا له کند، فقط داشت زمین زیر پایم را خالی می‌کرد. صبح‌ها زمین روی شاخ گاو می‌چرخد.    

 

من- ظهر- آشوب

 

همه می‌روند. با عجله و با عصب. راه می افتند و حرف می‌زنند و بوی تن هم را به خورد هم می‌دهند. برای هم نظر می‌فرستند، حرف می‌فرستند، تکلیف می‌فرستند، صدا می شوند و به گوش هم فریاد می‌شوند و مثل هم و تکرار هم و خود هم اصلا و نمی‌فهمند در حالیکه می‌فهمند. دنبال هم راه می‌افتند و برای هم مهم می‌شوند. هیچ چیزی اهمیت مهم شدن را ندارد را به هم می‌گویند و هم را وحشی می کنند و گاز می‌گیرند و صد البته وحشی نشدن برایشان مهم می‌شود و من می نشینم پشت راه رفتنم دنبال جایی که پشتم راه نیفتند و حرفی نباشد و گم بشوم بینشان در راه و خیابان و کوچه و همه چیز بی‌ربط می‌شود با هر چیزی. می‌ایستم و در بالای سرم دنبال چند تکه هوا می‌گردم. زبانم را درمی‌آورم و ذرات هوا را که روی زبانم می‌چسبد و سوراخ می‌کند را می‌بلعم. می‌نشینم و نگاه می‌کنم. می‌خندم به کسی که به من می‌خندد. دست توی جیب می‌کنم و با آتش کسی که آدرسی را می‌پرسد، سیگار نصف شکسته‌ام را می گیرانم و تند پک می زنم و دودش را با ذرات هوای بی رمقی که بوی معده خالی و بازدم آدمها را می دهد تو می‌دهم. هوپ نگه می دارم تا باقی‌مانده سلولهای ریه‌ام از باقی‌مانده ذرات هوا اشباع شود. اشباع یک هیچ با هیچ دیگر، شبیه شدن یک هیچ به هیچ دیگر. فکرها را لای موهای سست شده در پوست سر بیرون می‌دهم و زیر خاکستر سیگار نصفه شکسته که نصفه نشکسته‌اش دود شد پنهان می کنم و سرم را همچنان پایین نگه می  دارم که باقی فکرهایم هم روی خیابان و کوچه و پای دیوار و فضله کبوتر و لجن جوی آب بریزد و گم بشود و شبیه بشود و برود یک جایی. جایی که بعد مردن یا نمردن حتی همه چیز دست کم کوتاه هم که شده، گذرشان به آنجا می‌افتد. حماقت است که فکر کنم چیزی با چیزی تفاوتی دارد یا تضادی. آدمها بین هم شل می‌شوند و وا می روند. بر می‌خورند و به کار و بارشان می‌رسند، بعد هم رفتنی لباسهایشان را دستشان می‌گیرند و نفری یک جفت دست و پا و چشم و گوش و باقی تن و بدنشان را تویش می‌ریزند و با فکرهایی مال همان اندامها برمی‌گردند شب به سوراخهایشان. دست توی دماغشان می‌کنند و فکرهایشان را که هر شب برایشان غریب است را از آن تو بیرون می‌کشند و توی دلشان آشوب می‌شود که تعجب می‌کنند و توی آیینه خود را نمی‌شناسند و روی دیوار مـ ستراح چند حشره را می‌کشند و فکر می‌کنند اگر دورشان خط بکشند لکه‌ها از جایشان حرکت نمی‌کنند. شرط می‌بندند.      

 

من- شب- دیوار

 

درد و درد، به پهلو و از پهلو، جای تک تک مفاصل و عضلات را با خط پررنگی در تن مشخص می‌کند. درد که هست، تن در حاشیه می‌ماند و لبخند می زند به مفاصل، تک تک مفاصل با عضلات ولرم و منقبض. نمی دانم سرم را که می‌چرخانم دیوارها می‌چرخند یا چرا وقتی سرم ثابت است دیوارها باز می‌چرخند و می‌خندند. چشمم به قفسه کتابها و یک جلد گایتون می‌خورد. اگر درست ببینم عکس آدمی را جوری روی جلد دارد که ماهیچه‌ها و عضلاتش را به رخ می‌کشد، دست به رانش می‌کشد و کتاب را مثل یک دیسک فلزی و یا یک فلز مکعب که مثل دیسک می‌تواند پرتاب شود در دست دیگر می‌گیرد. در مسیر حرکت کتاب حشره‌ای است که راه را از بازوی ادم تا وسط پیشانی من نشان می‌دهد، صدا می‌دهد، پر می‌زند، توی گوشم می‌رود و روی پرده گوشم می چسبد و هی تکان می‌خورد و پرده را سوراخ می‌کند. سرم را بین دو بالش می‌گذارم، حشره را در مغزم احساس می کنم که راه کتاب را تا مغزم می‌کشاند، پر می‌زند و در بین شیارهای عصبی گم می‌شود، روی شیارها تف می‌اندازد و به آدمهای توی مغزم می‌خندد. آدمها با دست کنارش می‌زنند و با کتاب حشره را روی دیوار نشانه می‌گیرند. یک دستشان روی ران و دست دیگرشان یک جلد گایتون، تو بگو می‌خواهند همه حشره را همزمان روی دیوار له کنند. کتابها به دیوارها می‌خورند، آدمها اشتباه می‌کنند، خون دماغ می شوند و هر کدام روی عصب خود دنبال مسکن می‌گردند، می‌گردند و روی هر آرام بخشی یک نخ سیگار دود می‌کنند. مغزم پر می‌شود از سر و صدا. از آدم و سر و صدا. پهلو عوض می‌کنم، سر می‌خورم، بیرون می روم، جلو آیینه می‌ایستم و دندانهایم را نگاه می‌کنم. امشب چند تایی باز می ریزد. زغال را برمی دارم و دور حشرات له شده روی دیوار خط می کشم، کج و کوله، جسدشان نمی‌تواند از توی خطوط پیوسته بیرون برود، دندان‌هایم را با زغال سیاه می کنم، می‌خندم، می‌خندم، می خندم. زیر پتو گم می شوم و دستم را از توی آن بیرون می‌آورم و دور خودم یک خط کلفت می‌کشم. خیالم که راحت می‌شود کتاب را برمی‌دارم، عضلات را می‌شناسم، انتخاب می‌كنم و در تنم دنبال جای حنجره می‌گردم. دور شکل حنجره خط می‌کشم، این از صدای فردا. سرم را زیر بالش می برم و دستم را توی گوشم می کنم. حشره را روی دیوار له می‌کنم و دورش خط می‌کشم. مغزم راحت می‌شود، لکه‌های له شده حشرات را توی ذهنم به هم وصل می‌کنم و یک شکل می‌سازم. مغزم نمی تواند از تویش تکان بخورد. خیالم راحت می شود و دندانهایم را می‌شمارم تا خوابم ببرد. خوابم نمی‌برد، نمی‌برد، نمی برد. فردا آدمها را می‌بینم، سرشان فریاد می زنم، فریاد می زنم، فریاد می‌زنم. . .

 

+ نوشته شده در  ساعت 4  توسط nergal  | 

 

مزین کردیم به نفحه‌ای از بوسهل مراوی که به سلامتی‌اش، شادیم و خرامان تو بخوان که نه پرده‌دران

 

تکه‌های اطراف

منکسر

         از من

من‌های پراکنده را

چندان که دیگر نیامیزند

به هم

دورنمایی از

              تبی، بالا گرفته

همه‌ی تکه‌های منکسر اطراف از من

پراکنده‌تر از

             دورنمای تب بالاگرفته

نیامیختن تکه‌های بالا‌گرفته از پراکندگی تب منکسر

خطوط سرد

چندضلعی‌های کز کرده

از اشتباه انکسار اطراف

از امواج پراکنده‌تر

از من

نوید چیزی نمی‌دهند

و

نوید چیزی نمی‌دهند

 

+ نوشته شده در  ساعت 2  توسط nergal  | 


حتی متهورترین جنگاوران نیز پشت چیزی از جنس خود پنهانند، پشت دفاع از خود، و بی‌مایه‌ترین قربانیان تهور نیز صاحبان اقتداری ما‌یشاء، عمقی از یاس مقتدر که تنها کلیددار آن، فعل قربانی است. مردن در این مقام حرکتی به صرف جا‌به‌جایی است، چیزی مثل انتقال جرم به شرط آنکه، منطق مقایسه چندان در قید مجموع ثابت جرم در حرکت نباشد.

هر طرزی به توان
توازنی از خود را به فعل می‌کشد،
قاتلی که از مردن باز می‌ماند
مقتولی که از کشتن،
در فعل قربانی
چه گریز به خود
در گریبان گریز از فعل قربانی به

منطق کشتن در مقام فعل، یک اقدام است صرفا به نفع فعلیت، یک اقدام که نه قاتل را و نه مقتول را از هم جدا نمی‌کند، یک سفسطه در زبان است که به سود یک طرف، بقای طرف مقابل را در مخاطره به بوته می‌برد. وقتی تنی آکنده از سم نمردن است، چه سودی که در بقای تنانه خود ممتد شود، یا در انتقال خودی به بطن دیگری، ادامه مرگ را در تن دیگری رقم زند. به نظر تو من سمی‌ام؟ آگاهی از منطق حرکت در کشتن، به هیچ عنوان این حق را به منطق آگاه از آگاهی نمی‌دهد که حق بقای خود را ارجح بداند در مقایسه با تمام محیط در دسترسی که بنا به منطق ناقص دانستن . . . این که یک درخت فریاد نمی‌زند، دلیل نمی‌شود برای اضافه‌مساحت مستراح من، انواع بی‌ نام و نشانی از آنها را قلع و قمع کنم، به صرف آگاهی ماتحتم از اراده به خواستن فضای بیشتر برای خوردن بیشتر و فاضلاب بیشتر. اگر منطق کشتن درخت در مقام فعل کمی جابه‌جایی در حرکت شعور داشت، الآن رگهای ما نه خون به مغز حقیرمان، بلکه سدیم به ریشه درختان می‌رساند، برای رشد بیشتر، برای اضافه‌مساحت جنگل، حجم هوای بیشتر در ریه‌هامان که اکسیژن را از رگهایمان برساند به برگ درختان.


+ نوشته شده در  ساعت 0  توسط nergal  |