شاید تو هم شایدی است. دیدمت و نگفتم حتما که از پشت مغازهات دید بزن، شاید یکی بیاید مثل منی برای پیتزای دیگری، پیتزا برای دیگری مثل منی باز، سال سال گذشته که نه، سالهای گذشته هم نیست، هیچ چیزیش گذشته نیست، گذشتن است و گذاشتن، بفهمی زیر خودم پهن شده در زیرم که بیشتر هرز نرود هر چه هرز برود از زیر و بر لب، نرود تا نُه سال پیش، خوابگاه مردهباز و سرماخور، اول که آمده باشی و بگویم خوردهام به یبس، رو کن از آرشیو، چه داری دریغ از نه عمر و نه سیگار، بیا، بکش، یکی من، دو نخ تو، زندگی تو زیر سیگاری، کاست زپرتیات توی پخش با دگمه و خط ژاپنی، من زیرسیگاری تو صدا به صدایم رساند و قبل از نه سال من مشتم را محکم به گنجه ورزشی که پوست از روی مفصل همه تنم کنده شود و خط نَه به عدد بیست روی گنجه قر، خون بمالد از اولم تا آخرم و خط بخورد بسوزد و دودش بپیچد از بالا تا بالاترم و نفهمی بعد از نُه سال من هم ماری که زنده و زندهتر و نه ندامتی از سوختن و نه صدایی از ساختن و نساختن، زیر سیگاری را بگیر خونی شده باز. گفتم تو تَرکی؟ گفتی که خب! ایستاده پشت شعله و فسس سرخ کردنی و نان اضافه و سس، گفتم چطور، هیچی نه؟ گفتی پیپ فقط. زکی کلاس که چهات شده بود زیر آن پالتو و موی دماسبی و محله الواط و تو باز با همان نتها و زیروبمهای حنجرههایی که فریاد بزنند جای من و ما و نه نُه سال که از همیشه کودکی تا الای مرگ و خاک لابه و ترد و ترک استخوان و الآن آن موقع پشت دخل و گاز و زنگ سفارش همبرگر دوبله و پنیر و دنبه یخ زده و یخچال. نپرس جانم که یخ نزده نه، چیزی یخ نمیزند که اینجا، یخ که آب شود تویش جایزه ندارد و فسیل، آدم ندارد و یاد و زاد که من نه به زادی پایبندم و نه بومی و نه خودی، نه کسی نه رد و مقام از جایی. برفش فقط میافتد به چشمم، از چشمم بخار میشود و ته سیگارم را روی برف تف میکنم و دود و بخار میشود توی هم، خالی و توی دلم برف و بخار. انگارم نُه سال پیش لودگی و هد زدن و جین و بوت را پک بزنم، پاره شود باز لبم با لبپر دم شیشه مربای خالی و چای کهنه دم و هفت جوش خورده و ژتون و کمحالی و فلسفه، و فلسفه و فیل. سالهای گرم هم اگر حتی، اگر بخار یخ نزده روی لبم حالا، که صدا بزنم نیفت روی برف، نخواب احمق. خوردن بشود تلافی گرسنگیهای تن و جان و سهم خواندن، دانستن و غربت بشود هر نفسی که خفت آسم شده نشده بکشد بازدم هوایی دلی که فاصله نفهمد، بفهمد اما کنده شد لبم توی زیر سیگاری بزرگ سفید و برفی، صدا داد، پاشو گوشی را بردار، چطوری پسرم، خوبی؟ گاز داری؟ قطع که نیست؟ یخ نزنی با افلاطونت. افلاطون تو هم زر زد، زر زیاد و موزیک فقط مارش، بهار اخلاقم را زیر لبم میکارم، صدایش بلندتر بلند شود، بخارهای پایین به بالا، سیگار و دود پیچیده دور من، نوبت کسی باید باشد که دراز شود و بشود زیرسیگاری اما کسی نمانده از کسی، جانخورده چیزی از هم در دل هم که جا گذاشته نشده اصلا، فقط فیلتر سفید زیر لکههای خون، فیلتر قرمز روی برف سرد از این سر دنیای من تا آن سر دنیای تو مشترک و افسوس روی یک تکه لب کنده شده بماند و بگویم پشت لامپ نئون یک گاز برش روی پیتزایم بگذار، مغز افلاطون را بگذار، برفی که ندیده بود برف، افتاده توی چشمم، چشمم را بگذار رویش، چشمم را که به گنجشکها نگاه کنم، که رو برمیگردانند و تک تکی از روی سیم تلفن روی برف و آسفالت میافتند، برف رویشان، فکر میکنند سرما خشکشان کرده اما نه، نه سرما. یادم نبود بگویم بیایم نگاهت نمیکنم، قلب گنجشکی تو، افلاطون روی پیتزا، لبم کنده سوخته کبود و تاول چسبیده به لامپ نئونت، به اندازه یک عصا فقط میبرم، راه دور، بده به من، من پیک، من پیتزا و پیک، آدرس روی زبانم که از روی لبم کنده افتاده مانده زیر برف، روی آسفالت که مسیرها را باز کردهاند، لبم را که پیدا کردم، آدرسم را که، با عصا راهم را که بعد. . . بیا احمق نشو، یک نخ بگیران و دود را هرز نده گور ننه نهبدتر زندگی، خالی کن روی خودت، از راهی که آمدهایم، برمیگردیم، هر کسی زیرسیگاری خودش احمق، نفس. . . نفس بده، پوستم کلفت است اما و نه اما صدا ندارم، چه گوش میکنی بی صدا؟ بگو که خوبی، اصلا خوبی محسن؟
