تبليغاتX
nocturnalplexus

nocturnalplexus

 

 

خوابها خود شكلي‌اند، شكل خوابي كه مي‌بيني.

 

 

شكل خواب، شكل پرنده

 

[

 

خوابها پرنده‌اند، پرنده‌هاي بي‌خواب.

 

در پرنده كف دستم

من كس ديگري شدم، كه مرا مي‌كشت،

گويي من از خودم‌ام به سمت‌هاي خوابهاي خود

ــ پرنده‌اي كه پرنده‌اي را مي‌كشد،

هم بال از من.

 

[

 

در خوابها گودالي است، گودالهايي خواب‌رفته. هميشه مي‌توان پريد از گودال، هميشه به گودال.

 

بالاي خواب تو گودال

ساقهايي ناروا،

شتابهايي از خيال‌اند

كه از روي روبروي تو مي‌جهد،

در شتاب پرنده.

 

[

 

خواب چاره اگر بي‌سمت است، بخوان سمت پرواز، سمت آخر.

 

غوطه‌هاي ناچاري

پروازهاي به بي‌سمت‌اند،

ــ خواب،

سمتي را در كه در من گم

از غريق از من سمت.

 

[

 

بالاي سر كسي كه خواب، خوابهاي پرّان، بي هيچ‌كسي خواب‌اند، خواب‌بين از هيچ‌كس.

 

بالاي سر كسي كه از من خواب،

شكل من از كسي كه شكل تو پرنده.

پرنده‌اي مچاله

در شكل‌هاي هموار خواب

آسوده‌تر شايد

خوابتر از من.

 

[

 

در بين سمت شايد هم، پرنده خوابي از شكل است.

 

هزار پرنده‌اي كه نيست،

شكل هزار نيستي كه هم، از خواب

سمت بگير از

پرنده‌هايي كه در خود غوطه‌ور

پرنده‌هاي بي سر از من

به تو شكل بي‌خواب.

 

.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1  توسط nergal  | 

 

تولد مفهوم، بلوغ متن جنايت است، جاي مفهوم را چه مي‌توان كرد كه ساده‌ترين راهش اين است كه آن را ساده كنم، و با يك كاليبر مناسب توي مغزت خالي كنم، سوووت به سر - كه،

 

كه شليك به مفهوم

به مفهوم شليك هم شليك،

سوگند به مفهوم، و دود باروت

و فقرات تسلسل

كه سر از جايي شروع مي‌شود كه حتما جايي ناتمام مانده،

جايي بين ناف و كلنجار

جان كندن از سري شروع

مي‌شود كه سرش

بين ترديد شليك گم شده.

 

مفهوم روي شكم دراز مي‌كشد، باروت‌هايت را روي سرت به دلخواه بچين، تعدادي باروت براي منطق ناف منظور هستند هميشه، ساكن، نافها روي سر، همه، تتق تتق. . .

 

سرها ربوده، روي هم،

در تاريخ سر، كوچكتر يا مساوي سلطانم من

مرد باروتي،

من كه براي سرهايم بوده‌ام

سرهاي كوچك، بزرگتر از سرهاي بزرگ

و من كوچكتر يا مساوي سر مساوي‌ام،

شليك به سر، بزرگ به شليك كوچك،

جايي در ترديد سرهايم را كه از بين شليك

من كه براي سر‌هايم جنايت

مفهوم من بزرگتر يا مساوي من مفهوم است از

از بزرگترين ناف متسلسل مي‌شوم

من متولد،

سلام جنايت، مي‌شوم سلام سر بزرگتر باروتي، مي‌فهمي؟

 

بالاي ناف شبكه‌اي است از خرج، جنايت از آن رخنه، به كودكي كه از اول بايد شروع كند، پايان بهترين ترفند است، مي‌فهمم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 3  توسط nergal  | 

 

f

 

ناديدن را مي‌بينم، وقتي ديدن چشم مرا مي‌بندد.

 

 

فرم‌هايي براي افتادن

 

 

f

 

آزاد از تو رها، تو

شكل زمين را بكار از

آزادي از

تو، زمين آزاد تو

 

افتادن از

تو

 

تا

.

.

.

***

در كف هر دو دست چشمي روشن است رو به بالا براي افتادن به سمت ناافتا، كف چپ چشم راست، و كف دست راست هر دو چشم، رنگ روشن آغازين ازل كه به روايت شانه نرم، خود شانه فضاست. روايت كن برايم از فوت حركت اولين تني كه افتاد، باز رو به چشم.

***

سقوطي كه ديده نمي‌شود

به

آغوشي كه ديده نمي‌شود

زمين به خود مي‌افتد اين بار؟

 

 

f

 

كسي فضاي مرا نديده آيا

حتي من را كه در كسي كه فضاي مرا

نديده

هم آن را.

***

مثل دو دست جدا از همِ فضا مثل دو دستي است كه از هم جدا هستند. يك طرف از فضا هميشه طرفي است كه در طرف ديگر نيست. فضاي بي‌طرف، به طرف دو دست جدا در فضاي مثل دو دست از هم دو.

***

اتفاق من در بين دو

هميشه القا مي‌كند كه فضا هم

القاي دو دست است در بين

دو اتفاق فضايي

 

بيفت با من اي دامن فضا!

 

 

f

 

افتادن به خالي را

نه فضا پر مي‌كند نه

خالي از افتادن در فضا

پر مي شود از

نيفتادن،

در افتادنِ فضا، حركت پر مي‌شود

فقط از چشم.

***

حركت مي‌كنم از شانه‌هاي ضربان. نبض فضا در حركتي قوس خواهد خورد كه جاي نيفتادن را براي افتادن ناگهان خالي ببينيم. آيا هيچگاهِ ناگهان، ما را قوس مي‌شود؟ حركت نبض، حسرت تقسيم را بين دو شانه متواتر مي‌خواهد. حركت من شانه كم دارد از افتادن.

***

حركت نيفتادن

چشم روشن افتادن را

حسرت شانه مي‌كند

 

هل مي‌دهي‌ام چشم روشن‌ام؟

 

 

f

 

نور سايه خود است،

تو، نوري از سايه را

كه خود را رها مي‌كند

هرآينه

گرهي است از سايه تو با من

كه تاب

 مي‌خورد

در نور سايه‌سان

***

در حركت سايه چيزي مي‌افتد كه از نور تن مي‌زند. باز از نور تا سايه، تني كه حركت خود را گم مي‌كند در ادغام نور به سايه، يا گره سايه به نور. سايه هم در حركت دور، از نور مي شود. حركت نور يا نور حركت.

***

افتادن مي‌افتد

وقتي سايه

از نور ساقط مي‌شود

 

نور مي‌افتد از من اگر

سايه‌ات شوم

با افتادن نور؟

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 17  توسط nergal  | 

 

وارد شدي از يكي از قدمهايي كه شناختي. اينجا بي‌حركتي، در اين صفحه غير از تو راهي نيست. در بند شدي ديگر. ببين، نه در بالا و نه در پايين، آمده‌ها را رفته‌اند، غريوه صامت و حركت روي نيت بعد تو از خود، ساكن. راهي غير از بيراهه نيست، هر انتخابي خود طلبي است قبول عجز از همه طرق نامنتخب. از پاي ننشستي كه روي خود هموار شدي، پس چيزي را نمي‌شناسي؟ از اين طرف لطفا تا بيرون از اين مكان بسپارمت دست خودت، هواي خود و ناخداي چند تكه سلول كوچك كه در بطن جهان كوچك تو شراع به دورتر از خود بسته. از اينجا سپردمت به امان جهان، من بي منم اينك.

جهان اما متن بزرگتري است با كلمات بزرگتر. تلقي جهان از كلمه راهي است كه به سوي تو بسته مي شود. چشمانت را ببند، هر جاكه در تلقي از خود باشي من هم همانجا هستم، تو هم در همانجا نشسته‌اي تا از پاي ننشيني. خستگي مَركب كم لطفي است كه فقط در گره‌هاي بيابان شايد تشنه به راه سپاردت. در مجموع شدت زاويه صخره به بازي تو، نه راه پس و نه راه پيش، پرتگاه شتابي از كلمه است از جهان كه با لهجه انساني تو گيج مي رود. شن‌ها نيز كلمه‌اي از جهان‌اند كه سطح مي‌پوشند، كوهها سكون واژه در اكنون فصحت و اقيانوس قياس حركت لاينقطع از اين‌هماني رطوبت تو در حركت. درك تو از خود به خواب جهان مي رود و بخواه تا برمي‌گردي باز از جهان قاطع به درك تو از خود. آيا تا امروز تو افسانه بوده‌اي يا افسانه تو ساخته جهان؟ كلمات جهان چيزي از خود جهان كم نمي‌گيرند، من الكنم اينك.

 

دركي كه افسانه از جهان مي‌سازد، جهاز هاضمه‌اي است براي جهان تا تو را ببلعد. مي‌سازي چيزي را كه بلع تو را در قطع به يقين پذيرا، از آن خود كند. لحظه سرمست از تو، تو سراپاي تجزيه از خود. لحظه سرمست از تو و تو سراپا پرده و گو محجوب از جهان. آنكه به پاي خود لغزيده، به دست ديگري نبايد برپاشدن، من اگر افتادم، تو اگر مي‌افتي به كسي كه برپا نمي‌شود از او حركت مرتعش ماده يا متن...، از متن من بيرون برو، تحمل جهان بيش از من است لعنتي. از اين طرف لطفا...

 

+ نوشته شده در  ساعت 18  توسط nergal  | 

 

يك شتر كامل براي روزهاي سالاد سوپرانوهاي من بياوريد

يك شتر كامل براي روزهاي بدون الكلي و كبد

من با نصايح شما خوشبخت شدم سزار

و آآآآه گويي مني فراوانتر از خودم توي استكان عرق خوريم زاده شد

و آآآآه آنقدر سخت كه نام زادن در عذاب را توي استكان به عرفاي روشن ضمير نشان دادم

من پليديهاي خود را از ناپليديها جدا كردم

مثل جدا كردن زرده از سفيدي تخم مرغ

طبق دستور شف‌گارسون‌هاي آشپزخانه‌هاي عرفاي كلاس اي

و از آنها يك پك كامل از موفقيت را دريافت كردم

در آن از من احساس هماوزني شده بود، چقدر من خوشحالم من

كاش من هم عارف بودم

گيسو دراز، روشن ضمير و هفهفو

موفقيت را با موفقيت كامل آب ولرم سزارين كردم و صبح شد

قوقولي قوقوووو

من گمراه بودم، تو شدي فانوس من جيگر

صبح و شاسگول با نرمش ساده

اول از واريس: هپ دو سه چهار

حالا سيروز: هپ هپ سه يك

و بعد ميگرن و حسادت‌هاي باطن ناپاكم با نرمش خرد و خاك‌شير شد

به زندگي علاقه بندم حالا من

چقدر قشنگم حالا من

به خط، بپر بالا، پايْن، بالا، پاااااايْن يابو با تو‌ام....

حالا كورال توي فويل و حركات كششي

 

معماي روزنامه را در صفحه حوادث

به صورت غيرمترقبه‌اي مخرج شد

و در صفحه آزمنديها

وي افزودْدْ:

محققين آوازهاي سينوزيت سن گابريل را در كوزه‌هاي پيشا نئاندرتال‌ْلْ بازخواني كردندْدْ،

عارف توضيح بيشتري نيفزودْدْ با شتر سزار

و راهوارهاي نازارين با تاج عروسك شكم پر

از سوپرانو و دي جي

واندوگراف و ملعون

توي هدست با مكث هد ميزند – هي دي جي، مرا هدايت كن

با سزار سر زاي بغل بغل متفرعنين علم‌الاجتماع

الضرورات تبيح المحظورات

كه افزودند: با خمره‌اي و استرچ هم به اندازه بازخواني پرونده‌هاي نئوكـ رات

-          هااااااله ‌‌لوووياااااا

 

توزيع گاوس بدبختي به نمرات همسايگان و اقوام رديف ميان سني با پرهيز از گياه‌خواري در شبهاي جمعه تا  ديرگاه صبح پخش زندگي سالم و رضايت با شادي و سلامندي از والدين و احترام به پشگل و پاتال دوستي هر روز همين زمان و دومبه‌له‌مه دوز همين جا، راس ساعت آويزان از مغازه موسي داداش و سرعت در بزرگراه لينچ عوضي باعث سرنگوني راكب و كمك راكب و آدامس ايمني راننده شـ ومـ بولانس همراه به معني مغايرت با بند نيم از سرقت غير مجاز از افت برخورد يدي در فشار جوي در مناطق مركزي اولان‌باتو و زينده‌گي آرام و قه‌شه با چسب خانواده اسپـ رموپلاست هر روز سيلاب لجن و رديف تماشاي احراق حريق توسط افراد كارآمد و متخصخِص فقط يكبار امتحان و هميشه اين گزينه جيم است كه درست است.

 

من باز گمراه شده‌ام، لطفا مرا موعظه كن

باور كن گزينه جيم درست است، حتي آنقدر كه به امتحانش هم نيرزد حالا كه سزارين نازارين،

مي‌خندي ناجي من، آآآآه دي جي!

باور كن راه موفقيت خيلي آسان‌تر از تـك چـرخ زدن با سي جي هاست

ولي اگر روي چـهار چرخت هم  

گـ وزمعلق باشي و بعد از سيلي بر گونه چپ،

گونه راست را بگردان

و بعد از مشت روي صورت گمراه

مقاومت فايده‌اي ندارد پايين بكش، در راه راستگاري عذاب بد مي‌افتد

سوراخت قبلا سيبل شده، داريه دامبول نكن

بايد سريعا عارف شوي

دادمان نكن در عذاب بد زارمان - هـي دي جـي!

-          هااااااله ‌‌لوووياااااا

 

+ نوشته شده در  ساعت 18  توسط nergal  | 

 

كشسان‌ترين مفهومي كه مي‌شناسم حجمي است كه در آن، فراموشي و حافظه معني تقلا را مي‌سازند.

 

 

مي‌بندم، جفت چشمم را، مي سوزد، از نور، جفت چشمم. مي‌شنوي؟ دارند مي‌دوند، گله‌ها دارند مي‌دوند، معصومانه دارند براي ماندن و نرفتن مي‌دوند روي سينه‌ام و يك نفر ديگر هم معصومانه براي ماندن و نرفتن دارد پي مي‌كند، شكار مي‌كند، مي‌زند و تند و تند دارند مي‌افتند. سينه‌ام روي سرم خوني شده، نمي شود شمرد، رنگ زير پلكم دارد تيز مي شود. باز مي‌كنم هر دو را، مي‌بيني، من نيستم اما گرفته‌اي رو به روي من. جلوي سرم، درست در امتداد پيشاني، بايد براي ماندن و نرفتن گرگي انداخت، چند گرگ، گله گرگ، همين‌جا.... نمي‌زني خب بده به من تفنگت را. مي‌بندم هر دو چشم را كه مي‌سوزد، با لب شور مي‌شمارم از يك، هر ده تا يك خط، هزاران خط، بشمار يك براي بيداري، دو براي خواب، سه را برو تا خودت، بيفت پشت سرم، بجنب وقت نداريم، افتاده پشت همين‌جا، كجا؟

سرم از بي‌خوني مي‌تركد. دور كاسه سرم دارد جدا مي‌شود. با يك قطاع كامل دايره. كمال هميشه وجود نحس خود را در تفريق بروز مي‌دهد نه در تكثير. در بيماري، در انجماد در كلمه سقط، در كلاه، كلاه دارم، من كلاه دارم. هميشه از سرما توي سرم، توي مغزم، توي سلولهاي نكروزه در خلا شب، توي جمجمه‌ام واهمه داشته ام. كلمه دارم، من كلمه دارم و مثل كلاه بايد دور سرم تكرار شود. بيچاره كلمه مي‌گريزد و توي دهان گله نجس مي‌شود، مي‌افتد و بيدار مي‌شود و به كاسه سرم زل مي‌زند كه با كلاه سفت كرده‌ام‌اش تا جدا نشود. توي يكي از كلمات چسبيده‌ام. همين اطراف يك تكه از من افتاده كه خوني شده، پس بده تكه را، بو مي‌گيري ابله، دارد يك چيزي در من كش مي آيد، حركت كنم، نكنم، بدوم؟ مي‌دوم، بچسب به من، با مردمك عصبي من بساز، دارد جدا مي‌شود، يك تكه از سر، يك فكر چموش دارد مي‌سازد خود را. دارد از فراموشي كپي مي‌گيرد، شسته مي‌شود، تمام گله هاي بي‌حالي، گرگ‌هاي محفوظ گله، در مقياس جهاني و جنگل كشسان براي همه، بايد صبور به فكر همه بود و نبود. در ضيافت فكرها كسي بايد به دست شيميست‌ها آب بريزد. فكرها و فكرها، چه چيز فكرها، فكر براي شيمي خون، براي هواي محلول، من دارم مي‌دوم از مغزم دور بيفتم نفس شوم از مغزم، بدوم تا تنفس مرا به يادم بياوري. من نمي توانم فراموشي را به ياد بياورم. چسبيده به يكي از اين كلمه‌ها دارد جايش فراموش مي‌شود. پس بگيرم چه چيز را در فراموشي، آب حيات فراموشي، اكسير در فراموشي در حاليكه بيداري و در شعور مغز پخت مي‌شوي.

از صبح همين چند روز پيش ريختم بيرون. تويشان فين كردم، توي سوراخهاي معصوم‌شان. تفاله، زباله‌هاي زيبا. آشغال، كثافت، چند هزار جلد. باز كردم لعنتي توي هيچ كدام نيستم. عكسم را توي همه سراندم، گفتم برو سگ من باش، برو پيدا كن كجا نوشته فراموش، بگير از وسط پيشاني بياور، سگم تجزيه شد، كندندش با دندان، گر گرفتم، ريختم‌شان بيرون، ولو كردمشان زير دست وپا تا هوا بخورند، فحش دادم، لگد زدم زير آبي دل همه‌شان، مثل مورچه‌ها بيرون بريزند و فكر كنند تغذيه همند و باز هم را جمع كنند و سطر به سطر بچينند و سگ مرا پس دهند و خفت هم دوباره گم كنند سگ مرا، سوراخي‌شان را پر از خون كنند كه آن موقع ديگر من دارد سرم از بي‌خوني نتركد. روي هم سوار شوند و كلمات مورچه را بنويسند و رد فكر شيرين فراموشي را بگيرند عدل تا جمجمه. درست در امتداد پيشاني. سوراخ نكن دارد مي تركد از بي‌خوني، دارم لخته مي‌شوم توي تك تك واجهاي كوتاه و رنگي، شيمي حافظه را لخته مي‌كنم، هي! من نيستم آن چيزي كه گفت، مي‌گويم، نيستي، نيست. گم شد، شدي، دارد حتي مي شود. دارم مي‌دوم.... دارم سطل زباله را بغل مي‌كنم، در كيسه زباله جا نمي شوم، سرم توي كلاه..... جا نمي‌شود. گرم هستم، گرم گرم. كلاه ها را بياندازم توي زباله‌هاي آشغال، همه را گلوله كنم توي سوراخي سرم از خون مورچه يا تفنگت را كه گرفته‌اي درست در امتداد پيشاني پر كنم. بگو كجاي اين متن دارد اذيتت مي‌كند؟ كجا ديگر نيستي؟ چرا به يادم نمي‌آيي بگويي فراموش را كجا بايد به خاطر سپرد؟ چرا بايد فكر كرد دارم چيزي مي‌گويم كه مي‌فهمم؟ دارم سرم را مي‌چرخانم. كاسه سرم جدا، سرم جدا شده و نيم دور چرخيده. جاخورد تالاپ. چيزي را جابه‌جا كرده حتما. ريخت بيرون و پريد تو و باز خودش را ساخت، دوباره باز يكي ديگر شد، دارم پشت سرم را مي بينم. چيزي از من دست يكي بود كه داشت مي‌رفت. افتاده‌ام دنبال خودم در پشت سرم. ايست! من ايست! آدمها هم دارند مي‌دوند، اين همه چيز توي دستشان. همه ايست لعنتي، چرا فكرها بايد توي چشمها باشد نه دستهايتان؟ چرا بايد بپرسم اصلا؟ بدويد با من آدمهاي من،مورچه هاي زيبا. چرا نمي شود همه را توي آشغال رها كرد و بعد سطل را بغل كرد، تويش جا شد، آشغالها را سوا كرد و براي تمام واجهاي آشغال گريست، بعد دوباره بيدار شد و خواب رفت و فكريد و به فكر ريد و بعد توي سطل زباله جا نشد وباز فرار كرد؟ كسي جاي گرگ‌ها را به گله نشان بدهد، و جاي مرا به گرگ‌ها. من تشنه ام، سرم دارد از بي‌خوني مي‌تركد، وقت كم است، دل دل نكن، فكر نكن، تصميم نگير، من فكر نمي‌كنم وقتي دل دل‌ام دارد از بي خوني مي‌تركد، من تصميم نمي‌گيرم، منتظر هم نمي‌مانم، من مي‌شوم. سريع بگير جلوي سرت، كلاه را كيپ كن، به نام كلمه و احترام از جلوي پيشاني. بنويس زود، وقت نيست، وقتي نيست. كسي مي تواند اين متن را تا بي‌نهايت بنويسد، جاي من فكر كند و نكند، مي‌تواند يك كلاه ببافد فقط از بي‌خوني.... تا من فقط چند ساعت بخوابم؟ من واقعا سرم از بي‌خوني مي‌تركد؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 3  توسط nergal  | 

 

واريانت هايي با هندسه زير، جاگرداني نامطبوعي از كلمه است كه به نوعي، استقامت معني را از صدر به حاشيه تلقي از متن مي‌راند. هندسه‌اي كه در صورت تلاقي با خود از درون، كلمه و سلاله ديگري از خود را ممكن است نشات دهد كه اشكال بعدي از خود را در ادامه بلاتكليف و مهمل گذارد. اين هندسه غير از لقوه در زبان، افاقه‌اي در معني شايد ندهد اما، ادامه را بايد به راه فروخت و كلمه را گاهي به نيكي آلود. حبس كلمه در معني واحد، وهن زبان است.

      

سودوميزاسيون

 

 

واريانت ورود: خوابگردي در مارمرگي

 

پهنه‌اي كه در زابراه

به شكوه مار حمل نمي‌شد

از ستوه شد از تازگي

تازه شد از مار در عبور از خط

تهي گاه اين من اگرم تواني و، هي تو

بيرون بمان،

تهي گاه بي تو اگرم من از هي: ناتوان تو

بيرون بميان بمان،

بخواب در كابوس فلس و تلنگر

بايست روي كسري نسوج،

بيدار شو در من،  

قهار در سودوم.

 

بر در تختگاه تو خطي است كه نام مرگ را در صبح تو بيدار مي‌كند، در صبح خواب. چشم از خواب برمبند، كه من حارس خوابهاي توام، از دروازه من بگذر، اسبت را بكش، سوار را من، بخوان، هراس تو اگر منم، طعنه خطاط را اگرم من، خواب را من و بي‌گاه مرگ را هم، من.

 

منم اگر، مارهاي سرسام و حارس

از در و دروازه نابگشوده تا صبح و لاژور

به خط مختوم تو از خود

از نور مفلّس

از دردي كه مي‌كشي

با حرفي كه مي‌زنم

من از زهر هالك نمي‌فرازم

فراز از خطي كه خوردي از ختم و زهرخند

اينم من از تو، تمامت تو،

با واژگان سودوميت، با ديدگان باز

حظّي كه مي بريدم من،

ذوق خطي كه مي‌زدي به روي تو از خود

لحظه شكستم، اين من

قهار در سوي دوم.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0  توسط nergal  | 

 

به شكل كلي، حفره بهترين چيزي است كه نيست.

 

حتما بايد روي آتشي سقوط كند كه فكر كنم چند نفر از شما با باد‌شكن‌هاي شب رنگ دور آن نشسته‌ايد و داريد راجع به همه چيز هم نظر مي دهيد. روي برفي مثل همين برف سنگيني كه الآن دارد با تك تك بلورهاي منحصر به فردش سوراخهاي هوا را مي‌شكند و به فاصله يك پنجره از پشت من، صداي پنجاه دسي بل صوت و هارموني با خشمي پيچيده در خلط از مخاط، روي برف تف مي‌شود. نمي‌تواند، نه، نبايد با روي برف كار داشت. اين برف ممكن است كه بعد از ذوب توي بطري‌هاي آب رنگ ‌و‌وارنگ توي كلاسهاي مديتيشن به استاد تعارف شود. بايد لبخند زد و اميدوار بود، براي شرف هنر، براي انسان. من نمي‌توانم بنويسم اگر از آن بالا تا تور شما بيفتد چه بلايي سرش مي آوريد. مودبانه نيست. نبايد بد نوشت، كلمات ركيك و القائات شوم بايد براي بقاي حجب ذبح اصولي شوند. بدون خشونت و هيچ حس غني يا غليظي بايد به سيرت نيكو و يوتوپيايي انديشيد كه در آن جيب تو جيب من و تو عين مني. همه مثل هم يكسان و انسان. كنسروهاي زيباي بي بعد و شكيل. شايد دو سال پيش بود كه همين اوان (همزماني هم مثل همزاد پنداري عجيب است) بايد براي اثبات نظريه‌هاي ]حذف شد[ علمي بايد محورها را بي بعد مي‌كردم. براي بيان بهتر بي‌بعد بودن بهتر است. خودت به روي خودت. يك يك. مثل تمام يك‌ها در تمام صفر و يك‌ها. بزرگترين تفاوت كنسروها در تاريخ مصرف آنهاست و اين تفاوت البته براي فكر كردن زيادي ناچيز است. گويا لازم است به اميدواري‌هاي فرمايشي و كلاسهاي تي ام احترام بگذارم، از خودم هم نبايد بگويم، زيادي شخصي است. نبايد احساسات را در جزئيات متن سراند. بايد ساده و كلي گفت. روان و عالي و بي بعد، طوري كه در وجه التزامي مثلا بشود با پفك و كتاني صورتي آن را به راحتي تعقيب كرد. مثل رديف حفره‌هايي در اين متن كه برايتان پاك كردم، از خودم خالي كردم و بي رنگ و تاكيد، سم‌اش توي جعبه جادويي روح خودم گم شد. تلخي اش خب سهم من است، ديگر چيزي نبايد شما را عذاب دهد، بايد لذت ببريد. صداها را جمع مي‌كنم. با عجله، سريع از بين غشاي مرتعش هوا بلندها را سوا مي‌كنم و گنگ‌تر‌ها را لاي مخمل معطر برايتان نكه مي دارم. نت‌ها دارند از صفحه بي‌رنگ شيشه رسوخ مي‌كند و رد پاي روباه را روي برف تعقيب مي‌كند. از يكي به ديگري، با دقت يك مفتش با سبيل چخماقي كه از روي موم سفت شده روي برف، اسامي كندوداران مظنون به فروش عسل را حدس مي زند. اما كلمات بريده و مثله شده من، در حفره‌هايي كه براي سادگي فرمايشي حضور و غياب نفس‌گيري را از سر مي‌گذرانند. مي‌داني، كسي كه با دقت و تخصص مي‌برد، به اندازه كسي كه مي دوزد قابل تحسين است. فكر كن تمام مجموعه جملات نگفته‌ات را مثل من در كارتن هايي كه همراه مسكن از داروخانه گرفته‌اي خوابانده‌اي تا براي جزغاله‌هاي چهارشنبه و خاكسترت حنجره خالي كنند، الآن همين جا روي برف پخش شوند و بخواهند ترتيب ملاقات ايكاروس با خود شما را بازسازي كنند. فكر كن مثلا صحنه خارجي باشد و من باز يك زهرماري ديگر را گيرانده باشم و پشت به پنجاه دسي بل نت و حرف، تا نصفه رسيده و نرسيده فقط حسرت قوطي قهوه‌اي را بخورم كه تاريخ مصرفش يك سال است كه گذشته و اگر الآن پارسال بود و باز اين برف مي‌باريد، من داشتم تاريكي را مي‌خواندم و بعد از كلي گپ و قهوه، به‌اش مي‌گفتم كه او هم سال بعد همين موقع اشتباه خواهد كرد، من هي بگويم دايره و شما هم هي.... تكرار مي‌شود با همان ولع و همان جسارت. از نصفه به بعد هم عذاب كه هر چقدر هم كه حواسم باشد، بعضي اشتباهات تقديري است. مثل ژنوم چيزي مثل من كه از روي خلط مشمئزكننده روي برف (هنوز دارد مي‌بارد) تاثير خود را تا سال بعد همين موقع در حفره‌هاي زيرزمين و لايه‌هاي آب مثلا پنهان مي كند. اگر تاريكي نبود كه خب كسي به صرافت نور و مثلا همان چيزهاي زيبايي كه با صراحت داريد راجع به آن حرف مي‌زنيد نمي‌افتاد. (آتش يادت هست؟) داريد گرم مي‌شويد. نمي‌توانم بنويسم كه ايكاروس كي ممكن است سرعت بگيرد و بگويم كه با دل نازك و روح تاول‌زده از نيش زنبورهاي مودب، كه بده مومت را كه عسلت زيادي روي احساسم جسور است. هتاكي نكنم به موم‌ات كه با پاره پاره‌هاي نانوشته از خودت كه حتي جايشان را هم نمي‌دانستي روي كتف نازكت چسباندي و خواستي ببيني. چه مي‌شود كرد وقتي روي زميني، زمينگيري و وقتي در آسماني در تيررس؟ وقتي بالا مي‌روم روي درختم و، تو فعلي نداري كه من از باغ هم نرهم، زباني نساخته‌اي كه اگر نتواند بگويد دست كم نتوانستن را بتواند بخواند. تو هيچگاه چشمان مرا نخواهي ديد وقتي نخواهم راجع به حفره‌ات بگويم و بخوانم از رعشه‌هايت كه، كه حاضري روحت را زير خلط خودت پنهان كني، كه اگر الآن نتوانستي نلرزي، در بهار به جاي من از درخت تناور من بالا بروي ( فاجعه، غير از بالا رفتن هم فعل ديگري نداري). تو هم وقتي زيادي در سرما منتظر بماني مجبوري تف كني. يك جور تفريح است كه جز زمين چيزي را تحقير نمي كند و زمين را كه هم خب.... بنشين دوست من. همين جا و دقيق روبه روي من. بدون كلمه هم مي‌توان نوشت. مثل متصدي آمار از حفره‌ها كه دقيقا وقتي اشتباه كند بايد بنشيند (مجبورم باز توضيح بدهم كه اين متصدي همان مفتش بالاست)، و روي هيج و تعداد آن غصه بخورد. شايد همه چيز از هيچ مي‌آيد و به .... نه نبايد.... بايد اميد داد و خنديد. روي نقشه‌ها هميشه بايد (بايد را شما مجبور كرده‌ايد) به علائم راهنما توجه كرد. تمام جاهايي كه نبايد بروي را مي‌تواني از روي تمام جاهايي كه مي‌تواني بروي حدس بزني. اما من تا اينجا با حدس روباه كنار نيامده‌ام. دارد روي برف راه مي رود. از من نخواهيد خواست كه بگويم دنبال چه چيزي مي‌گردد. قطعا نمي توانم او را با كلمه وادار كنم كه روي برف بدود. اگر شما چيزي برايش پنهان نكرده باشيد، بايد بگويم خوشحالم كه برف باغ را هم تحقير كرده. آتشت بالا گرفته اما من نمي گذارم كسي كه براي ديدن خورشيد، به كلاس‌هاي محقر خوشنگي و مشنگي نرفته را رصد كني. منتظري نه؟ من هم منتظرم خب. متاسفانه بدون بال و فضاي كافي، توان متقاعد كردن ايكاروس را هم براي ادامه ندارم، شما با ]حذف شد[ منتظر شكاريد. مي‌دانم كه ملزم هستم تكليف عناصر و حركت را در متن معلوم كنم، اما من هم نمي‌دانم چه كسي روباه است و چه كسي ايكاروس؟ نمي‌خواهم صداي خنده‌ام را از بي‌نظمي ضماير و از اينكه همه روايت‌ها ناقص ماند بشنويد، به نحو تاسف باري در يك جهل مشترك و خطي داريم ليز مي‌خوريم، با اين وجود اگر جايتان راحت است، مي‌توانيم حتي بدون پاراگراف بعدا سر تقسيم نقش با هم به توافق برسيم. راجع به بعضي چيزها حداقل مي‌شود جر و بحث كرد. شما فعلا با كي بورد مشغول باشيد تا من مراتب تاسف غير خطي خود را از همه چيز و همه كس اعلام كنم. اگر بخواهيد مي‌توانم بروم سرسلامتي شما هم كه شده شعري را نيز ويران كنم، شعري از كودكاني كه حس انساني‌شان در سرما و خشونت تخريب شده، تا هم بدنامي كلمه مال من باشد و ارضاي احساس نوع دوستي مال شما. برمي گردم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 4  توسط nergal  | 

 

شناختمت از سنگ و سر

و راه را كه نه از اول

كه بهترين شد ناگاه از آخر

ج نابت از سر تو نبود اگر

كه اجابت شد به آخر، مگر؟

در باروهاي كاشته در سوراخ سر تا كمر

 

آني براي راغ و باغ

و آني لقاح و تشويق

با- روي تو بود گياه

در لقاي باروي بارور،

و آني تبركشان خليده در صيرفي برگ و گل

خونان و درّان

بارور از، نه اين و نه آن.

ديدم كه نبودي از پا

تا به سر، سر به سر تبر

مرآت تحرك از ترك بود و

ناموس تو بود و،

بودني از تو ديگر

- و كشف تبر-

دو ديگر تو بود سرآخر.

 

نه راغ افتاد از خود،

نه از خود افتاد راغ، و نه افتاد باغ

و باغ و، و راغ

كه نبودمت اگر به دست و تبر

نيفتادمت درختت را به زير سنگ

                                          مگر.

سفتيدمت ار،

جمع هوش طاق از كشّاف سويدا

باز در چشم دو باروي بين و حين،

تازه‌تاب خاسر و تب‌زي، چه گرمي تو و

                                               در آغوش هم ايني و هم آني

                                               يا غايت الاماني!

مي‌شكفدت سري از سرم

و بارويي در بر

له شدي از من، زرد و زار

دوتاهي پشتت از سر و ريخته هاج تو از پشت

سر تا

كمر

دمر.

 

+ نوشته شده در  ساعت 11  توسط nergal  |