تبليغاتX
nocturnalplexus

nocturnalplexus

 

باور كردن نبودن تو در معني خود برايم به اندازه خود تو دشوار است. خب دو بار تشتت تلفني حتما كافي نبوده تا بفهمم چرا متن خود را از سياليت رشك برانگيز و مختص خودت به تركيب تصوير و بيت تنزل مي‌دهي. از اينكه نزديكتر فيزيكي نيستم تا مثل شبهاي بسياري كه شتاب حضور غير را راكد مي‌كرديم تا حدي متاسفم، با اين وجود اين حيف بايتي را براي تسويد هيچ روي هيچ به دوئيت من با خود خالي از ساكن‌ات تنزل نمي‌دهم و نخواهم داد. شايد اگر هيجان صفراوي روزمرگي، توان متراكم مقابله مرا با آشوب بسيطي را كه دغدغه هميشه حيات موقت ماست، دمدمي و سست نمي‌كرد، الآن اين بايت مختصر روي همان بي‌سويي‌هاي فرمي و مطنطن و پوچ نرد حريف مي‌باخت. اگر من همان آتش گريزپاي دوزخي بودم، انتقال متوازن شماره‌هاي چهار و شش نيازي به فضاي موهومي وب پيدا نمي‌كرد، و خصوصيت متن مشتركمان، به فيمابينيت منكسر و معلوم به ثالث كج نمي‌آمد.

متنها را نمي‌توان با شماره يا نام مختص و مبرز به همان قالب تقسيم‌بندي كرد. نمي‌توان در طول يا عمق آن، چه در مقام خواندن و چه در مقام نوشتن، شركت جست. چيزي كه بايد شبيه به وجود موقت و كم دامنه خود باشد، در رنگ شباهت به غير نيز گويا و موقت است. متن مرگ‌پذير را نمي‌توان جان بخشيد و جاودانگي را در حلقه مفهوم و انتقال معني نمي‌توان از نوشته‌هاي گذرا و باري به يوم جستجو كرد. من اگر مي‌آفرينم، پس كشتن حق من است. اگر مي‌بخشم، ستاندن هم حق من است. صفت و نفوذ من در طبقات سفلي از مراتب حيات متن، به من در مرتبه نويسنده اين حق را مي‌دهد كه براي وجود نازل از خود، چرخه آمدن و رفتن بيافرينم. اما تمام اين شرايط براي زماني مي‌تواند ايفاد شود كه تو در جان آفريده خود ردي از حضور نداشته باشي. طبيعي، ادامه تو در متن تو يا حتي كلي‌تر - و اگر نه بهتر-، در زندگي و شكل خود در فرودست محيط، ادامه‌اي ناگزير و محتوم است. تو در وجود خود ترديدي نداري وقتي ضربه مي زني، وقتي خيال مي شوي، وقتي مي‌خواهي، وقتي مي‌پذيري، اما موقع آسيب رسيدن و تعيين تكليف و بايدها و شايدها، مردد مي ماني، همه مردد مي‌مانند. مي داني چرا؟ چون حضور تو در محيط اين‌بار ديده مي شود، مي‌شود آسيب تو در بي‌صبري، در نپذيرفتن، در انكار. در نوشتن، تو مسير سوژه هستي تا متن تو كه ابژه است. نانوشتن تو، تو را سوژه متني مي‌كند كه نبودن تو تسلسل ابژكتيو آن است. اين هبوط در دور پيدايي و محو، منحصر به تصميم تو و اراده تو به ادامه آن نمي‌ماند. محيط در شعاع نزديك و دور تو، كه من هم جزئي از آن هستم را نيز تحت سيطره مي‌گيرد. در ارتباط مجازي وب، انتزاع صرف هيچگاه منصه ظهور باقي نمي‌يابد. همه ناچار از زد و خورد مجازي‌اند. پايه و اساس اين مفهوم اصلا همين نوع از حضور است. فاصله اقتدار رياضي خود را از دست مي دهد و تمام المانهاي دخيل در وب كه في‌الواقع اجزاي كوچك و ارگانيك آن هستند، به نوعي در بي فاصلگي حقيقي اند. اين است كه در اين فضا حرف امنيت در شبكه، به اندازه بسط آن در همه جوانب نابالغ آن اهميت دارد. با اين وصف نوشتن و دخالت در حجم و كيفيت وب، يعني كاري كه ما سعي در انجام آن داريم، نوعي بالاندن و در عين حال گريز از دست‌اندازي آن در ترتيب انديشه و فكر ماست. ما مي‌نويسيم تا نوشته باشيم، گو براي انتقال معني يا انتقال بي‌معني. در عين حال نمي‌نويسيم، چون ما نانويسندگان تمام چيزهايي هستيم كه بقيه نوشته‌اند. اما نوشتن بقيه به تناسب حضوري كه ما هر كدام در فضاي مجازي به اشتراك گذاشته‌ايم بستگي دارد. بنابراين با منطق صوري و سبك، ما نويسندگان بسته به نسبتي هستيم از آنچه بقيه نوشته‌اند. از اين روست كه خلا نبودن متن تو و سياليت واعتمادي كه مي‌توان به آن كرد، حداقل نوشتن مرا دشوار مي‌كند. براي كسي مثل من كه سفري دور را در مغاك تاريك هراسي بي‌جسم و بي‌روزن را پشت سر گذاشته، اين محيط با چهره‌هاي ناآشناي آن، راهي براي خنديدن و نوشتن است، نانوشتن تو آن را به نوشتن و ناخنديدن مي‌كشاند. تو نمي‌تواني از متنت فاصله بگيري در حالي كه فاصله نگرفته‌اي، در حالي كه با من و باقي اندكي از افراد در تماسي و تلاقي. آن كه نمي‌نويسد رد نانوشته دارد، او تو نيستي.

كاغذ را باز كن و روي آن يك دشت بكش، و سعي كن در آن دشت بدوي. من به تو اطمينان مي‌دهم كه چيزي ناخوش‌آيند از داخل همان كاغذ بيرون مي‌آيد و تو را دنبال مي‌كند. هميشه پشت كسي كه در متن مي دود چيزي هست. اما بعد را كه بيشتر كني و به همان 121 براي من و خودت دو عدد ديگر اضافه كني، در عدد اول آدمها و در عدد دوم خودت هم پشت خودت نيستي. اين همان سياليتي است در تو، كه خواسته يا ناخواسته هميشه حسرت مني بوده كه براي راه رفتن ساده هم اسطرلاب دارم. چيزي پشت چيزي نيست. چيزي پشت ابر نيست، پشت آسمان نيست، پشت متن نيست. همه چيز ماييم، و نيستيم. بودن ما با نبودن ما در زباني كه تازه با آن صحبت هم نمي‌كنيم به اندازه حرفي فاصله دارد كه بين رفتن و نرفتن فرق مي‌گذارد. از معدود افرادي هستي كه مي‌تواند فكر كند. هنوز بر اين باورم كه تو اشتباه فاحش نمي‌كني، در نزولهايم توان تو را به امانت مي‌گيرم، و در همه جاهايي كه در زبان نامي براي آن نديده‌ام. تصميم تو هر چه باشد به همان اندازه برايم صحيح است كه بودن تو. خواستي كمي استراحت كن و باز اوج بگير. با هم مي‌پريم.

 

ياشا جيران

 

+ نوشته شده در  ساعت 2  توسط nergal  | 

 

تو هم بعضي وقتها بد رقم شوخي شهرستاني مي‌كني ديوانه. ما خودمان دهاتي، قبول، كي‌بوردمان بوي احشام مي‌دهد، قبول، ولي اين كه دليل نمي‌شود كه. دعوت مي‌كني حداقل دعوت كن مشاعره كنيم يك چند بيتكي غزل خانمان سوز بتكانيم، مثانه‌مان صفا كند. ميزانتروپ‌تر از آني هستم كه با جمع و جريان هم‌آوا شود، اما موضوع آنقدر مسخره و ساده‌‌لوحانه بود كه بيشتر از يك ساعت فقط خنديدم و خب حالا دارم مي‌نويسم. شما كه بزنم به درخت در شهد و شكر غوطه‌وري ديگر چرا؟ ما همه چيزمان به هم رفته. موسيقي‌مان كه جانم فدا، واي نيستي و دل بروفتي و واي درياب مرا اي نمي‌دانم سيمين‌بر و مه‌پيكر. زعماي طراز اول كه لعبتان دور و برشان، نه كه فكر كني اصلا دست به‌شان مي زنند ها، نه، الهام مي‌گيرند. يارو زن هفتمش هم‌سن نوه شاگردش است، آن يكي كه مرغان حقش روز و شب از حلقه‌اش مي‌رندمي، هفته‌اي دو بار ملاقات اورولوژيستي دارد زبانم لال خصي نشود و براي عشق حقيقي در چپ هفتگاه مخالف خواني كند. البته من هيچ مخالفتي نه دارم و نه مي‌توانم داشته باشم، فقط كمي شك فيلارمونيك حاصل شد. ادبيات خودت را باز كن بخوان. همه دلبر فراري و متواري‌اند. كسي محل پيازچه به شاعران نگونسار نمي‌گذارد. حتي شكرشكنان شهر تو هم از سر پدرسوختگي، هر چه مثل سر زلف يار و چه مي دانم ميان و خد و رخسار و فتراك و ابولهول را غزل كرده‌اند و توي كت‌مان كه آقا اينها سر و سر با معشوق معنوي است و ما حاشا و كَلا، ما و اتيليك، ما و دختر مردم؟ نه. دم ترسابچگان اگر اندكي محروق نبود الان واردات غيبي و فتوحات لاي باقالي‌ها نه‌هست مي‌خورد. ليبيدو را چه ديده‌اي. فرويد زياد هم گگوري نبوده، اتفاقا خيلي هم سرش مي‌شده آقا. اين جديدترها را بعضا نمي‌شناسم، اما سر و ته از خشونت و چنگول كشي تا ايهام و آبستره، همه فضاي مشترك و واحدي دارند. من و تو حداقل در محيط جمعي زياد استخوان تركانده‌ايم. باور كن اين جنسيت از خود شخص آقاي لوپن هم زبل‌تر است. كم كم‌اش از اديپ و الكترا املت سبزيجات هم درست كني، تفاله‌اش جوابگوي همه مادر مردگي‌ها و پدركشتگي‌هاي عشق و دل‌سوختگي است، مشكل اينجاست كه تربيت ما ذليل شده‌ها زيادي محجوب و تودار است. عزيزمن كپل پروار بوده يا از دو توده ژلاتيني خوشت آمده، دف نزن، عين‌القضات بازي در نياور، تو سوخته عشق و كشته محبوب نيستي، آناتومي بخوان، آفت خانم بيخ گوشت است، خلاص. حالا مي زني بزن. راست كرده‌اي لرد گانش را نلرزان، مي‌لرزاني، سينه و كپل را با هم بلرزان. جنس مخالف عزيز، داغ كرده‌اي از شلايرماخر ايراد نكن ، با جزوه گرفتن و قصد ادامه تحصيل دارم، ترموستات شما خنك نمي‌شود، سوت شو سر اصل مطلب، يعني عشق! پي‌هشتم ماهانه‌ات را گذرانده‌اي، از گوگن بالا نرو، بچسب به جعفر، همين نزديكي. شوخي دستي نانجيبي كرده‌اي ها. پسرم از تو ابعد است، من را كه بهتر از اداره ثبت مي‌شناسي، عشق چه؟ به چه كسي آخر؟ احوالات جهان را همين يك رقم ليبيدو با ضريب خطاي بسيار قابل قبولي مدل مي‌كند. اگر ليبيدوي همين چندنفري كه دور و برمان است قابل تبديل به مثلا انرژي باد بود، با احتساب افت در چرخه تبديل به الكتريسيته، مي‌شد چرخ صنعت همه كشورهاي در حال توسعه را بدون روغنكاري چرخاند و اضافي‌اش را در روز نيكوكاري، به برادران افاغنه هديه كرد. يك چس مثقال فقدان فيزيولوژيك كه اين حرفها را ندارد. هر ازگلي يك شب احتلام مختصري رد مي‌كند داد و فغان و طوفان كه من عاشق فلاني‌ام و بيا دولم را ببر جدي است و ... خنده دار است و رقت‌انگيز. اصلا اين بدبختي و زبوني مختصه شده براي عرفان و شهود. من آقا خاكتم، رسوا كن و بدران و نمي‌دانم انگشت كن...        

من يك دوستي داشتم كه از رفيقي تعريف مي‌كرد كه از قرار يك شب بايد در بازداشت مي بوده. مي‌گفت اين برادر شب قبل از خواب نگهبان را صدا مي‌زند كه يك فرصتي بدهد تا او مسواك بزند. يكي از چند شخص عمل صالح هم كه ميهمان دائمي بودند برق از ديافراگمش مي‌پرد: چه؟! مسساب؟! اسواسك؟! مسساب مي‌زني؟! هه هه! ريفيقمون مسساب مي‌زنه نگهبان!! شما هم مثل اينكه مسواك مي‌زني ديوانه، نگو نفهميد. زياد اهل وبلاگ گردي نيستم اما به وب ليمو بين چند نفري سر مي‌زنم و مي‌خوانم. خوب مي‌نويسد و نمي‌دانم چرا هميشه فكر مي‌كنم اسمش نيلوفر است. منزل قبلي‌مان كه بوديم يك همسايه‌اي داشتيم كه دختربچه كوچكي داشت به اسم نيلوفر. مي‌پرسيدي اسمت چيه؟ مي‌گفت: ليموفر. من بچه راهنمايي بودم و اين همسايه ما يك فاميلي داشت كه من يك الف بچه از ديدن آن خانم نمي‌دانستم با چه چيز به آنهمه زيبايي و انحنا مي‌شد عاشق شد. خيلي بعدترها البته كه دچار ديورژانس اخلاقي شدم بيشتر خودم را كشف كردم و صد البته شعر هم گفتم، و بسيار از اينكه آن خانم هيچوقت زمين نخورد تا من قهرمان‌بازي در بياورم و دست‌كم بغلش كنم تا نيفتد متاسف شدم. اگر آن موقع عشق را نمي شناختم، الان به مدد وب و سوراخهاي پي*اچ*پي، هزاران عشق اينترنشنال را در دستان توانمند گوبين و گونچارف مي‌شناسم. توي خيابان و سينما، روابط نزديك و دور، اختلال اعصاب يا تورم پروستات، در متن و حيات وحش، همه جا پسرم عشق ريخته. اما وقتي من زيادي بازخورد راديكال دارم، اين ليبيدوست كه فرمولهاي من را گرد به پايين مي‌كند. در جهاني مثل آنچه من و تو داريم زمان مي‌گذرانيم، پيش‌بيني خيلي چيزها سخت نيست، كمي بايد روراست بود و زياد به پروپاي بقيه نپيچيد. بگذار يامورلو علفها را سرشماري كند، يوزپلنگ ضريب‌چولگي تورم را پيش صافكار ببرد، مدوسا هم به عنوان نماينده تام‌الاختيار سيمون دوبوار، تسمه از گرده هر چه ماسكولين و مرد است بكشد و در يك ديالوگ بسيار بي طرف، همه مردها ستمگر و تمام زنان با احساسات اثيري و كف هزينه‌هاي پنج رقمي، مظلوم و آخيش باشند. ما هم قرباني چس گرم اضافه وزن فيزيولوژيكي هستيم پسرم. مي‌دانم، هيچ ربطي نداشت. چيزي گفته بودي شما؟

 

تمام شد و ناتمام ماند

من    

+ نوشته شده در  ساعت 7  توسط nergal  | 

 

 

 

شما به سرعت داريد مي‌افتيد. به لحن ناله‌اي فكر كنيد كه بعد از افتادن بايد سر دهيد، زماني براي تفكر يا گرفتن چيزي نيست. سقوط خوب در اين جهان اقبال كم‌نظيري است رفيق

 

روابط ما سرتاسر مشحون از بغض‌ها و سوءتفاهماتي است كه گاه حضور موكّد ما در جوار همديگر را به نحو تاسف‌باري خالي از معني و مفاهمه مي‌كند. كليت زير تلاش مذبوحانه‌اي است براي تسهيل مبادله فرم، كه در بهترين حالت مي‌تواند انسداد مغازله بياني را در قالب جملات بي معني و دون پايه از لحاظ ادبي و متين، تا حدي مرتفع سازد. مسودات زير به شكل مجموعه‌هاي كوچك و بعضا كامل از ديد غنايي، با كليتي تعمدا ناهموار و عقيم كلاژ شده‌اند، كه هر كس بنا به خواست خود، مي‌تواند آنها را دوباره‌سازي يا منهدم كند. من به عنوان قسمتي از خود، به هيچ عنوان نمي‌توانم مسئوليت كج‌فهمي و شايد زشت‌آموزي مزخرفات زير را به عهده بگيرم، بنابراين قرائت بيش از تمام متن، به دلبندان زير بيست و پنج سال شديدا توصيه نيست.  

 

 

ازدواج تهديدي جدي و ممتد بر تفريحات سالم و كم‌هزينه است

 

احتضار با شش و هشت تكميل شد

طرفين بعد از اخذ قيمت و اطمينان از سلامت اجناس

پرده‌ها را كشيدند

و پشت پرده به پرده ايكس- ري زدند

و مجدد بعد از اطمينان از سلامت اجناس

مردان (جدا جدا)، مسرور و مكعب

پرده پندار دريدند 

و روي دارايي‌هاي همديگر بانك شدند

پرده پندار دريدند 

و توافق لنفاوي خود را توي گوش هم چلاندند

پرده پندار دريدند   

و تصميمات مستوفي طي يك فقره التزام به شيشه‌شوي و يك شاخه گل لاستيكي

مشروط به همه منابع كانسار و قيمتي و استرداد جبال جابلقا از ياجوج و اپنديكس

مجاز و علني و معقول و منقول و مقبول و موجه و خوب و مباح و حل و رديف و توپس و جيز و خفن و بيليف و موكد و سنت و استنكاح و مستشاراليه و منصوب به نزغ خافض و هو كما هي، 

اعلام شد.

همه چيز قابليت حل شدن دارد،

سر قيمت حل، بايد با شخص مربوط به توافقات ناقابل رسيد.

آقا بفرما بالا،،،، به جااان خودم اگر،،،، نه‌ه‌ه‌ه‌ه (سكوت سياه)

قبولِ قبول.

 

مي‌شود شما را به انضمام يك كلونوسكوپ و يك هيكل داوود به حقد دائم

مي‌شود شما را به اختتام يك پرك حواس پرت و پاتيل به زجر دائم

مي‌شود شما را با يك دست متكاي زربفت و منقوش به ترك دائم

مي‌شود شما را با خودم اصلا، من چه‌ام‌ است مگر؟

اصلا بيا، آآآه آه.

 

بالرين‌ها نمايش محيرالعقولي را از آويزآلات خود زير لايه‌هاي چرب

با ترانس نوربالا چشمك زدند و مستانه شگرفيدند

(پرده پندار دريدند)

رقص و بلبشو با نواله‌هاي اكابر شوت از مد و افاده قيژ رفت

"تو كه اول و آخر مال مايي"، روزا رو مي‌دونم شبا هم جدّاً؟ 

شعراي محلي حماسه عموسبزي‌فروش هفتم را مثنوي كردند

و مدحيّه‌هاي غير ضروري به همراه شويد و نارنج

لاي دست و پاي بزباش و هم‌برگ چپو شد.

حماقت انتهاي رياضي نداشت

و بدبختي را مي‌شد در دندان نيش طلاي مدعوين

با چشم غيرمسلح هم مشاهده كرد.

 

 

عمل به تعهدات، بعضاً خصيصه‌اي فراانساني است، به ويژه تعهدات هورموني

 

همه پذيرايي شاياني را از سر گذراندند

چند پرس گيپور و آقاجون و نصف شرف كلم پيچ

چايي كه بوي تنباكو و وازلين مي‌داد

وازلين توي شيشه مرباخوري

وازلين اهدايي از طرف فاميل و شركا

از طرف پاانداز و پاكار

صاحب مكان و "ايشون كه معرف حضورن كه؟"

دود سبيل

و سيگارهاي دست‌پيچ هلاندي كه جگر را حالي به حالي مي‌كرد

 

روي انديشه‌هاي عزب‌اوغلي‌

دو قطاع نوستالژي تي‌تيش با ما كورس وحدت گذاشت

آيا مي‌توانم قفاي جدتان را از امتداد دماغتان مايه‌كوبي كنم؟

وضوح مغزتان از توي دماغتان تحسين برانگيز است خانم

وكيلم به ريش پدرتان بخندم

كه تف سربالايي مثل شما را كاشته؟

و جورابهاي بوبكر ربابي

از دهان غنچه‌اي شما خوشبوتر است.

 

 

كودكان مرده به دو دسته تقسيم مي شوند: آنهايي كه داخل الكل در شيشه مي‌مانند وآنهايي كه در هفت‌سالگي به مدرسه مي‌روند

 

فتافتي ندارد كه كلاس چندم باشم، من بابا را دوست دارم و مامان را دوست دارم. من فصل بهار را دوست دارم و اسب‌ها را دوست دارم و معلم عزيزم را دوست دارم و آقاي مدير را دوست دارم. من انشاي خودم را با نام دوست دارم و قلم در زنخدان نوري ندارد

زوري ندارد، و حاسّه صغار بود از هوش و حواس زايد

در احتقان معصوميت زايد، انسان زايد

كه باد شد در سال و سال شد درملال

خشت‌هاي كودكي و عروس كوكي

در شب اول بي نظّاره

شب دوم بي ستاره

سوم پاره

وبال كدامين مشيّت گوژ، سوزيدن آدمي است؟

   

يادداشت كنيد، هوووي!

كودكان، بايد، مسواك، بزنند. بايد، قبل از، شور،انگيزي، والدين، زير، ملحفه،

پايان، خوبي را، براي، قصه،‌هاي، خوبشان، هججي، كنند،

واو موفق شد، و او زندگي خوبي را با ؟ ادامه داد،

غلاغه ساراطان شد، ور پريد، لاشي شد، مرد

غلاغه مرد، راوي سنگ‌كوب كرد

كودك آواره شد و با بچه‌هاي نازنازي كل نسخ خطي

از روي سيندرلا و فوكوياما، لي‌لي زد           

مي‌ريم بازي، مي‌ريم بازي، ما بچه‌هاي نازنازي

 

آقا اينها خانواده ندارند آقا

هي توي خيابان راه مي‌روند و خانواده ندارند

- من هم وسط خيابان بودم كه شعرم گرفت اووفف-

خان ندارند آقا، پاستيل ندارند، جل ندارند تا آقا

همه را توي هوتوربوس هوس به در و ديوار بچسبانيد

جمع كنيد اينها را براي نگاتيو البته زيادي‌اند آقا

همه را يكجا نشان دهيد

آقا اينها خانواده ندارند آقا، كشدار مردار فيلم‌اند آقا

آقا آدم حالش را نمي‌فهمد آقا،

همه را آقا رد كن

همه را

رد كن آقا

همه را

ما بچه‌هاي نازنازي

باهم‌ديگه مي‌ريم بازي

لنگتو برچين عوضي

گورتو

گم كن

عوضي

 

همه شاد شاد بودند

كودكان براي والدين شعر‌هاي خوب خواندند

و والدين براي آنها كف مرتب زدند

و زود به ساعت نگاه كردند

و مرتب همديگر را مي‌پاييدند تا

يكي ديگري را ديد نزند

كودكان از زحمات والدين خيلي تشكر معصومانه كردند

و به معلمين گل‌هاي رنگي و قشنگ دادند.

كودكان آرزوهاي كودكانه خود را به شرح زير اعلام كردند:

از مجموع هفتاد و هشت كودك كلاس،

سي وشش دكتر با درآمد نجومي،

بيست و دو مهندس با درآمد نجومي،

و بقيه، با مشاغلي كه به تكدي ختم مي‌شود،

مراتب آمادگي خود را براي كارهاي عام‌المنفعه آتي اعلام كردند.

 

ما اينجا جمع شده‌ايم تا اذ ذحمت‌هاي شبانه روذي معلم‌هاي عذيذ و همچنين والدين دانش‌آموذان هم تشكركنيم. من اين نويد را به همه والدين گرام هم مي‌دهم كه با خيال راحت به ثوي پيري بروند. كودكان امروذ دكتر‌ها و مهندث‌هاي فردا هثتند. ما در آثودگي و آرامش بيشتري ذندگي خواهيم كرد.

ثوالي هث؟

آقا ثريع ثندوقو بيار

 

در جهاني كه زندگي حاشيه‌اي بي‌رمق از درد است، انكار توهم استخفافي است بر انسان

 

 

]افتادگي در متن[ عزيز

 

نمي‌توان تن را در ستوه مختل كرد. مي‌پذيرم كه اعتماد به انسانها نابخردانه‌ترين حسي است كه وجود اجتماعي ما را تشفّي مي‌بخشد، اما انسان طبيعت را با آلايش به خود ناتوان كرده است. به شما حق مي‌دهم، تمام گونه جانوران در حيات ذيحق‌تر از گونه انساني است. من هم با نابودي كليت ساكن عناصر در يك محدوده از تعريف و توالي موافقم. البته به نظر من به هم زدن ترتيب عناصر يك كل، انهدام قاطع‌تري را براي آن رقم مي‌زند. ٭٭

نمي‌شود گفت چيز خوش‌آيندي از دوره كودكي به ياد ندارم، اما همينقدر بس كه بعضي زواياي مكافات مقدر فقط يك بار واقع مي‌شود. زنده ماندن و فرار از يك دوره از زندگي با همه تالمات و وخامتي كه در حيات تيره‌اي چون ما متصور است، تنها انگيزه براي تحويل اضطرار به هيجانات غير طبيعي است. بهتر است هشيوار تلقي شد تا افسرده و پريده رنگ. هيچ عضوي از دست پزشكان سالم و كارا بيرون نمي‌آيد. شما در هر سني حتما ايراد وحشتناكي داريد تا همواره ايام به مراد دار و دسته پزشكان بچرخد. خوشحالم كه لاجرم حيات خود را منتفي كرديد. درضمن راجع به تن شما با دالايي لاما صحبت كردم، و از او قول مردانه گرفتم كه سر شما را در يك جعبه موزيكال براي ميان‌پرده‌هاي گروه سني الف نگهدارد، با خيال راحت به مرگتان برسيد.

احتراما

من

 

وقتي من تو را خفه نمي‌كنم به اين معني نيست كه نمي‌خواهم، نمي‌توانم عزيزم، بفهم!٭

 

توي جيبهاي شلوارم هيچ چيز اميد بخشي نيست

نه حتي دانشمندي طاس كه به سوالهايم جواب سر بالا بدهد

من در خواب هميشه در سربالا گير مي‌كنم

پشت در مبال در مرور عام

عكس‌هاي تو را مي‌بينم كه همه

عاشقت شده‌اند

و براي سياه‌مشق خودكاري تو ماچ و شماره گذاشته‌اند

در حمامهاي لزج دنبال كسي مي‌گردم كه زالوهاي گلويم را

مثل گيلاسهاي درختم بچيند و براي بي‌‌اف‌اش كادو كند

من صاحب همه شلوارهاي تنهاييم

با فاقهاي كوتاه، به كوتاهي گيسوان تو

و بلند به بلندي گيسوان تو

اي دلبر شلواري

داري در من جابه‌جا مي‌شوي ناقلا،

و بچه كوچكت را در شكم خود به اسم من سند مي‌زني

و همه كودكان را

كه زاده شده و نشده

در بهترين شرايط، ارزاني زكام و تيفوس مي‌شوند

هيچوقت به فكر چيزي نبوده‌ام

باج گرداله‌هاي تو بود كه مرا به فكر واداشت

ما روي‌هم‌رفته محصول آشنايي هاي والديم و والده

و تكه گوشت آشغال توي تن تو

بمباردمان عاطفي تحفه‌اي است

كه خود بمباردمان عاطفي تحفه‌اي است

كه خود از سلامت بمباردمان و سقط جنايي

جانش را در تلاطمات تحتاني مصون از تيغ داشته

روي‌هم‌رفته مادر خوبي داشتي

اما تو و پدرت

از وقتي با عزرائيل روي هم رفتند

- مرحوم پدر كه خوبند حتما؟-

 

نمي‌داني، نمي‌داني، آب گرم روي‌هم رفته معجره مي‌كند

وقتي از كف و حمام بيرون مي‌آيم

مي‌خواهم سر به تنت نباشد

مي‌گويي روزي همه خواهيم مرد، مي‌دانم عزيزِ روي‌هم

ليز و گناهكار، روي‌هم‌رفته

و مي‌دانم كه همه مردگان را فرشته ها بالاي بالا مي‌برند

با بليط آبي شارلماني

با آسانسورهاي كابل‌خور و نصب رايگان

با دهني و شاسي‌هاي پايين تا بالا

با گارانتي و منشي‌هاي ترگل

انسان رايگان را تا بالا، عمر رايگان را از پايين، مليّن و گرم

اما من با فرشته زشت به بهشت نمي‌روم،

با تو هم نمي‌روم

با توي روي‌هم، توي رِك تال

به بهشت مفت نمي‌روم،

بكُشيد هم نمي‌روم.

 

٭ مقدمه‌اي بر Nergal براي مبتديان

٭٭ Xoph

 

+ نوشته شده در  ساعت 0  توسط nergal  | 

 

ساختمانها را از شيشه و آهن ساخته‌اند تا ما زندگي كنيم

و كارگراني در آن كار مي‌كنند كه از فرط نسل

نام تمام بچه‌هاي محل را روي زنان خودشان شخم زده‌ا‌ند

با پدربزرگهايي كه از نوه‌اش به چشم خواهري خوشش مي‌آيد

و به او شكلاتهاي بدمزه قرمز مي‌دهد تا نوه‌اش جاهاي دوري نرود،

هيچكس در وهله اول به پدربزرگها مشكوك نيست

از وهله هاي درشت‌تر است كه پدربزرگها تازه داماد مي شوند.

ساختمانها براي ما ساخته شده‌اند

براي جلوگيري از شرايط نامساعد جوي

براي زندگي بهتر و انساني‌تر

گرم در هواي سرد

وسرد در هواي انساني‌تر

 

شما قطعاًً فكر نمي كنيد كه من شما را اغوا كرده‌ام

تا كليه‌هايتان را در بياورم و به مادر منگول نشان دهم؟

 

نه ارباب! من چندين سال است پاك پاكم

من به شما اطمينان مي‌دهم برگه مرخصي را

يكي از همين پفيوزهايي كه به شما غذا تعارف نمي‌كنند داده‌اند

من پاك پاكم

همين چند روز، نه شايد به روز هم نكشيده ارباب

كه حقوق خود را مو به مو

از روي كتابتان خواندم، زير همه‌شان هم خط كشيدم ارباب

گوش كنيد، فقط يك لحظه فقط...

 

من مي توانم به شرط چاقو عشق روحاني بورزم

من مي‌توانم با كسب رخصت از محضر بزرگان نفس بكشم

اگر حمل بر جسارت نباشد، گاهي غذاي مختصري بخورم

و ديون معوّقه شما را از هر نوع و به هر ميزان

شخصاً ودر اسرع فرصت ادا كنم.

هر جا را كه لازم بدانيد امضا كنم،

و در صورت لزوم، الساعه در هر كجا كه لازم باشد

حضور خود را محكم به هم رسانم، چسبيدهٔ چسبيده ارباب

اصلا همه انگشتانم را مي‌برم و به پيوست تقديم مي‌دارم

تا جاي من همه چيز را انگشت هم بزنيد، نه... شما راحت باشيد

 

از بعضي جاها زياد برآمده بود فلان فلان شده

و زيادي خوشگل بود

سنگها را شماره گذاشتم برايش

با ماژيك قرمز 

حتماً همين روزها گندش بالا مي‌آيد

ديگر جواب رد ازش نمي شنوي ننه

معقول بالاي هيجده سالش شده‌، با زيادي‌هاي برآمده

مي‌گويند تاز‌گي‌ها عاشق شده ج ن د ه

كارش تمام است

تمام

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 3  توسط nergal  | 

 

 

گذار گرافيتي ابرهه از حجم خفيف

 

 

 

دختري نيست ديگر، هه هه!

من او را با كباده عوض كردم

به شطرنج جام و ميدان

و ابرهه، و زير وزير، و قطر مطلوب

از يك جهت به چهار جهت

به چهاري شبدر در خرطوم فيل و رخ

 

اي حلقه‌هاي مفتوح ثقال

با فتق‌هاي تله‌پات و هيهات

شرم باد به نقش و رسّام

به رنج گرافيتي ابرهه بر صفحه

و زير وزير، و قطر وزير، و داد و بيداد

جناس طابق النّعل بالنّعل، و پوز بر خاك، و رقص و بشكن

تو نه منم

در حريم انساني باد از هر طرف به باد، بادا باد

رخدادي به چاره‌تر نبود

و زير وزير، و قطر وزير، گنجفه يا فيل، شديدالعِقاب

ترانه‌هاي امّ‌كلثوم روي شط خراب مي‌شد

و آب كه از شر شط

سكوت طليعه زاهق بود و ام‌ّكلثوم

و در آب كه مي‌رفت به رباع حبشه

خراب

با خاي حلقي و ربع مسكون

و من از تو به تمنا شدم از تنها ماندم، از تو ناچار تن شدم

سپيدي و گرد، و جيغ و به‌به

ناچار از اغوا و كرشمه

شدم من و من از من به دستم نماند، موافق.

من منحرف شدم به تن، به حرف ناباب

مفاعيلن ابابيل يا شيخنا مرعوب

با علم به سوسپانسون فيل و شطرنج

و تلذذ احشام از ه ‌ژ‌موني قانع به گامبي كمر

 

 

روي كاغذ با يك مداد مسدس و بدتراش با قط ناجور، روايت فاسد بايع، با رنگهاي شاد و بديع كشيده مي‌شود. وسواس لاابالي خطوط، عجيب گرفته‌است مرا كه نه منم ميان كور رنگي تصوير با آلايش لنزها لابه لاي مدادها. در جمله بلندتر از يك پاراگراف هدف از نوشتن، با بود و است نيست كه مغز مدادها را تا هشت خانه خشدار زجر كنم. دقت كن. من از بين زجر و خشدار دارم مي‌نويسم نه زياد دورتر. هشت خانه در هشت خانه روايت وتكرار. به خانه اول زني صلابه به دست، در چهار جهت به نيت ابرهه، كه هاشور پر مي خورد از زه‌ دان، و بستني ميوه‌اي لب يك پاكت پيشنهاد خرچنگي، به رنگ صورتي ساطوري، انتخاب من براي زن. در خانه دوم دو مرد تام و نصف جناس لاحق. مردهاي مرد، شكل اجحاف تشويقي هستند از مقامات اوليٰ. اول سلام مي‌دهند، با كت و شلوار دوش مي گيرند و آستين هايشان را با پيچ نمره سه خارجي به مچ‌هايشان مسلح كرده اند. با خط قوي تعارف نداريم، به شكل خود رسّام كشيده مي شود. تاكنون سه تا شده‌ام. همه را با خط قوي مي‌كشم تا لبه صفحه زرد، تا چرك ناسور از تذهيب مرد و قدّاره به بيرون نيمه دور برود. خون من روي متن بايد يك‌بار سِرو شود. يك نيمه از خود بايد از زني اعاده شود، تا خانه و اتاق نشيمن. انتخابي نيست. تا پسله‌هاي نمور واگذار شده به شدت و برخورد، كه خواهد شد و من فكرم را ناممكن مي‌كنم به سمت خود، به شوق سلامهاي كشيده تر كباده عور و قلّت. در خانه سوم تنطور يد و پنبه توي جعبه كمك‌هاي ثالثيّه. چهار عدد كامل جهت در سطوح هشت در هشت. ابرهه از پله سوم به مكان چهارم خيره شده، يك گام ديگر تا فتح، نخواهم گذاشت از خود بگذرد، تقدير تقديمي من به ابرهه با اتود محو اولاً. دورش با قاموس و سيل تزيين مي‌شود، با حاي حلقي و فيل طاغي. به انتخاب خود ضرب مفاعيل مي‌گيرد، تا چهار، تا يك. خانه چهار، در بسته با لاك و مهر ممنوع، دعوت به تشريفات سنتي يُداين.

بي‌فاصله خطاي بزرگي است. بايد به صفحه از فاصله و اريب نگاه كرد با سر نيمه كج و لبهاي فشرده كه جلوي سكر تاييد را گرفته‌، در حضور خفيفتر عكسهاي آلبوم. كشف حادثه از محاذي حافظه رنگ تفريح و عبرت دارد. در من كيست كه مي شناسي؟ بنويس تمام حروف را از يك تا دوم از سي و دو. سه بار به فتح خود كوشيدم، چهار بار زبان مرگ از دروازه رگم وداع يافت. من كيستم كه نه رگ بريده مي‌شود، نه تن؟ سوالها را بايد از شاعر ربود و به خاك داد، فيلسوف عاشق، شاعر مهمل است كه مي‌گويد: عقلها رنگ خواهند شد و حروف باز هجاهاي رنگ را نخواهند نوشت. بايد به نابود فرصت استرجا داد در هواي زندگي. كسي نيست كه بتواند خود را بنويسد، بتواند پاك كند، و روي كاغذ از بزرگ به كوچك بچيند. بايد مژه نزد به رنگهاي تابلو به هواي رهاديدگي از ابصار منهي، به تقليل جهات اصلي از شش به چهار و چهار به يك. يك خط و يك راه. انتخاب مي‌كنم، يا يك، يا بنگ، يا يك، يا بنگ. مختارم روي صفحه هشت در هشت. مهمانم به جزم رسّام، با يك روي هيچ، خود را پاك شده‌ام.    

 

 

يكي بايد يكي ديگر را

در صلابت هشت و دهشت

مفتوح به بند و تنبان در ضرورت

و نقش و رسّام، و زير وزير  

به حذف عاطف، در زن و در مرد

و پارودي‌هاي شطرنجي و لاخ

به رنج گرافيتي ابرهه پشت خط

پشت خط ابرهه از پشت خط تلفن...

راه محروم از مناطق دور

اينجا حادثه با دامن (گنگ است) ما همه خوبيم...

يك نفر كه با دامن...

ببين...(آآآخ با صداي دالبي) و توناليته دابل ايكس، و زير وزير، و نقش...

گلدار و ملوس با سين

و ملوّث با ثا

دعوت به تشريفات سنتي جناس عشرت، و پشت مجروح

 

حالا همه دست!

من با ملاج زمين مي‌خورم و اسراف مي‌شوم، زمين زمين، و زير زمين

من پازل هستم، يا حل كن، بيا من‌ي بخور

من با ملاج زمين مي‌خورم و احيانا مضرب خود مي‌شوم، بله؟ روي جدول جا باز كن

قاچاقي براي دو نفر حيف و ميل

و نقش و رسّام، و زير وزير   

به اختلاف منچ و شطرنج دراز صحبت نكنيد

من فيل هستم، با نهرهايت(آشناست؟)

من باز هستم، با بسته‌هايت

من پازلم، نه من پازل

من كه از خود به حرف زورم، حالا آزاد

من عكس فتق را روي پاسپورتم كشيدم و به اساتيد نقاش نشان دادم

و چاقي و عينك پنسي را

و شطرنج كشيدم تا پاس بگيرم به، و قهوهٔ ساد  

باز شطرنج مي‌كشم. من شرمسارم و نادم. چيني چيني پات پات آبالام، آي ساري كورنك!

و فتق تله‌پات، و نقش و رسّام

من يك از به پشيماني‌ام

از ابراز چشم به دختر شما، و ابراز بازو به كشتي كچ، او است.

من از اينكه خودم هستم شرم‌آهنگينم

من انسان مفيدي هستم

من به توليد گياهان پستانخوار حتما از شما هم، و سهم مرغوب

و از اين را به علت اين  كار كه از موجبات تشتت افكار فهام ...

من ناراحن‌ام، جريحه هستم، و ناراه‌آهن تا طرسوس

 

تا دقايقي بعد ما شاهد من مي‌ميرم، و متن من زكي

اختلاف مرا به فتق‌هاي طبقاتي معرفي كنيد، چهار بار، من نه منم

و چهار بار به چهاري شبدر، نه من منم به روي زمين، و عشق زمين

و كوه و جنگل، به دشت و دريا

شناي ماهي، و حور بحري آبالام

چيني چيني پات پات، گل مني چارتلات

 

 

باده بده يا شطّاح!

به محو انسان، و ذهن مفقود

من طربم يا حلزون؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 2  توسط nergal  | 

 

براي زندگي يك اتوي سريع كافي است، يا طناب آبي با سقف مناسب/ براي كودكان سكه‌هاي سنگين‌تر و زبان و اسنك/ براي جنگ يك موزر با چهار شانه يدكي/ براي راه رفتن يك ويلچر با ترمز و دو دسته چرب فقط/ براي عبور دري حتمي است كه فقط از يك طرف و فقط يك‌بار باز شود/ براي نوشتن يك ريه سالم و دو انگشت اضافي، هر دو براي سمت راست يك‌جا/ براي قلب يك تِست روي رول كاغذ سبكِ قابل حمل و عنترفهم/ و براي مغزمن به ويژه، يك پوكه ساكت افتاده در گوشه‌اي، تا كسي طمع نكند.

 

زندگي بي نقص را از هم ياد مي‌گيريم. اشتباه‌هاي هم را بهتر از يكديگر تجربه مي‌كنيم. براي ما اسطوره را نقالين رنگ مي‌زند، و ما اعتماد مي‌كنيم. زمان، زمان پهلوانان جيبي است با ريتالين و كراتين. تخيل‌ها بايد روي سرعت تنظيم شود. بخت يار ما بوده، از ديوبندي به گاوبندي تصاعد داشته‌ايم، و ما افتخار مي‌كنيم. در اولين نگاه، همه زنان شبيه ليلي مي‌شوند، مردان طهمورث، ما باور مي‌كنيم. با خيال تخت تخت كارهايمان را انجام مي‌دهيم. ما هيچگاه اشتباه نمي كنيم، دقيقا از هم اطاعت مي‌كنيم، با اينكه همه فيلسوفيم و نيز، دانايان كلّ‌ايم. هر چه به نقش ما، بهتر، نزديكتر، بهتر. از روي بهار پائيز را حدس مي زنيم، اما روي حدس همديگر شرط مي‌بنديم و به جاي هم مي‌بازيم اما نمي‌پذيريم چون، ما اشتباه نمي‌كنيم، ما مركز جهانيم. شبها را از روي تخت خواب تا افق قل مي‌دهيم و روزها را از روي روده تنظيم مي‌كنيم. با طبيعت اصلاح شده زير گن، چيپس مي‌خوريم، با پين‌كد راه مي‌رويم، زير كولا مي‌پوشيم، اعتماد مي‌كنيم. به اصلاح زير گلوي آرايشگر، به مارك‌هاي با تبليغ بيشتر، زندگي بهتر، به آنتي‌بيوتيك، به مي‌دي‌يا، به تاتو روي لمبر، تيزر، دماغ، به اپ‌ي‌ل‌ا‌س‌ي‌و‌ن و.ا.ژ.ن، به هم، به خود. ما هيچگاه اشتباه نمي‌كنيم، كوچك مي‌كنيم، به اندازه تر، ما مي‌فهميم، كوچكتر، سريع‌تر، بهتر.

 

من حرف شما را كاملا مي‌فهمم، يك دروغ خال خالي است.

اما

 زندگي را خيلي سخت گرفته‌ايد آقا!

قلق براي زندگي كوچك

را

عشق براي سينه‌هاي كوچك

را

مرگ براي قامت‌هاي كوچك

را

زمين براي فاضلابهاي كوچك

را

برادر را براي ناتني‌هاي ارزي

كوچكتر كن زود،

كوچكتر براي كوچكتر، شاديم با كوچكتر، كوچك بي اشتباه، براي ماهاي قشنگ، با لپ‌هاي گل انداخته.

 

سرافراز و زود فهم

سفارش سريع مفاهيم كوچك

و درك سرپايي از تفاوت هيچ انسان و حيوان

كه: چه دوستت دارم، تا چشم آغشته به نفي و ت‌س‌ت‌س‌ت‌ر‌و‌ن

اما هرچه مي‌گويم صحيح است

به اندازه

هر چه مي‌گويي صحيح است

به استناد كپي برابر اصل

حقير به اندازه فاصله دو انگشتِ، دست راست

مثل نشان دادن پراميد پوكه در عمق آب و ليوان

كوچكتر حتي

مثل له كردن پشه وسط احلام ولرم و تازه و خيس.

 

دفاعي ندارم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23  توسط nergal  | 

 

 

 

مرگ جلوهٔ حادّ حيات است در عبور تامّ. آهسته گامِ تلخ را بر نخواهد تابيد.

من.

 

فراموش كن، راههاي بالا را، راههاي پايين را، بيداري را به خواب بسپار. فرازها با فرودها برابر نيست. دو فراز كم داريم. از تا به بعد، پاهايمان را از پشت هم تماشا خواهيم كرد، خشكان و ترد. دور اعداد خواب هميشه گام با بند قرمز عكسهاي ابهام مي كشد و بي‌صدا مي‌گذرد. شنها خفت گوش را برتابيده‌اند. من قدم مي زنم و تمام نامهاي تو را از فهارس مخدوش حافظه لگد مي‌زنم. تا مچ در سراب جمع شده‌ام. تو با من شوخي مي كردي كه لبهايت روي تاول شكيل سراب تابيدي. اگر نه، ما در خواب اعداد هم را اشتباه تفريق نمي‌كرديم. جمع ما به شرم ختم نمي‌شد، يك آينه اشتباهي رفته‌ايم. روي انگشت اشاره تعداد را بشمار. ما: اول آمديم، بعد دو بار آمديم، يك بار رفتيم. من و تو به احتساب يك نفر، الآن كجا نبايد باشيم؟

 

حبس نفس: طوقها به ترتيب قد از روي كاغذ به سرور ملخ‌ها معرفي مي‌شود. خورشيد در بيست و هفت درجه از راس‌الرئوس، سايه ملخ‌ها را در پشت كوير رج مي‌زند. ما به احترام زمان يابس، آشاميده مي‌شويم.

 

من و تو مفهوميم در خواب همديگر. فراموش كرده‌ام. روي كداميكمان بايد حنجره جاري مي‌شد روي كداميك ذوق حارّهٔ چشمه هاي كوچكي كه بايد مي‌يافتيم؟ روي آمال عطش، حروف كوير را ملخ جويده. كوير با من از پشت مي‌لنگد. روي كداميك بايد فرياد مي كشيدم، كوير يا ملخ؟ روي كداميك به من افتادي، كوير يا ملخ؟ روي كداميك بايد بيدار مي‌شد تاب، كوير يا ملخ؟ براي حنجره تو شهامتي پنهان كرده‌ام به درازاي گم شدگي در هر: تار و تيره، كوفيده و باز. فراموش كنيم حتماً، هم مي‌رويم و يا مي‌مانيم، صبر مي‌شويم.

من عكس صورت خود را روي صورت تو محو مي‌كنم. با حوصلهٔ تكه‌هاي چوبك و اشك‌. دراز به دراز گم شدگي افتاده‌اي. با تمام صداهايي كه مي‌شناسي مثل من مي‌خندي، شنهاي كويري در تركهاي صورتت پايمال مي شود و تو نمي‌داني. من لبخند معنوي مي‌زنم و هوا مي‌شوم. تو درمان فرود را مي‌پوشي و دور مي‌زني، مثل دور طبل‌هاي با پوست ببر، در حواشي دور و دور ريگ‌هاي آواره. خط كج، خط راست، خط كج، خط راست. ما سيبهاي معنوي مي‌خوريم و بين اغراقهاي متلاطم پوست، برشهاي معنوي مي‌زنيم. فراموشي را به ياد بياور كه گويي خمار عبور بود از گوشه هاي جمجمه. ديدي كه چه جوانه‌هاي كبودي داد، معنوي؟ داريم تمام معنوي مي‌شويم.

 

طي غبار: طوقها به ترتيب قد از روي كاغذ به سرور ملخ‌ها معرفي مي‌شود. خورشيد در بيست و هفت درجه از راس‌الرئوس، سايه ملخ‌ها را در پشت كوير رج مي‌زند. ما به احترام حيات، حادّ مي‌شويم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23  توسط nergal  | 

 

تو را خواهند پرستيد فرزندان من، به خاطر خونت كه طعم شور داشت و بحرالميت، قطره به قطره چكيده روي بوته‌هاي گز و تركه‌هاي سدر تكيده در دامنه آخرين كوهي كه گوسفندانم طعم علف را فراموش كردند، مثل عسل- زنبور كاذب- در اولين صبح بعد و لبه تيزتر كارد. و سرت را در زمين خواهند كاشت تا از بالاي سرت شعله‌هاي ترسان عذاب را زمزمه كني سوخته در كبريت احمر. تكان نخور جانور. چشم در برابر چشم و كارد در برابر دندان.

كارد، بقاي انسان و سهم خدايان از سرهاي رمه ها و رمه‌بان‌ها. محكم و جَلد در مشت. كارد براي حلقوم گوسفند يا پوست نرم گرگ، كارد در افسانه‌هاي آدم. تعادل را هميشه طبيعت رقم مي‌زند: گرگ در برابر گرگ، گوسفند در برابر گوسفند، خدايان در برابر انسان. هر چيز در برابر همتاي خود.

مراسم بايد مثل هر دفعه خيلي ساده و قاطع برگزار مي‌شد.  فرشتگان در بالاي ابرها حواسشان به گوسفندها بود. هركدام قرينه يك گوسفند بودند نسبت به سطحي كه در آن، اين صاعقه يا طوفان بود كه گهگاه با هنرنمايي تقدير مطلق، راه تكليف را بر انسان مسدود ميكرد. قرنها و قرنها رمه‌هاي سرگردان و شايد خيس و وحشت زده زير يكي از همان هنرنمايي‌هاي آسمان. گوسفندان ابلق زياد مهم نبودند. اول سفيدها و بعد سياه‌ها. سر آخر ابلق‌ها براي بالا پوش زمستان شايد، يا درگاهي خيمه‌اي كه فرزندان چوپان از اعتقاد راسخ پدرشان به كارد و ماه‌زدگي گرگها داستانهايي را خواهند شنيد، قرن‌ها و قرن‌ها. سفيدها مال دختران، سياه‌ها مال پسران. گوسفندها مال گرگ‌ها، انسانها مال خدايان.

 

+ نوشته شده در  ساعت 2  توسط nergal  | 

 

افسوسي در كار نيست

و شكي نخواهد بود ديگر

در زوال بال

و شناسه رنگ در شناسنامه ابر

خواه اگر شرّابه‌هاي شَنگرفي را در ارتفاع ثابتي از نور پلك

تا مخفي نداري

 

بسيار سريع خواهد بود

تا ملكوت راهي نمانده

بگو كه آشنايي داري لابد؟

 

ساده من فقط به امتداد شعاع قرنيه خواهم پيوست

آلوده و رها

به اعصاب قدامي و دقيق

و تنها يك‌بار ديگر

خواهم انديشيد به زيبايي بيهوده تو

پرنده چپ دست،

در شليك دوم

 

+ نوشته شده در  ساعت 13  توسط nergal  | 

 

پايان از اول:

                زبان انسان همچون بوته آزمايش است كه در آن،

            هر روز حرارت روح سنجيده مي‌شود.         

                                                             آگوستين

  

يك از دو: يك صحبتي داشتم با مدوسا سر اخلاقيات و، سخن بر محوربرداشت من كه مرز اخلاقيات كاليبرهٔ متعارف را تصوراتي تعيين مي‌كنند كه در مقامِ عملِ باني هر سلسله اخلاقي سقط شده. اصولا به تجلي همه‌پسند مدارا گرايانه و د.مو.كر.ا.تيك در آداب شخصي و نيمه عرفي خود پايبند نبوده‌ام، اما اگر در مقام تشكيل يك روند شايع و ننرپسند، ولو در قبال انتظاري دامنه دارِ و منجر به كامروايي مفرط تمايلات كاملا شخصي و عام‌المضره، پاي يارگيري و جذب حاشيه بود، از همين حالا تمام خواسته‌هاي انساني و حتي طبيعي خود را غير اخلاقي، و منافي شان منيع انسان اعلام مي‌داشتم؛ و در عوضِ تمام عواطف كوچك و بزرگ، حس جاودانگي و فرديت مبرّز چارچوب اخلاقي پرورده تخيلم را در منتهاي افتخار تزريق مي‌كردم.

 

دو از دو: در اين بند مي‌توانم از فعل و انفعال خام‌دستانه‌اي در بده بستانهاي عصبي و يا حسي ياد كنم كه در كليت مجموعه احساسات و عواطف، كاملا از قانون اُسمزي تبعيت مي‌كند. نارسايي‌هاي يك حس يا ازدحام بطئي خلا، در زماني بسته به نوع حس و كم و كيف انتظاري كه در مقام ابراز از محيط دارد، از يك نياز جسماني و زميني به يك ارضاي غير جسمي و غير زميني تبديل مي‌شود. يك حركت بسيار آرام و مستمر البته، كه به بياني ديگر شايد بتوان از آن تعبيري ذيل عنوان خلجان متقابل سلولي احساسات، در مراتب مختلف هشياري ياد كرد. تعبيري كه اغلب، زمينه ارتقاي ابعاد جسماني به غير جسماني را، حال با هر تلقي و تشبيهي، مجاز مي‌كند؛ تبديل و تبدل اسمزي عواطف و هيجانات. در جامه تشبيه مثلا، اگر تقابل شيدايي - منع يا مفهوم تكين اختلال نعوظ، موجوديت پراگماتيك نداشت، اعترافات و مكتوبات گاه و بي‌گاه مشكوك يا موثق موجود از طي طريق ديرنشينان، بوي تقلاي مذبوحانه تجرد نمي‌گرفت، و پشت‌بند آموزه‌هاي ماورايي و خاضعانه حول پرتاب تا آن‌سوي يونيسفر در چند دقيقه، تصورات مولع و كودكانه اساقيف مجرد از جنسيت، به اقداماتي شهواني و كاملا مشهودِ لابه‌لاي صفحات يا فريم‌هاي دكامرون و امثالهم در نسخ روايي يا مردودات تاريخي تبديل نمي‌شد.

 

شروع از آخر: من به سرنوشت پست‌ترين جانوران رشك مي‌برم،

                    كه مي‌توانند در خوابي حيواني فرو روند،

                    در آن مدت كه كلاف زمان، آرام‌آرام از هم گشوده مي‌شود.

                                                                                         بودلر

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 22  توسط nergal  | 

مطالب قدیمی‌تر