باور كردن نبودن تو در معني خود برايم به اندازه خود تو دشوار است. خب دو بار تشتت تلفني حتما كافي نبوده تا بفهمم چرا متن خود را از سياليت رشك برانگيز و مختص خودت به تركيب تصوير و بيت تنزل ميدهي. از اينكه نزديكتر فيزيكي نيستم تا مثل شبهاي بسياري كه شتاب حضور غير را راكد ميكرديم تا حدي متاسفم، با اين وجود اين حيف بايتي را براي تسويد هيچ روي هيچ به دوئيت من با خود خالي از ساكنات تنزل نميدهم و نخواهم داد. شايد اگر هيجان صفراوي روزمرگي، توان متراكم مقابله مرا با آشوب بسيطي را كه دغدغه هميشه حيات موقت ماست، دمدمي و سست نميكرد، الآن اين بايت مختصر روي همان بيسوييهاي فرمي و مطنطن و پوچ نرد حريف ميباخت. اگر من همان آتش گريزپاي دوزخي بودم، انتقال متوازن شمارههاي چهار و شش نيازي به فضاي موهومي وب پيدا نميكرد، و خصوصيت متن مشتركمان، به فيمابينيت منكسر و معلوم به ثالث كج نميآمد.
متنها را نميتوان با شماره يا نام مختص و مبرز به همان قالب تقسيمبندي كرد. نميتوان در طول يا عمق آن، چه در مقام خواندن و چه در مقام نوشتن، شركت جست. چيزي كه بايد شبيه به وجود موقت و كم دامنه خود باشد، در رنگ شباهت به غير نيز گويا و موقت است. متن مرگپذير را نميتوان جان بخشيد و جاودانگي را در حلقه مفهوم و انتقال معني نميتوان از نوشتههاي گذرا و باري به يوم جستجو كرد. من اگر ميآفرينم، پس كشتن حق من است. اگر ميبخشم، ستاندن هم حق من است. صفت و نفوذ من در طبقات سفلي از مراتب حيات متن، به من در مرتبه نويسنده اين حق را ميدهد كه براي وجود نازل از خود، چرخه آمدن و رفتن بيافرينم. اما تمام اين شرايط براي زماني ميتواند ايفاد شود كه تو در جان آفريده خود ردي از حضور نداشته باشي. طبيعي، ادامه تو در متن تو يا حتي كليتر - و اگر نه بهتر-، در زندگي و شكل خود در فرودست محيط، ادامهاي ناگزير و محتوم است. تو در وجود خود ترديدي نداري وقتي ضربه مي زني، وقتي خيال مي شوي، وقتي ميخواهي، وقتي ميپذيري، اما موقع آسيب رسيدن و تعيين تكليف و بايدها و شايدها، مردد مي ماني، همه مردد ميمانند. مي داني چرا؟ چون حضور تو در محيط اينبار ديده مي شود، ميشود آسيب تو در بيصبري، در نپذيرفتن، در انكار. در نوشتن، تو مسير سوژه هستي تا متن تو كه ابژه است. نانوشتن تو، تو را سوژه متني ميكند كه نبودن تو تسلسل ابژكتيو آن است. اين هبوط در دور پيدايي و محو، منحصر به تصميم تو و اراده تو به ادامه آن نميماند. محيط در شعاع نزديك و دور تو، كه من هم جزئي از آن هستم را نيز تحت سيطره ميگيرد. در ارتباط مجازي وب، انتزاع صرف هيچگاه منصه ظهور باقي نمييابد. همه ناچار از زد و خورد مجازياند. پايه و اساس اين مفهوم اصلا همين نوع از حضور است. فاصله اقتدار رياضي خود را از دست مي دهد و تمام المانهاي دخيل در وب كه فيالواقع اجزاي كوچك و ارگانيك آن هستند، به نوعي در بي فاصلگي حقيقي اند. اين است كه در اين فضا حرف امنيت در شبكه، به اندازه بسط آن در همه جوانب نابالغ آن اهميت دارد. با اين وصف نوشتن و دخالت در حجم و كيفيت وب، يعني كاري كه ما سعي در انجام آن داريم، نوعي بالاندن و در عين حال گريز از دستاندازي آن در ترتيب انديشه و فكر ماست. ما مينويسيم تا نوشته باشيم، گو براي انتقال معني يا انتقال بيمعني. در عين حال نمينويسيم، چون ما نانويسندگان تمام چيزهايي هستيم كه بقيه نوشتهاند. اما نوشتن بقيه به تناسب حضوري كه ما هر كدام در فضاي مجازي به اشتراك گذاشتهايم بستگي دارد. بنابراين با منطق صوري و سبك، ما نويسندگان بسته به نسبتي هستيم از آنچه بقيه نوشتهاند. از اين روست كه خلا نبودن متن تو و سياليت واعتمادي كه ميتوان به آن كرد، حداقل نوشتن مرا دشوار ميكند. براي كسي مثل من كه سفري دور را در مغاك تاريك هراسي بيجسم و بيروزن را پشت سر گذاشته، اين محيط با چهرههاي ناآشناي آن، راهي براي خنديدن و نوشتن است، نانوشتن تو آن را به نوشتن و ناخنديدن ميكشاند. تو نميتواني از متنت فاصله بگيري در حالي كه فاصله نگرفتهاي، در حالي كه با من و باقي اندكي از افراد در تماسي و تلاقي. آن كه نمينويسد رد نانوشته دارد، او تو نيستي.
كاغذ را باز كن و روي آن يك دشت بكش، و سعي كن در آن دشت بدوي. من به تو اطمينان ميدهم كه چيزي ناخوشآيند از داخل همان كاغذ بيرون ميآيد و تو را دنبال ميكند. هميشه پشت كسي كه در متن مي دود چيزي هست. اما بعد را كه بيشتر كني و به همان 121 براي من و خودت دو عدد ديگر اضافه كني، در عدد اول آدمها و در عدد دوم خودت هم پشت خودت نيستي. اين همان سياليتي است در تو، كه خواسته يا ناخواسته هميشه حسرت مني بوده كه براي راه رفتن ساده هم اسطرلاب دارم. چيزي پشت چيزي نيست. چيزي پشت ابر نيست، پشت آسمان نيست، پشت متن نيست. همه چيز ماييم، و نيستيم. بودن ما با نبودن ما در زباني كه تازه با آن صحبت هم نميكنيم به اندازه حرفي فاصله دارد كه بين رفتن و نرفتن فرق ميگذارد. از معدود افرادي هستي كه ميتواند فكر كند. هنوز بر اين باورم كه تو اشتباه فاحش نميكني، در نزولهايم توان تو را به امانت ميگيرم، و در همه جاهايي كه در زبان نامي براي آن نديدهام. تصميم تو هر چه باشد به همان اندازه برايم صحيح است كه بودن تو. خواستي كمي استراحت كن و باز اوج بگير. با هم ميپريم.
ياشا جيران
