تبليغاتX
nocturnalplexus

nocturnalplexus

 

 

كشتن پيش از مردن نيست

هم چنان كه كودك پيش از پدر

 

آنكس كه مي كشد، مي ميرد

آنكس كه نمي ميرد، انباز قاتل است

در چرخه كيهان

 

نظم كيهان

خلل نمي پذيرد

 

با دستاني پاكيزه

هزاران بار كشتن را بيازماي

اما هيچگاه از مرگ براي كشتن پيشي مگير

 

راههاي كشتن تفاوتي ندارند

قاتل فرزانه

 به نفع مرگ خواهد كشت

 

 

تائو براي قاتلين

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23  توسط nergal  | 

به عقيده من تمايل به كشتن، ميلي غريزي است هم سنگ تمايل به زيستن؛ تنها مشكل دراين ميان، بعضي قوانين است كه زيادي دست و پا گيرند.

این پست مرد.

Lair Zapped Comrade,

Run Run!

 

+ نوشته شده در  ساعت 0  توسط nergal  | 

 

رازي هميشه و هميشه رازي/ بهتر از فارابي در صوت استريوفونيك/ در نور و در تاريكي رازي از اديسون و خائوس/ و وقتي تنهايي، رازي از مولوي هم حتي/ از ارسطاطاليس در ابوطيقاي تب و نوبه بارها و بارها.

آمّان وقتي سرماخورده ام آمّان، فِلمينگ از رازي هم، از همه هم، اي عفونت هذياني!

 

قبل از خواب: با تشكر از  كورتون ها و مينوفن ها و رژه ابژه هاي نااقليدسي در سي و نه در جه و نود و هشت دقيقه خالص و توپ كه كاروان اشتران تانتاروس را به ضميمه حلّه و زرنيخ،  صبورانه از سوراخ سوزن عبور مي دهند. و با سپاس از خانواده دانابوران و اهالي محله بيزوچي كه آخر فيلمها با حضور فعال، سطل آب را پشت سر مسافران خالي مي كنند تا عوامل دست اندر كار، تب سوز نشوند بنده خداها.

خجالت بكش آقاي رازي! قرائن حاكي است فلمينگ نصف تو بود، البته وقتي بدمستي نمي كرد.

 

ب.ا.

 

To: battle cruise's operational

 

با سلام اوّلاً.

جواب كدام كامنت دوست عزيز؟ علت اينهمه خشم شما را نمي فهمم. اصولا من مشكلي با چيزي يا كسي ندارم مگر اينكه طرف مقابل بخواهد كه در ميانه مشكلي باشد و حقدي، كه در آنصورت مي شود يك بازي جديد با قواعدي كه طرف مقابل تنظيم كرده و البته من مي پذيرم.

دوديگر اينكه فكر نكنم بتوان براحتي خط كشيد بين بيرون و درون، تظاهر يا كتمان، جلب يا دفع. ايجاد ناپيوستگي در مفاهيم و محيط انرژي بسيار بالايي مي خواهد كه من ندارم. همه چيز به نحو سهمگيني پيوسته است و به زعم بنده وجود و عدم نيز.

و در انتها، اين نثر. تمام سعي هاي نثري و فرمي اين بلاگ متعلق به خواننده است، حتي خواننده اي كه از روي ماوس گمراه شده و فقط يك بار بر متن عارض آمده. حريم باقي انواع را براي خود محفوظ مي دانم كه طبعا تا كنون منتشر نشده. اين يادآوري كه جمله بليغ پاياني كامنت شما متعلق به گروه Archive است شايد بيشتر كمك كند به اينكه بدانم: مطمئنيد بنده را جايي نديده ايد؟

حوصله كن دوست من. من هيچ اهميتي ندارم.

با احترام

من

 

+ نوشته شده در  ساعت 23  توسط nergal  | 

Hold Infinity in the palm of your hand
And eternity in an hour.

William Blake

بايد دو باره جهان را تصور كنم و در تصاويري لرزان، شاديهاي نابخردانه او را بيازمايم. تمام تاسهاي باقيمانده  را جمع كنم و همه را سبكسرانه ارزاني دارم، تا هر غلطي كه دلش خواست بكند، در ساعات  بي آزرم.

 

+ نوشته شده در  ساعت 12  توسط nergal  | 

 

 

هنوز آغاز هيچ سرعتي نگرفته بود  كه تيرگي از درون به خود پيچيد و هيچ بود و پشت سر دريايي از مهابت بود و خود بود كه در ابتدا پايان شد. صداهايي ازلي در خلوت تهي گرفته از تهي. هيچ اعظم ميان بودن از نبودن، يا هر دو بودن، در مركزيت خفيف، دوزانو نشست و براي تصميم، يك خلا عميق كشيد. اگر هول بود يا كه دوّاره، هيچ در خلا دوباره شد و زمان در نبوغ ذهن كبود تراكمات لا شَئ، از روي ناف به خود سلام داد. گويي اتفاقي در خود افتاد كه حرفي به ميان نيامد. ميان در ميان.

 

من از به خود راهي ام، داخل برون

و روي هم از خود راهي ام، داخل برون

مرزبان بيرون و درون

و بِينِ بين

در پوستهٔ هيچ

و نيستِ اعظم

سَري بر سر و دستي بر كف

اين منم.

كجاي تنم من ايستاده، ايستاده در همانجا

ي

تنم

من

 

□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□

 

اگر شب بود، معكوس به وقت افلاطون بود و اقامه عدد در اقانيم ذوقي، مزمزه ترسايش و گشايش. هوا نه گرمي بود و نه سردي. نه يك بود و يا دو،هر چه بود، خود همهمه بود و بي يك از دو. شب از سرمستي و و خوف، نهيب بر بالا زد و طراز هر چه زبر را به دندانِ زير كشيد و زير را زبر. گرد بر خود پيچيد و روز را از بن دندان سماوي تا نزديكترين گوشه يسار پرتاب كرد. شب دوپاره شد از آتش و آب. دو شبهاي تنها. جهان ديوانه شد.

 

جهان بود كه روز بود

كه به نام انسان چار تكبير بر تيغ زد و پريد

 و شدني شد آنچه نمي بايد

شد تا

يا انسان، يا ديوانه

كه بال از كبوتر داشت.

 و تيغ اگر چه زور بود، اما بال كبوتر بود كه دور بود

هم جهان، هم ديوانه

 

□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□

 

انسان در خواب  هر هفت را كشف كرد. تا آسمان معني راند و اين تمام هفتها بود كه روي زمين ماند. بي خوابي داشت رويا را هيجان مي كرد. كابوسها، نقطه هايي كوچك شدند، خواب، خطوط كافي، و حضور تمريني از اضلاع وخيم. بيداري فاجعه اي شد كه تنها در دايره تشديد مي شد. ماه دايره بود. هراس سراسيمه از توهم انساني پيشي گرفت. انسانها به ديوانگان و منجمان تقسيم شدند. ديوانگان منجنيق را كشف كردند و منجمين ماه را. منجمين ماه را در دقيقترين خطوط عمود بر زمين كاشتند و مدارات رياضي را از روي جداول ضربي و زايجه هاي شهودي هر روز  تمرين كردند و ديوانگان، همديگر را با چشمان بسته هر شب، از منجنيق به ماه پرتاب مي كردند و كف مي زدند. ماه از ديوانگان آبستن شد و نفوس انسان از تيره هايي نامعلوم از بالاترهايي دور زيادي گرفت. و منجمين فخر كردند و شاد شدند و  روي همديگر راه رفتند. روي ديوانگان و روي ماه و روي تن.

 

هين زخمهاي پري پيكر!

اين است تلاوت من است از  جنون است و يا كفاف نفس است بر مناجيق سبعه

تا ماه از ضلع محكمتر

تا

پرتاب پيشاني از سنگ

- تلاوت ماه از پلنگ-

 از روي بحاريّ تا تيره و تا ظن، ماوراي من

تن همه تن

بر فرود پيكران فراري و دوّار حواري، آشيل فناري

كه دف مي زند از كف به در

كه دف پاره من آواره

تن پاره

 دف

همواره

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 5  توسط nergal  | 

 

يا چيزي بگو، يا بگذار تمام حرف تو را از گوش فرياد بزنم، معلق!

+ نوشته شده در  ساعت 0  توسط nergal  | 

 

درك ماهوي و صحيح از هنر چگونه افتادن، از تلاش بيهوده براي ايستادگي برتر است. زيبايي سقوط و آسودگي در فرود، رويايي است كه آسمان خوابش را هم نخواهد ديد.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 16  توسط nergal  | 

 

اين خيلي بد است كه شب تا كمر خم  نمي شود، كَسي

و ماه در پسكوچه ها اماله نمي شود، كَسي

تجاوز نمي شود، كَسي

تلو تلو

يا خورشيد را زير دندانهاي مفتولي له نمي كند

كَسي كه خِرچي صدا نمي دهد

 

يا خيلي مزخرف است كه من

                                 پايم را تا ته در حلق دكتر نمي كنم

تا سرشار از بيزوكوديل

شماره آقاي اورژانس را بگيرم

كه وقتي بالا مي آورم

                        از آسمان حداقل

                                          چيزي نگويد

                                          توي سِرُم، چيزي نريزد.

 

يا خيلي بي خود است كه

                            كسي صبحها تا بيمارستان يورتمه نمي رود

تا سر وقت با همه كاري نداشته باشد،

تا وقتي بالا مي آورد

                       توي جيب خودش آويزان بماند

                       و پولهايش را بشمارد

 

يا خيلي بد است

                 كه مستراح

                 كه پروتوكول نارنجي ندارد

                 آب ندارد

                 لوله ندارد

                 آسانسور ندارد

                 غريق ندارد

                 شيدا ندارد

و هر ننه قمري

يك راست مي رود

                    روي آثار يك ننه قمر ديگر

                                                    حرف مي زند

                                                    و كار مي كند

 ومن از پاشنه در مي روم

تا پذيرش را بكنم

به از كمر به پايين دكتر

                           و له كنم

                           و آبها را خفه كنم، گل بمالم  

                           و بالا بياورم

                           و همه جا را با لگد

                                                  مال مالي كنم

                                                  فشششي آب بريزم

                                                  فرانشيز بس.

 

و خيلي بد است كه پشت خيابانها را روي چشم چراغ قرمز

                                                                    داغ نمي كنند

                                                                    هيلي ويلي نمي گذارند

تا من برگردم

               و از تمام زنان بد دنيا

               احساس رضايت كنم.

 

من خيلي بد است كه باز الكل مي خواهد

يا خيلي بد است

                   كه همه روده ها

                                      به يك سوراخ ختم مي شود

تا روي شيافها مصرف داخلي راه بيندازد، چهار تا ببيند

و عكس تمام زنهاي لختي را يادآوري كند، چهار تا ببيند

و به آنها بيتركس بزند، چهار تا ببيند

و قبل از تاريخ انقضا

پركنده ها و نانازها را سوا كند، و چهار تا ببيند

 

اين خيلي از فاجعه است

                           كه براي كابوس صبح

                                                    بايد از همه كلاغها طلب خفه خون كنم

يا مگر بد است

                 كه زنبورها روي نتهاي سردرد فاصله كمتري نگذارند.

 

فاجعه است. بله فاجعه است.

 

همه دماغها روي همه صورتها پخش شده

و هيچ صورتي نيست كه از دو دماغ آكنده باشد

يا از دماغها استدعا بدارد

براي بو كشيدن هر چيزي كه بو مي دهد

براي بو كشيدن هر چيزي كه بو نمي دهد

هر كَسي كه نمي دهد

يا بوي الكل مي دهد

يا نمي دهد

يا از اينكه اينهمه مزخرف گفتم

                                    اين تنها

                                             احساس افتخار بود به من دست داد

و من هم

          به او دست دادم

          و به همه زنهاي لختي دست دادم

با اينهمه

كسي كه پا نمي دهد

                      نه نمي دهد.

+ نوشته شده در  ساعت 0  توسط nergal  | 

 

وقتي مي خواهم از خودم بگويم، تقليدي از شكل خود باشم، يا حرفي از شبيه به خود، هميشه يك جايي هست در كجايم كه ترتيب اشكال و مفاهيم را به مركزيت خود، دَور مي گرداند. وقتي نمي گويم يا نمي توانم، نمي شود كه چيزي را در خود تكان دهم، همهٔ جاهاي در ناكجايم، راه به هيچ جايي نمي برد و، اين من بايد دور تمام اواسط بحراني خود، چرخي از آهستگي زند. پرسه اي دور تمام هراسهاي خود، رد خود، انكاري از هرگز هاي كم دوام خود. كم نه، من هم مي هراسم. ترس من هم مي هراسد، جهان من هم مي هراسد، روي شانه هايم مي تپد، گريه مي كند، اما كنده نمي شود و دوباره و هر باره، از ارتفاعي به ربع قامت دلبستگي، چه هيجاني كه از گودي وسط سينه، طفره مي رود و جا نخوردنش تقّي صدا مي دهد. هميشه اين دل است كه هُرّي مي ريزد؟ من كه بدوم، جمعش مي كني؟ اصلاً مي داني هراس چيست؟ پا روي رد پاي خود گذاشته اي يا من؟ هر كسي كه ردي كاشته، نه من؟ مي داني چه وحشتي دارد، وقتي پايت را برداري و ببيني كه اين نقش، نقش تو نيست؟ خط تو نيست، كلام تو نيست؟ ردت را گم كرده اي؟ مي خواهي من ردم را به تو قرض بدهم و چند گامي در هراسناي يك ذهن تار و شنگ، آهستگي كني و خود از رد و من از خود نشناسي؟ ديوانه نمي شوي برادر؟

نوشتن، بهانه من براي تبادل چيزي با هر كسي نيست. سيطره قاب و قالب نيست. نه الزامي به خود و نه ابرامي به جذب منظر. امان خواستن است از خود به چشم آنكه مي خواند، نا مي دهد و، در تعقيبي بين من و گويهايي هيجاني، آنكس كه در قيدِ تحمل من از من مي خواند است، كه ردي از من به من نمي دهد، ومن از دست خود، پُشت مي مانم،  نيست مي پرم، بي هم كجايي در شراكت متني. گفتنش سخت است. زير جِلدي سُر مي خورد. مثل اينكه براي وصف تاريكي، دو مشت لبالب از آن پر كني و بخواهي در نور نشان بدهي.

روي متنم برايت رگه مي دوانم، چله مي نشينم، زاغ مي پاشم، و تو شايد بخواهي لحظه اي دور از من اما، در حاشيه گلدار متني عبوس، شعري كجايي شوي. با هيجان من كنار بيا و بگذار با من اما همين.

  

اگر مثل قورباغه ها راه مي رفتم، وال ها نمي ترسيدند،

گويي

در چشم جنگل

                  حرف دريا شور است

يا...   

+ نوشته شده در  ساعت 16  توسط nergal  | 

 

نور اگر نيايد حتي

كه نلرزد جاييم

و نباشد كسي، تا دورترهايي از تن رَسِ

                                             هر جا كه بخواهي

با هر خطي از تو كه در زير سر

يا حرفي كه از نبايدهاي تو با من

– مگو شايد -

 

اي همان نقشي كه در قابي و وه كه چه زيبايي

دست از تو و دامان نيز هم!

 

مي شود ناگهاني كه آيا

روحم را تنها

 با يك قالب صابون معطّر فقط

اگر عوض كنم

                يا با تو نازنين؟

با من آيا همين؟

 

بعد الافاضه: متن فوق بدواً در سهم بصر، اصراري در چارچوب نثر داشت كه به ظنّ تسهيل قرائت، در پاره هاي ناشايست فوق تقليل معني يافت. نوشتم كه به دستياري كبر، ياوه اي باشد ذيل ياوه اي ديگر. باشد كه شكل ناديده بماند.

همين. 

 

+ نوشته شده در  ساعت 3  توسط nergal  | 

مطالب قدیمی‌تر