تبليغاتX
nocturnalplexus

nocturnalplexus

 

خیلی مسخره است. یک متن فنی تهیه کره بودم راجع به تعدد تواریخ شخصی و  آستانه اتفاق. رفتم توی کافی نت مسخره جعفر و خواستم متنم را آپ کنم. همه داشتند از سر و کول هم بالا می رفتند. اوضاعی بود. فحاشی با صوت بلیغ و بوهایی که حس اش به کنار وجود فلسفی اش را نفهمیدم. یک چس بچه داشت جعفر را از پشت انگل می کرد. یکی موتورش را قرض گرفته بود برای چه.  میهمانی افطار و این حرفها. قصدم الآن نوشتن متن خوشمزه و این حرفها نیست. امروز جایش نیست. از آن کافی نت تا این یکی دقیقا بیست دقیقه پیاده روی حمالی است. می توانم در همین فاصله کلی تعریف و تصویر از مردم و خیابان بدهم. از نگاههای خام. از بعد چندم فضای اصیل دکه دارهایی پشت خمیازه های ظهر از پا افتاده، کارت تلفن و خرما و ساعت فله می فروشند. وقتی می توانم خودم را تصویر کنم، نه خودم زوری ندارد. تحمل ویرانی حداقلهایم را ندارم. یک متن استخوانداربا ویرگولهایی حساستر از سنسورهای شاتل های در حال جستجوی موجودات فرازمینی بنویسم و در لحظه ای که با پست اش باید نوروترنزمیترهایم را تخلیه کنم گیر گرینگوهای نه بدتر از خودم بیفتم و به یاد این فکر دوباره و دوباره که اینهمه خطای محاسباتی در تولید یک پکیج نواربهداشتی بعید است. من چون شناسنامه دارم لابد آدمم. حتی اینقدر؟ دارم چه غلطی می کنم؟

یاد نوشته ای از خودم: و این رد حروف نانوشته است که سیاهی می زند. از سفیدی چشم، سفیدی نا نوشته.

سربه سر خواننده بگذارم و مثلا بنویسم: memorium diabolii. سندروم درد بی درمان!

 

    

 

+ نوشته شده در  ساعت 17  توسط nergal  | 

 

احراز شرایط مرزی اتفاق یعنی توزیع عدم در فضاهای مقتضی، یعنی زندگی در وسط دلهره برای پیوستگیِ چند هیچ با اندازه متوسط، یعنی اشتباه خطوط آسمانی تقدیر در ورود یا خروج.

از ویسکوزیته هوا حالم به هم می خورد.

 

+ نوشته شده در  ساعت 11  توسط nergal  | 

 

تابستان خانه من یعنی از بالکن تا حیاط پشتی و زیر سایه بان با سقف آزبستی که یک طناب از قوطی های زنگ زده آن آویزان مانده. این طناب هنگام بیماری پدرم نبود. سرطان همه بدنش را گرفته بود و وقتی دمدمای آخر چند نفر به زور جوشانده کدام کوفتی را در حلقش می کردند تا تب شدیدش فروکش کند ، خالی می کردم و دزدکی سیگاری ناشیانه زیر سایه بان با سقف آزبستی، چس دود می شد. ناگفته نماند گریه هم می کردم. غرور شکننده ریعان جاهل باد می کرد و از دو طرف گوش با لحن غریبی بیرون می زد. طناب وقتی زیر سایه بان با سقف آزبستی گره خورد که مادرم واجبات تمتع را طی چند سفر از ذمه آن مرحوم ساقط کرد و آن زیر ماند و خون چند گوسفند بیچاره جای خالی ساقط را کاملا پر کرد و این لعنتی با یک پاکت خلط روزانه از لُبّ زیرین سمت راست ریه جم نخورد. حالا منتظرم. منتظر تابستان خانه ای که زیر سایه بان با سقف آزبستی اش، می خواهد از شر من خلاص شود.

+ نوشته شده در  ساعت 11  توسط nergal  | 

تلرانس

 

دست به بیتم زیاد خوب نیست. در نهایت پررویی و بی هیچ دانشی از عروض قوافی یک شعر مجهول القالب در بحر مزخرف مغبون بالاتپش(آپلود در مقابل زیرآورش، داونلود) می شود. خبط هجایی را ندید می گیریم. بنا به قریحه خواننده می تواند دربیت آخراین شعربا تخلّص به خود، اینجانب را با بیتکی چند شاذ فرمایند.

 

ابراز صوم و روضه رضوان روا مباد            بر هرکه خیره سر، لب خندان روا مباد

از انقباض معده سر و هوش خیره رفت          طامات و غیب، بر تن ویران روا مباد

اکسیر لب به لب آب تیره گشت                      تسعیربلع و زحمت فنجان  روا  مباد

شادانه گو مباش و به مستانه گو مکن؟         این هردو ناکرده به دوران روا مباد

نقد است جام رز و دردی صبوح                    تعویق دم به نسیه غلمان روا مباد

من چشم از رخ خوبان چه سان کِشم؟           اغماض دیده بر بدن و ران روا مباد

پاشید پود روده و پوکید استخوان                  تطویل فاقه بر جگرستان روا مباد

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 10  توسط nergal  | 

 

و اما بعد آنکه جناب جلالتمآب اخوی، در ذیل طغرای قشون ظفرنشان خاقان خلدآشیان، یوزباشی شده ، به یک عده فوج نَپَز مشق توپ و طپانچه و فنون حربیّه می کند.بعض شبها کشیکچی است. از قرار یک چند امورات مطبخ قشون را در ترتیبات دارد.

دیگر آنکه یک اتول بی زهوار از مرده ریگ ابوی مرحوم به توسط مسامحه مضروب به اصابت گلگیر شد و صحت و سلامت سیصد هزار تومان رایجه رنگ و رو و یراقات و رکاب از منقود و بَرَوات مایه رفتیم. ماشاالله جگر است.

دیگر آنکه شنیده شد اُغول خان پسرخاله فراراً بتبریز متواری در منزل همشیره ملتجأ گشته. ما وقع را از خانم خاله خانم به ایما پرسیدم. درآمد که در دارالفنون تبریز مجلس افاده و تدریس بهم زده. تعجّبم. این پسرک یک دِپلم مغشوش به زور دارد. چه به این نقل درس. این رقم یاوه درآیی از آن تیره خاله و پسر خاله البته بعید نیست. حدیث ارتفاع و دماغ فیل.

گویا این اُغول خان کثیرالزّیود بوده، ناغافل در مراتب زیدافکنی افراط خرج شده زهره معاودت ندارد. چه قسم فضیحت به بار داده نمی دانم. مراتب خانزادگی است. از جد پدری چند قصبه متروک و مضافات آن را داشته متوهم به چند جریب ارض لم یزرع طلیق العنان هرزه نوردی در پیشه کرده. توله نیندازد شکر است.

 

در مضیق وقت و اضطرار.

من.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 17  توسط nergal  | 

 

کو حریفی گرانﭙایه به ﭙای رطل زود افکن؟

در حسرت ﭼﭙچاﭗ دو استکانیّ و بوسه بر لبی فانی.

دِﭙسرده ایم فلانی.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 11  توسط nergal  | 

ترامتنیات

 

دریغم آمد که قسمتهایی از این متن را خواننده، نخوانده بماند. نویسنده تحصیلی آنچنانی نداشته، متن به مدد قریحه و یک چند لغت و البته با چاشنی اراده به مطلوب، در قالب در آمده. گویا این نویسنده کتابی با عنوان "اقیانوس اطلس شمالی" نیز دارد که به زِرت طبع نیز رسیده. این کتاب را ندیده ام و اگر خواننده نسخه ای دارد، خب من هم التماس دعا. گفتنی در باب این متن زیاد است و همین بس که بنیاد هر چه نحو و بی نحوی است، زیر و زبر و خود چه نشده؟ کاری با متن کرده که من هنوز نتوانسته ام. ما ترکها می گوییم: بد رقم گفت، اما ندانست از آنچه گفته. فعلا کمی بخوانیم:

 

306- خواب یک رویای بیش نیست و ریشتاً خراب است.

 

227- هیج کس بهیچ عنوان نمیتواند در زندگی موفق باشد جزء با سعی و کوشش در زندگی باشد و نفری از نفرات بتواند به زندگی او با عفت و برادری وارد باشد، او را با اتحاد و یکپارچگی بطور قانونی براه بیاندازد.

 

39- زندگی خوب انسان را از فلاکت می اندازد.

 

488- ولی او می بایُست زندگی او  یعنی ایشان را به ندرت گرفت، کاری او به ندرت مورد اجر می باشد و تنها او را و کارهای بنده را با ملایمات به ثمر رسید.

 

344- اخوّت و برادری در بین هم مساوی هستند.

 

همین بس است فعلاً.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 20  توسط nergal  | 

فا

 

 

فویلٌ

 

گیرم این عاقبت من است و شَوبِ دستِ تو،

تا عاقبت تو از دست من به چون افتد.

 

الوقتُ سیفُ قاطع.

الحرامی

 

+ نوشته شده در  ساعت 10  توسط nergal  |