تبليغاتX
nocturnalplexus

nocturnalplexus

الاستحصال

 

و اما بعد، چند روزه باران مبسوطی باریده، عایق پشت بام مندرس بوده، سقف شکست جزئی خورده. احتمال خرابی است.

دیگر اینکه اهل منزل در کار تبخیر و تقطیر انواع از نباتات هستند. اقسام دیگ و طشت و آتشخانه علم شده. خواتین به کار هنر نمایی و افاضه در باب اسالیب صحیحه استحصال عرقیات اند. اوضاعی است. فضه خانم هم کالرسم المعهود از الصاقات است. زن جالبی است. به تشییع جنازه می گوید تشریف جنازه. الباقی اقربا هم در کسوت امداد در منزل مقیم بوده، مشغول شکرخایی و دست افشانی و قمع ماکولاتند. خیلی بیچارگی است.

دیگر، قریب یک هفته[است]که دندان درد عارض شده. دفعتاً درد حادی غلبه کرده. مراجعه به پزشک کردم. بعد از مختصر معاینه احوالات، بالمره وجه الدم ابوی را مطالبه کرد. از علاج بکلی منصرف شدم. به گمانم در سوگندنامه، سهواً بقراط، قارون آمده. شغل شریفی است. البته که به رنجوری خلق راضی نیستند. یاللعجب!

بیت

داشت از دندان مرا شیرازه اوراق حیات           ریخت تا دندان کتاب عمر بی شیرازه شد

 

دیگر آنکه والده در خفا مجداً مشغول تفحص در حال یک عده دوشیزگان ذوی الشرایط است. خیالاتی کرده. خوف دارم بغتتاً دق الباب کرده با یک انکره ای داخل شده به میمنت متعلقه را زور چپان کند. امورات من الی یوم الآن حسب الامر و سپارش بوده و یحتمل بر همین سیاق باقی. آشوب دارم. تا بعد چه شود.

 

زیاده است.

من.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 18  توسط nergal  | 

اسب

 

WHEN YOU LOOK INTO THE ABYSS, THE ABYSS ALSO LOOKS INTO YOU

 

جمله را فراموش نکرده ام اما دارم شبیه می شوم. حداقل شما رویتان را برگردانید. یکی از ما کافی است. من جورتان را می کشم. دیوانگی هم بسته به سائقه است. لذتش هم به همین. جنون اسب یا آدم رفیق.

به یاد آن اسب آقای نیچه به یاد آن اسب.

+ نوشته شده در  ساعت 18  توسط nergal  | 

در آوه

 

برادرم گفت: هر آنچه بکاری حاصلش درخت آلبالوست.

می شد بهمم چرا خوب نیفتاده ام. اصلا درختی در کار نبوده. در بی خوابی هم فراموشم می شود این هنر افتادن از چگونه و از بن. هنری از فرا و افگنه به لاطائل. سینه ای فراخ و لانه ای از زنبور. از رنگ و بی امان.

بخوان و از بین دو مصرع برو تا پایین:

تا نیفتادم ندیدم کعبه مقصود را                                       در میان ما همین استادگی دیوار بود

نه "با تو بهار" و نه بامن غم خاک. من از درخت بالا نمی روم. مراثی دیوار و هر دو سو بشود مال تو.

هر کس روی درخت خود. درخت بی خوابی و شارع بعید.

هل من مزید؟

+ نوشته شده در  ساعت 10  توسط nergal  | 

ZOR

 

دارم فقط یک مسیر را طی می کنم. چند دفتر اراجیف پیدا کردم. مال سالهای ۷۲ تا ۷۶. حالا اسم آن آشغالها شعر بوده یا چه کوفتی مهم نیست. چند چیزثابت دارد. مسیر ثابت دارد. فکر می کردم دارم روی مسیر یله می شود. این خودم ام که هستم نه صحه تحمیل. الآن که آن نوشته ها را بعد از چند سال می خوانم می بینم که نه. سال ۷۲ اولین سال دبیرستان من بود. در آن عذاب مکرر. بر من گذشت آنچه گذشت و تا چه بگذرد امروز. الآن. وقتی می خوانمشان می لرزم گویی. بعضی ها را نمی توانم بخوانم. چشم سر می خورد و حالی به حالی. آن تقدیمچه های حاد و همان احساس بهیمی هورمون باز زنده شده اند. اینهمه سال تقلا کردم از شرشان خلاص شوم. نشد. دارم دنبال یک راهی می گردم که از زیر بار مسئولیت گذشته ام شانه خالی کنم. رد پای مسیر پیموده برایم قابل تحمل نیست. می گفت: هیچکس توان مواجهه با روح خود را ندارد. نمی خواهم گذشته روح من باشد. تف کن پسر! پاره کن. نخواه آنچه را که نمی خواهی. کلمه کم آورده ام. هزاران هزار. دارم دلگی می کنم و لغت را تا خودم امتداد می دهم. یک چیز هم برای امتداد چیزها در خودم نوشته ام. باید سهم گذشته را بدهم. سهم لغت را. عذاب را. کار ثوابت با یک مشتق مرتبه اول ساخته است. "مرت الایام".

جاهای خالی

                 خلوت کرده اند با هوایی که برده ای

وخالی از تو

                هوا

                    جمع در زانویی که می ترکد.

این کلمات شماره ۶ را در دفتر خورده اند. سخت است ده پانزده سال بعد بنشینم و مسئولیت همین نوشته امروز را قبول نکنم. تقدیمی در کار نیست. باز دم مانی گرم برای آن سالها در تضاعیف دفترشعری نوشت. خواست تا ندانم. اما امروز می دانم. اذا عظم البلا قل المساعد.

۴۴

بر کاسه کوه زخم ناب 

                            آواره پرتاب است که

با زبانی تفیده

                  رخت از دست می بندد و

آوار می شود

برزخم تن ناب

ـ که بی تاب!

همه چیزش ثابت است. امروز همان دیروز است و همه همان همه. زور نزن ربانی!       

+ نوشته شده در  ساعت 18  توسط nergal  | 

بابک

 

باد کرده ام. دارد از تمام سوراخهایم حروفات بیرون می ریزد.اعداد حروفم را روی سرشان گرفته اند و دارند می چرخند. دارند تعدادشان را به رخ هم می کشند. چقدر گیجم. آخ ببندشان. همه را کیپ کن. دارند هرز می روند. تمام می شوند. بپرس چرا آن خانم باد نکرده؟ آشناست؟ اگر دلتان خواست می توانید روی متنم یورتمه بروید. حروفش را به شما قرض می دهم. در ضمن مواظب خطوط کسره باشید. زیادی نفهم اند.

_ بابک دارم لیز می خورم. دختره رو بی خیال. دستمو بگیر. می خوام از روی عددهاتون بپرم. شما نمی پری؟

خوابتان را دیدم. زیر متن ها داشتید نقطه کف می رفتید. دنبال فاصله ها بودید. دخترک داشت تمام فواصل را می بلعید. همه چیز به هم فشرده شده بود. مثل بزک روی صورتش. مثل لبهایش به روی متن. تو داشتی بازوهایت را در هوا تکان می دادی و او داشت می بلعید. حروف ولع را. من دستپاچه بودم. زیر متن داشتم آمار مصوت ها را می گرفتم. داشتند تبخیر می شدند. لعنتی! متن ام سبک شده بود. باد کرده بود مثل من. آنقدر سبک که می شد روی الکل نگهش داشت و هی عدد به خوردش داد. چند بار بابک؟ ورم کرده بودم. پوستم نازکتر شده بود. چشم ام را به روی تشدیدها بستم. هولناک بودند. آنهم با پوست نازک. داشتید دورتر می رفتید. می خندیدید. من هم می خندیدم. خنده قاطی حروف شد و از سوراخهایم ریخت بیرون. ریخت روی, ریخت روی؟ یادم نیست. خنده ریخت روی.

شما رفتید آنور و سر خوردید. همه جا دارد تکان می خورد. از این طرف به استحضار حروف فوری می رسد سرانه اهلیل کم شده, به فرموده سرشان بوق بزنید تا محظوظ شوند. رگهایم باز بیرون زده. تویشان برفک جمع شده. ها ها ! روی کوهستان خوابیده بودم که خوابتان را دیدم. مد ارتفاع از حلقومم بالا رفت و دیگر نفهمیدم. انگار خفه شده بودم و شما رفته بودید. از آنور کوه سر خورده بودید و باز می خندیدید. من هم می خندیدم. چرا؟

دارند روی من رمل می ریزند. اعداد دارند ادای حروف را در می آو رند. همه دارند روی سینه ام می پرند. مذاب شده اند. همدیگر را بالا می آورند. صدا دارند. همه شناور. امتداد حروف, سرانه اعداد, روی من. همه کوچک. جنگل کوچک. همه روی سینه ام دارند جلز و ولز می کنند. وحشی شده اند. ناشیانه پرسید: احیانا معلم دهی, ده کوره ای, بدبخت آبادی جایی نیستید؟ ول کن خانم! خودت را نه. لنگ را ول کن. مال شما نیست. حروفات دارد.

مثانه ام دارد می ترکد. پر شده. وای! بنویس اتوبوس. جوری بنویس که وسط راه نگهدارد. بنویس مستراح. حروفش اگر تیز نبود خودم می نوشتم. روی دخترک بنویس. بابک! بنویس تا انقضای بعدی. بگذار عق بزند. بالا که اورد, عددهایم را جمع می کنم. حروفش را نمی خواهم. با من غرق نمی شوند. بعد آخرش نقطه بگذار تمامش کن. دیدی؟ دارند بوق می زنند. چراغ می دهند. چه خبر است؟ نکند باید آمار کلمات را داشته باشم گم نشوند؟ پدر سگ کلمه! اوه اوه بابک بدو! باز ریخته اند روی هم. مثل اینکه نقطه باز یادت رفته..

+ نوشته شده در  ساعت 20  توسط nergal  | 

سنگ

 

دوران خوابگاه بود. سنگ قبرهای رویایی را خوانده بودیم. احوالاتی بود. به قول خود رویایی اقتراحی شد و با ۱۲۱ دوستان را دستمایه کردیم. یکی را از میان تل کاغذهای آن دوران پیدا کرده ام. از قضا مال ۱۲۱ است. از خواندنش لذت بردم.

 

حصاری از چوب یا عقیق بی سنگی

و خاک پاشیده به رنگ خاکستری  کمی گودال  کبریتی و کاغذی

و بارقه ای از باستان که از استخوانش پرید

                          که گفت:

                         وقتی در خود چرخیدی

                                از چرخ دیگری

                                               دیده وری.

اشیای تزیینی: راه رفته  یک سنجاق و تنباکو

                                 یک چرخ        توچرخ

                                 توچرخ ردا

                                - رد آستین بی هوا

                                   و به آنکه دیده ور

                                                     از آستین دریده:

                                                                      تللاها یاهو!        

+ نوشته شده در  ساعت 19  توسط nergal  | 

شهریات

 

چند روزی است در شهرستانم.اتفاق قابل عرضی نیست. تغییرات مختصری حادث شده. ساعت بیولوژیک من کمی اختلال پیدا کرده است وخواب درستی ندارم. والده مکرمه به علت کسالت لیلا و نهارا در سطح منزل حضور محسوس و نا محسوس دارند. استدخان در پشت بام و در ملأ خاص صورت می گیرد. سیستم را که نیاورده ام، فیلمهای احتمالی محدود شده به اکشن جات و مستندات غیر مستهجنه. از عضله و کشاله فعلا خبری نیست. مزقان مطلوب تعطیل و خالطور حرف اول را می زند. بوس و بخور هم نقدا در محاق افتاده. لنگ و پاچه، داغ و درفش دارد.

کوچه های تنگ، گشاد شده، گشادها خیابان شده اند. سر هر خیابان هم عدل چند چراغ نصب شده. سر چهارراهها شناس و ناشناس بوق می زنند. کنترپوان جالبی است. کلمات رد و بدل شده به غنای زبان خیلی کمک می کند. استفاده می برم.

حسین آقا کماکان در کار تجارت سیب زمینی پخته و چای جغجغی و سیگارات بنجله و عصرها بساط جغول بغول و دوغ دست ساز و سیرابی و امعاء منعقد است. تنقلات وی مرا به یاد پرستاران زشت می اندا زد که هی می گویند" شل کن". سلام و علیک مختصری هنوز باقی است.

ساختمانها با سرعت عجیبی در حال زاد و ولدند. اخوی و همشیره، معا در حال مطالعه دروس سنوات ماضیه اند. دستگاههای تکثیر و عکاسخانه ها زیادتر شده اند. مردم از همه چیز کپی می گیرند. هی عکس می گیرند. کپی می گیرند. از عکس کپی و از کپی عکس می گیرند. تفریح جالبی باید باشد.

غیر از امورات منزل و وظایف محوله، چند سطری هر روز می خوانم. درگیر یک نثر متکلفم بد قلق ام. بعضی کلمات آن شاید در تاریخ ادب بیش از ده بار استعمال نداشته (البته منهای لغت نامه ها). جهات جغرافیایی تا جاییکه من فهمیدم همان است که بود. در مرکز شهر در هر امتداد یک ساعت است که میانگین قرائت آنها، زمان را با تقریب پنج ساعت به دست می دهد. شامگاهان هوا بغایت مطبوع است. آمار ستارگان را اما ندارم.

 

زیاده عرضی نیست

من

 

+ نوشته شده در  ساعت 19  توسط nergal  | 

تفريط

 

 

تفريط

 

1-  جهانِ اطرافِ "در حالت سكون" مجموعه اي است از "مرزِ ميانِ". متقابل و لزوماً همزمان. تقابلي از سنخيتهاي يكسان و نه لزوما متفاهم. معرفت  محيط در شكل ريخت آن به وجه ساكن، منتجه اي است از احاطه ذهن ناظر، كه در لحظه به سكون معنايي يكسويه مي دهد. در برداري متناسب با بزرگترين ضلعِ (وجه) محيط، ساكن و مطيع. از ناظر، به محيط. در اين شكل، ناظر بيرون از اتفاق ايستاده و در يك "كمال آزادي" به صورت مقدمه اي از ذهنيت خود در مي آيد. مبادله اي از ذهن و خود در داخل ناظر. ريختي از خود به خود. دوران معرفت به مركزيت خود. خام و جهول. بدايتي بر تجزيه، اگر اين مبادله، لحن خفيفي ازبردار را به محيط نكِشاند. اين انتقال تقسيمي از فرسودگي است ميان ناظر و محيط (شكل)، كه ازدحام معرفت را در هر مركزيتي، مي پذيرد و گرم مي كند. در حرارتي كه تازه ضلعي است ساكن، در يك حضور حركت معرفت، از "علاوهٔ معرفت و ناظر"، به "علاوهٔ محيط و ناظر".

          ناظر در لبه اتفاق مماس مي ايستد.

2-  حركت محيط در مقامِ شكل، التزامي است به بقا. الزامي از وجه تنفس. بقايي نه لزوما شاعر به خود حتي. حركتي از به تعبيري داخل در حالاتي از به هر كجا. شوريدگي رسوخِ به "بيرون از". ممارستي بر روي ضلع مرز شكل. روي حد محيط، انتهاي اطراف. عبوري از اقتداري مسبوق به موجوديت در مقطع شكل، شكل مقطع، اگر نه وجود دايم و سيال ( تشكيل موجوديت) . عبوري از خود، گريزي از خود با تمام وجوه در كف. تلاطمي كه، صرف" سوي حركت از"، مي شود باطن شكل مجاور، اتفاق مجاور، محيط مجاور. مي شود ضلع ديگري از شكل حركت در مداري، نه حول خود، كه حول فعل مجاورت. فعلي كه مرز را شايد لمس هم نكند. مرز در سوي حركت، گيج مي ماند و درعبوري ازافراط نحيف مي شود.   

3- مجاورت، اعتمادي است كه شكل محيط (محيط شكل) به سوي حركت دارد. اعتمادي به چيزي بيرون از خود. اعتمادي به حرف پرتاب با هجاي مشدد. حتي پرتاب ناظر به درون شكل اتفاق. مقارنه حركات. اتساع تقارن در نيت حركت. نيت پرتاب معرفت به اتفاق و اتفاق به بيرون. سوق اتفاق به "نه خود"، ناظر را به خالي مي كوبد، درست به مركز تهي از. ناظراز اتفاق باز مي ماند و شكل مديون حضوري مي شود كه نه در توان ندارد نه در بطن. ساقط از حيّز، مي شود دائن ناظر. ديني كه در تقلاي محيط، شكلي مي شود از  امكان حضور ناظردر دوگانه، چند گانه، اينجا يا آنجا (هر كجا؟). مي شود اضطراب ناظر. انتخاب.  

     

 

+ نوشته شده در  ساعت 3  توسط nergal  | 

2

 

LIGHT IS DARKNESS, TURNED INSIDE OUT.

Beelzebub                

 

+ نوشته شده در  ساعت 10  توسط nergal  | 

1

 

1- خب. روز سختي بود. صبح يك كامنت رسيد از Candourisa. در شرايطي بودم كه مي توانستم حذفش كنم. متن كامنت و دليلم را در آن لحظه عينا مي آورم:

 

قبول. الزامی نیست. استثنائاً مانند بسیاری چیزهای دیگر. ولی الزامی هم نیست که تغییرِ به گفته‌ی شما، مومنتم، بیش از تغییر مدیوم ها! باشد. آن‌وقت است که "جا ماندن" ایجابی نخواهد داشت. شیخنا مفاطنه، اما به گمان‌اَم، مسأله مسأله‌ی التزام یا عدم التزام به برابری x∆ و y∆ است. و این‌که کدام قاعده است و کدام استثناء.
آیا تئوری حمله هم‌واره صادق است؟ به چه چیزهایی نمی‌توان حمله کرد؟ همیشه که نمی‌توان "دایی اسدالله" بود. یک‌بارگفتی توطئه، نه توهم توطئه. کنترل ذهن‌ها و اریک فون‌دانیکن! و سایر احوالات، چنان که افتد و دانی! "جهان به راه خود می‌رود" همان ساده‌گی بزدلانه‌، ولو مذهبیِ اعتقاد به طیف‌های دوگانه است: اختیار و جبر، خیر و شر. هر ریسمانی لزوما سر دیگری هم دارد. نه حرامی؟
عدل دست روی جایی گذاشته‌ای بس فراخ و متخلخل. دَررو زیاد دارد. قلاب قواعد را بر زمین نه. بگذار دل‌مان را خوش کنیم به استثناءها. زیادند. می‌آیند. خوشحالم.
Surprise: Valerian Matrix 1

 

سلام.

 با كمال معذرت، با توجه به اينكه تركيب كلمات و صراحت اونا مجموعاً متن و كليت وبلاگو از انتزاع دور مي كرد، وبا توجه به حساسيتهاي مسخره اي كه دارم، comment رو پاك كردم. متوجه هستي حتماً. لطفاً همون يا هر چيز خشن تري رو، بدون فضاي صريح بفرست روش كار كنيم. متن رو هيچ چي هست، نمي خوام استرس همون هيچ چي رو هم داشته باشم.

ممنان

خودم.

2- با اين كار سعي دارم اتفاق را تا حدي به عقب بكشم. بعد از مدتها، امروز يك حس فراموش شده ام را باز ملاقات كردم. خشمي ناب، كه از سينه شعله كشيد، بالا آمد، گلو را دور زد، و از پشت گوش تماما ريخت روي تمام نورونهاي مغزم. بهتر شد. تعدادي نورون داشتند شيطنت مي كردند. اما خب اين بار قضيه جدي بود. عليرغم "اراده معطوف به خواست" من! فكر كردم. دقيق. با تمام نورون. قضيه آنقدر جدي شد كه مغز اجازه خواب نمي داد. شب كلي خوانده بودم. بايد مي خوابيدم. اما نمي شد. شدم سه نفر: خشم، ذهن، و من بدون آن دو.

"تنها راه آرام كردن آب گل آلود، رها كردن آن است". از محفوظاتم. از سرنخ دادن و ارجاع آكادميك به غيره و ذلك اكراه دارم. خواننده مي تواند اعتماد نكند. قضيه از آنجا شروع شد كه 0 را بي هيچ دليلي نوشتم. كلي رقيق كردم و خيلي ساده به صورت اخباري، شد يك اعلان ساده. در مورد مومنتوم و حركت كلي جهان. بسيار سعي داشتم جنبه كينتيك آن مشهود باشد. فيزيكي تر باشد، ملموس تر است. واقعيت اين است كه من دارم عليه خواننده توطئه مي كنم. يك متن تنظيم شده كه تقريبا جلو ديد است. چند تمركز، آب را گل آلود مي كند، و من از پشت متن، در مي روم. خيلي ساده. اما اين بار اين جهان بود كه عليه من توطئه مي كرد. من مجبورم كه اتفاق را صفر كنم.

 3- يك اصل، مثلا: اگر يك شكل، يك دگمه داشته باشد، آن دگمه، همان دگمه ريست است. اگر شكلي بيش از يك دگمه داشته باشد، آن شكل "حداقل" يك دگمه ريست دارد. به صورت مسخره اي من دارم با مومنتوم " اتفاق" بازي مي كنم. اين دگمه ريست را من در يك mail، اتفاقي پيدا كردم. قضيه راجع به اصطلاحا ماسك هايي است كه مي زنيم و مي زنند و عادت مي كنيم و چه و چه. اصل قضيه" مركز اتفاق" اما، راجع به واقعيت بود و اينكه چه چيز واقعي است و چه چيز نه. وقتي كامل داري decode مي شوي، مساله اصولا قابل پيش بيني بودن نيست. سرعت تغيير مهم است. شايد داخل همان منطق decode شده. شب من داشتم بعضي قسمتهاي خودم را مرور مي كردم. مي شد عوضشان كرد بدون اينكه تغييري ناگهاني در كليت منطق من به وجود بيايد. في الواقع اين قضيه از وقتي شروع شده بود كه خودخواسته بعضي تصميمات را به "هيچ جا" محول مي كردم. پاسخ اما مناسب نبود. هارموني پاسخ، ضرباهنگ من را نداشت. اين هيچ جا هم به نوبه خود مكانهاي مختلفي داشت. از يك ديالوگ ساده شروع مي شد، و مي شد رد آن را در زندگي روزمره من ديد تا فرمهايي كه به متن مي دادم. وقتي باز خورد اتفاق در جهان در موارد متعدد، هاموني مناسبي ندارد، و در عين حال با نظم و انرژي زايدالوصفي مدام در حال وقوع است، قطعا توطئه اي از طرف جهان در حال شكل گيري است. توالي فصلها هميشه ثابت است. حركات حول مدار سيارات و كهكشان و همه چيز. اما اين حركات در يك كليت بزرگ، در هارموني همديگر نويز نمي اندازند. در مورد من اما، اينطور نيست.

".whatever can go wrong, will go wrong"

4- از جمله راههاي صفر كردن اتفاق اين است كه دُم اتفاق را به خوردش بدهم. مثل حلقه بنزن مثلا. مثل اين نوع از تعريف از اتفاق چند ساعت گذشته. معمولا كار مي كند. اما دومين اصل اساسي finagle :"هر طنابي كه يك سر دارد، سر ديگري نيز دارد ". و اصل morphodote من:" انتهاي هر شكل از ابتداي آن شروع مي شود". همان طناب كذايي را اگر گره بزنيم، سر طناب از موجوديت ساقط مي شود و انتهاي آن از موضوعيت. حلقه هم هميشه كار خودش را بلد است، مي، پي، چد. حالا اين كانولوشن چه وجه تسميه اي مي خواهد داشته باشد بسته به ذائقه است. جبر يا اختيار با سس يا دنبه تازه.

" هيچ شكلي نمي تواند خط سير خود را كاملا محو كند".

5- اما در مورد ديفرانسيل هاي حركتx,y كه مورد بحث است. خيلي ساده است. وقتي شما يك پيچ را با سرعتي بيش از A در هر واحدي طي مي كنيد، حتما يك لنگ شما از لنگ ديگر درازتر است.  كدام لنگ را، جهت حركت تعريف مي كند. اگر A خيلي كوچك شود، و يا در n مرحله به عدد كوچكتري از خود ميل كند، در آنصورت در حال سكون نيز شاهد لنگ هاي متساوي نخواهيم بود، البته اگر n به اندازه كافي بزرگ باشد.

ايجاب و التزام به "هم برابري" يا "نا هم برابري" نيست. اصل، فهميدن است. من فكر مي كنم، پس نمي فهمم.

 

Firmitas

انطباقِ شكلْ با خود، اقتباسي از انسلاخِ شكل است در خود. تجميع شكل در تماميتِ " به مركزيت". قيدِ دستِ شكل، به دوام يا حتي انتحار.  حضورِ حركت اگر، در شكلْ ناگهانْ زيبا شود، در همان تماميتِ مركز، شكلْ به نفعِ خود، نفي مي شود، (مي كند). شكل نافيه اين بار، بقاي همان شكل است در وجهِ مصادرهٔ به بقا.

حركتِ مصدر. بازْ اينْ، "شكلِِ حركت".

وقتي ضلع، شكلِ زيبايي از انتحار است، دستِ رهاي شكل، زيرِِ آوارِ اضلاع نمي ماند و نهايتِ شكلْ، در ردّ باقي، دستِ كمي از مسيرِ تنفسْ است. مجالي زيرِ آوار، جايِ خاليِ ضلعي، كه ديگر زيبا نيست.

 

موخره: متن را كلي كوتاه كردم. جاي خالي زياد دارد.

با كمال احترام.

من.    

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 21  توسط nergal  | 

مطالب قدیمی‌تر