1- خب. روز سختي بود. صبح يك كامنت رسيد از Candourisa. در شرايطي بودم كه مي توانستم حذفش كنم. متن كامنت و دليلم را در آن لحظه عينا مي آورم:
قبول. الزامی نیست. استثنائاً مانند بسیاری چیزهای دیگر. ولی الزامی هم نیست که تغییرِ به گفتهی شما، مومنتم، بیش از تغییر مدیوم ها! باشد. آنوقت است که "جا ماندن" ایجابی نخواهد داشت. شیخنا مفاطنه، اما به گماناَم، مسأله مسألهی التزام یا عدم التزام به برابری x∆ و y∆ است. و اینکه کدام قاعده است و کدام استثناء.
آیا تئوری حمله همواره صادق است؟ به چه چیزهایی نمیتوان حمله کرد؟ همیشه که نمیتوان "دایی اسدالله" بود. یکبارگفتی توطئه، نه توهم توطئه. کنترل ذهنها و اریک فوندانیکن! و سایر احوالات، چنان که افتد و دانی! "جهان به راه خود میرود" همان سادهگی بزدلانه، ولو مذهبیِ اعتقاد به طیفهای دوگانه است: اختیار و جبر، خیر و شر. هر ریسمانی لزوما سر دیگری هم دارد. نه حرامی؟
عدل دست روی جایی گذاشتهای بس فراخ و متخلخل. دَررو زیاد دارد. قلاب قواعد را بر زمین نه. بگذار دلمان را خوش کنیم به استثناءها. زیادند. میآیند. خوشحالم.
Surprise: Valerian Matrix 1
سلام.
با كمال معذرت، با توجه به اينكه تركيب كلمات و صراحت اونا مجموعاً متن و كليت وبلاگو از انتزاع دور مي كرد، وبا توجه به حساسيتهاي مسخره اي كه دارم، comment رو پاك كردم. متوجه هستي حتماً. لطفاً همون يا هر چيز خشن تري رو، بدون فضاي صريح بفرست روش كار كنيم. متن رو هيچ چي هست، نمي خوام استرس همون هيچ چي رو هم داشته باشم.
ممنان
خودم.
2- با اين كار سعي دارم اتفاق را تا حدي به عقب بكشم. بعد از مدتها، امروز يك حس فراموش شده ام را باز ملاقات كردم. خشمي ناب، كه از سينه شعله كشيد، بالا آمد، گلو را دور زد، و از پشت گوش تماما ريخت روي تمام نورونهاي مغزم. بهتر شد. تعدادي نورون داشتند شيطنت مي كردند. اما خب اين بار قضيه جدي بود. عليرغم "اراده معطوف به خواست" من! فكر كردم. دقيق. با تمام نورون. قضيه آنقدر جدي شد كه مغز اجازه خواب نمي داد. شب كلي خوانده بودم. بايد مي خوابيدم. اما نمي شد. شدم سه نفر: خشم، ذهن، و من بدون آن دو.
"تنها راه آرام كردن آب گل آلود، رها كردن آن است". از محفوظاتم. از سرنخ دادن و ارجاع آكادميك به غيره و ذلك اكراه دارم. خواننده مي تواند اعتماد نكند. قضيه از آنجا شروع شد كه 0 را بي هيچ دليلي نوشتم. كلي رقيق كردم و خيلي ساده به صورت اخباري، شد يك اعلان ساده. در مورد مومنتوم و حركت كلي جهان. بسيار سعي داشتم جنبه كينتيك آن مشهود باشد. فيزيكي تر باشد، ملموس تر است. واقعيت اين است كه من دارم عليه خواننده توطئه مي كنم. يك متن تنظيم شده كه تقريبا جلو ديد است. چند تمركز، آب را گل آلود مي كند، و من از پشت متن، در مي روم. خيلي ساده. اما اين بار اين جهان بود كه عليه من توطئه مي كرد. من مجبورم كه اتفاق را صفر كنم.
3- يك اصل، مثلا: اگر يك شكل، يك دگمه داشته باشد، آن دگمه، همان دگمه ريست است. اگر شكلي بيش از يك دگمه داشته باشد، آن شكل "حداقل" يك دگمه ريست دارد. به صورت مسخره اي من دارم با مومنتوم " اتفاق" بازي مي كنم. اين دگمه ريست را من در يك mail، اتفاقي پيدا كردم. قضيه راجع به اصطلاحا ماسك هايي است كه مي زنيم و مي زنند و عادت مي كنيم و چه و چه. اصل قضيه" مركز اتفاق" اما، راجع به واقعيت بود و اينكه چه چيز واقعي است و چه چيز نه. وقتي كامل داري decode مي شوي، مساله اصولا قابل پيش بيني بودن نيست. سرعت تغيير مهم است. شايد داخل همان منطق decode شده. شب من داشتم بعضي قسمتهاي خودم را مرور مي كردم. مي شد عوضشان كرد بدون اينكه تغييري ناگهاني در كليت منطق من به وجود بيايد. في الواقع اين قضيه از وقتي شروع شده بود كه خودخواسته بعضي تصميمات را به "هيچ جا" محول مي كردم. پاسخ اما مناسب نبود. هارموني پاسخ، ضرباهنگ من را نداشت. اين هيچ جا هم به نوبه خود مكانهاي مختلفي داشت. از يك ديالوگ ساده شروع مي شد، و مي شد رد آن را در زندگي روزمره من ديد تا فرمهايي كه به متن مي دادم. وقتي باز خورد اتفاق در جهان در موارد متعدد، هاموني مناسبي ندارد، و در عين حال با نظم و انرژي زايدالوصفي مدام در حال وقوع است، قطعا توطئه اي از طرف جهان در حال شكل گيري است. توالي فصلها هميشه ثابت است. حركات حول مدار سيارات و كهكشان و همه چيز. اما اين حركات در يك كليت بزرگ، در هارموني همديگر نويز نمي اندازند. در مورد من اما، اينطور نيست.
".whatever can go wrong, will go wrong"
4- از جمله راههاي صفر كردن اتفاق اين است كه دُم اتفاق را به خوردش بدهم. مثل حلقه بنزن مثلا. مثل اين نوع از تعريف از اتفاق چند ساعت گذشته. معمولا كار مي كند. اما دومين اصل اساسي finagle :"هر طنابي كه يك سر دارد، سر ديگري نيز دارد ". و اصل morphodote من:" انتهاي هر شكل از ابتداي آن شروع مي شود". همان طناب كذايي را اگر گره بزنيم، سر طناب از موجوديت ساقط مي شود و انتهاي آن از موضوعيت. حلقه هم هميشه كار خودش را بلد است، مي، پي، چد. حالا اين كانولوشن چه وجه تسميه اي مي خواهد داشته باشد بسته به ذائقه است. جبر يا اختيار با سس يا دنبه تازه.
" هيچ شكلي نمي تواند خط سير خود را كاملا محو كند".
5- اما در مورد ديفرانسيل هاي حركتx,y كه مورد بحث است. خيلي ساده است. وقتي شما يك پيچ را با سرعتي بيش از A در هر واحدي طي مي كنيد، حتما يك لنگ شما از لنگ ديگر درازتر است. كدام لنگ را، جهت حركت تعريف مي كند. اگر A خيلي كوچك شود، و يا در n مرحله به عدد كوچكتري از خود ميل كند، در آنصورت در حال سكون نيز شاهد لنگ هاي متساوي نخواهيم بود، البته اگر n به اندازه كافي بزرگ باشد.
ايجاب و التزام به "هم برابري" يا "نا هم برابري" نيست. اصل، فهميدن است. من فكر مي كنم، پس نمي فهمم.
Firmitas
انطباقِ شكلْ با خود، اقتباسي از انسلاخِ شكل است در خود. تجميع شكل در تماميتِ " به مركزيت". قيدِ دستِ شكل، به دوام يا حتي انتحار. حضورِ حركت اگر، در شكلْ ناگهانْ زيبا شود، در همان تماميتِ مركز، شكلْ به نفعِ خود، نفي مي شود، (مي كند). شكل نافيه اين بار، بقاي همان شكل است در وجهِ مصادرهٔ به بقا.
حركتِ مصدر. بازْ اينْ، "شكلِِ حركت".
وقتي ضلع، شكلِ زيبايي از انتحار است، دستِ رهاي شكل، زيرِِ آوارِ اضلاع نمي ماند و نهايتِ شكلْ، در ردّ باقي، دستِ كمي از مسيرِ تنفسْ است. مجالي زيرِ آوار، جايِ خاليِ ضلعي، كه ديگر زيبا نيست.
موخره: متن را كلي كوتاه كردم. جاي خالي زياد دارد.
با كمال احترام.
من.