تبليغاتX
nocturnalplexus

nocturnalplexus




 

پروتكتور عزيز!

 

طبيعی است که ما همدیگر رانشناسیم، طبیعی است که من بگویم یحیی نیستم و لابد هوا خوب است. طبیعی است که فکر کنم باز توی مترو نشسته‌ام و دارم به موزیک تو گوش می‌دهم، طبیعی است که کل زندگی‌ام را توی کوله‌ام این طرف و آن طرف ببرم و با ام- پی- تری جدیدم (اسمش را الویرا گذاشته‌ام) فکر کنم که آدمی مثل تو کجا می‌تواند زندگی کند – نمی‌دانم تو هم زندگی می‌کنی یا نه؟- کجا آهنگ می سازد و چطور زیر درختان اگر بخواهد چرت می‌زند. اگر دلت بخواهد می‌گویم همه چیز بر وفق مراد است، هوا فوق‌العاده است، گیاهان خوش‌حالند و پرندگان در آسمان لایتناهی- ما تشبیهات این‌طور زیاد داریم- پرواز می‌کنند و هنوز فشار خون من نرمال است، یا لااقل من این‌طور فکر می کنم، سازهای بادی و تنظیم آهنگ‌های تو فوق‌العاده است و ساده اگر بگویم چیزی مثل سیالیت هوا را در خود دارد، مثل رهایی و نفس، رنگ‌های مواج گل‌های سرخ و شادی کودکانی که در قصه‌های قبل از خوابشان فقرا ثروتمند می‌شوند و پری قصه‌ها حکایت‌های شیرینی را از جراحی‌های موفق قلب و عروق نقل می‌کنند. می‌توانم تصور کنم از این قصه ها چیزی نمی‌دانی و حتی آن خانم خوش حنجره- خواهر پروتکتور را می‌گویم- نمی‌تواند دستهایش را در هوا تکان بدهد و بگوید دختر کوچک آخر قصه چطور با پروانه‌ها خوش و بش کرد و یا یحیی- که من نیستم- چطور خواب هزار گردابی را دید که روی یک صفحه کاغذ بقش بسته بود و زیر نور خورشید یک صبح زمستانی به رنگ زنبق و یاس می درخشید. رنگها چیزهای غریبی هستند که حتی با نیزه شوالیه‌ها هم قابل قیاس نیستند، وقتی برای دستمال یک دوشس یا شرف اسب ترجیحا کهرشان، جدال می کنند و با همه احترامی که به تو و دی- وربانتن- کیندر- اواس قایلم، تاریخ قابل انکار نیست. اما من سازهای بادی و مکث‌های ساز‌های ضربی آهنگ‌هایت را می‌پسندم و باید اینجا- و شاید نه جای دیگر- اقرار کنم کاش من هم نوازنده سازهای ضربی و طبل بودم، بوم‌م‌م، دا دا بوم‌م‌م، و با زیر و بم آهنگ‌هایت دست‌ها و سرم را تکان می دادم. توی اتوبان‌های متروک می‌رفتم و تمرین می‌کردم، بوم‌م‌م، دا دا بوم‌م‌م، چشمهایم را می‌بستم و فقط دستهایم را تکان می دادم، طوری که هر کسی بخواهد عکس بگیرد، دستهایم مثل پر پرندگان هزار تا دیده شود، چشمهایم همان‌طور بسته و مثلا من خوابم، یا مرده‌ام، دراز کشیده‌ام و قطار دارد مرا به جاهای دور می‌برد، کسی پیشگویی می‌کند که من زنده خواهم شد و بوم‌م‌م، دا دا بوم‌م‌م، خواب منظم ندارم، نه، ندارم، و فکر می‌کنم تاثیر گرد و غبار و سطح آب اقیانوس‌ها باشد، حتما حالا می‌فهمی که من عاشق اقیانوسم، دریانوردان، دماغه کشتی‌ها، واحد اسب بخار و موجودات اسطوره‌ای ته دریاها. زمانهایی که گاهی پیدا و ناپیدا می‌شوند و دریانوردان تعجب می‌کنند و پیپ می‌کشند، کودکان تعجب می کنند که نه! و من بوم‌م‌م، دا دا بوم‌م‌م، طبیعی است که همین طور باشد و می‌توانی تعداد کشتی‌هایی که از نزدیک دیده‌ام را از من بپرسی و من بگویم هیچ، تعداد قصه‌هایی که در آن کشتی غرق می شود و من بگویم هیچ و حتی تعداد پروانه‌هایی که بعضی وقتها- شاید فقط در بهار- روی گلها می‌نشینند و به قطاری که مرا می‌برد نگاه می‌کنند. من مجبورم به آنها دست تکان دهم، یا شاید با آنها بازی کنم، اسمی را بگویم و آنها مثلا بگویند آن اسم یعنی چه و یا شاید الآن دارد چه کار می‌کند، قدش چقدر است، فاصله یک متر را چطور با دستهایش نشان می‌دهد، بوی چای مانده او را یاد چه جیز می‌اندازد و یا مزه ترش را دوست دارد یا نه؟ پروانه‌ها یا قطار‌ها یا حتی پوسته طبل و یا شستی‌های پیانو هم می‌توانند سوال‌های از این دست بپرسند، من را در قطار ببینند که دارم موزیک گوش می دهم- یا مترو- و دارم به قسمتی از روده فکر می‌کنم که وقتی فاسد می شود، می‌برندش، یا زیر پلک‌هایم، یا حتی گردن‌بندم، یا هر چیز دیگر را... اصلا مهم نیست، اصلا مهم نیست، مهم این است که سازهای بادی تو می‌تواند من را تکان دهد، بعد ثابت بمانم، بعد تکان دیگر و بعد بوم‌م‌م، دا دا بوم‌م‌م، فکر کن من طبل بزنم، طبال، یا نقاش، چرا که نه نقاش- و همه این‌ها را می‌گویم چون آهنگ تو مرا شاد می‌کند، لبخند، هه هه، آآآه، هه هه، نقاش صنعتی، یا نقاشی که می‌خواهد غروب را دقیقا وقتی هست و نیست را شکار کند، یا گرگی را که در انتظار شکار یک خارپشت است (در طرفهای شما خارپشت‌ها چطور تولیدمثل می‌کنند؟)، من سریع باید او را اسیر کنم، با بوم و رنگ، با سمبل و قلم مو، یا یک ترانه قدیمی محلی راجع به گرگ‌هایی که زیاد بودند، پشت کوه بودند، کوه‌هایی که صدا داشتند، یا سازهای بادی شامان‌ها- این را بیخود گفتم- دور آتش و یا معبد و شکارچی‌ها، صورت‌های رنگ کرده و نیزه‌هایی که به سمت جانوران پرتاب می‌کنند، صدا، هوووف، صدا(زوزه)، صدا، - اینجا نامفهوم است- برف می‌بارد و یا باران سنگین، سازهای بادی و کوبه‌ای، بوم‌م‌م، دا دا بوم‌م‌م، و من، هه هه، عکس من از این زاویه، کلیک، آهان، و دستهایم با دو چوب کوچک، روی پوسته طبل‌ها، بوم‌م‌م، دا دا بوم‌م‌م، بالای کوه، حتی می‌توانی من را زره پوشیده تصور کنی، روی گراوور چوبی قدیمی، یا یک دست نوشته، طبیعتا هوا خوب است، و اینکه شعر تو راجع به طبیعت است و مرگ و زندگی. هه، یک چرخه کامل از علیت، از کتابها و کلمه‌ها، تو هم وقتی شعر می‌نویسی فکر می‌کنی، حتی وقتی شعرت تمام می‌شود هم فکر می‌کنی، یا شاید به فکر این باشی که یک رمان بنویسی، یا یک داستان را با نت و فلوت، با حنجره و ساز، تنظیم و سوپرانو، لا لا لاااا، راجع به یحیی- من هیچوقت یحیی را نمی‌شناخته‌ام، نه، الآن فکر کردم، نه، هیچوقت- حتی هیچوقت هم نشناخته‌ام، حتی زمانی که به دنیا آوردمش، چند وقت پیش، آن موقع هم ناآشنا بود و نه، اصلا بهتر است راجع به او آهنگی نسازی دوست من، می‌دانی تو می‌توانی زیر درخت دراز بکشی، می‌توانی با دوستانت عکس بیندازی، می‌توانی فکر کنی، دنبال چیزهایی که گم کرده‌ای، آلبوم عکس یا عقده‌های کودکی، اسم کسانی که آسم دارند و یا عکس بخیه از عمل قلب کسی که فشار خون بالا داشته، مثلا یحیی، یا من که توی قطارم و دارم گریه می‌کنم، اوهو اوهو، تو مرا نمی‌شناسی، اوهو اوهو، عینکم را بده، اوهو اوهو، می‌خواهم با پشه‌ها حرف بزنم، با جای نیش‌ها، یا خودم را ببینم که پیر شده‌ام و دارم آخرین لیوان چای را نگاه می‌کنم، لیوان را می‌گیرم، دستم می‌لرزد، لیوان می‌افتد و می‌شکند- صدای شکستن- من را توی تلویزیون می‌بینند و می‌خندند، هه هه، اما می‌دانم در کشور تو به کسی که لیوان از دستش می‌افتد نمی‌خندد، یا سازهای بادی زیاد تیز نیستند، یا وقتی که می‌خوانی کسی تو را نمی‌بیند، نمی‌بیند، یا حتی توی قطار با شوالیه‌ها نشسته‌ای و تخته‌نرد بازی می‌کنی و تاس – صدای تاس- و داری واقعا حرکت می‌کنی. راه که می روی واقعا جلو می‌روی، وقتی روی صندلی می‌نشینی صندلی پشتت را خالی نمی‌کند، پایت نمی‌شکند، قطار از رویت رد نمی‌شود، لیوان‌های شکسته توی‌ گلویت گیر نمی‌کند و با جاذبه مشکلی نداری، جیبهایت را نمی‌گردی که اسمت را از روی کاغذ بخوانی و با صدای بلند به همه اعلام کنی، من پروتکتور...شغل آهنگ‌ساز... نوازنده کی‌بورد...و سازهای ضربی...خوشحال...با قطار...و یا حتی...ببین پروتکتور، من می‌توانم همه حساب بانکی‌ام را به اسمت کنم، یا بالای برجک به خاطرت رگم را بزنم، یا با چاقو روی چروک صورتم خط بیندازم، تقاضای دیوانگی کنم، مختل شوم، بوم‌م‌م، دا دا بوم‌م‌م، یا حتی موشی که توی تله گیر کرده، با اقدامات فایقه به قصد کشت، ببین من می‌ترسم، حتی از آبی که نتواند غرق کند، حتی از زنهایی که به من لبخند می‌زنند، راه می‌روند، فکر نکن من گره خورده‌ام، فکر نکن که اصلا فکر می‌کنم، من قصه‌های زیادی شنیده‌ام که در آنها پری دریایی با گوشی و فشارسنج سراغ آدم می‌آیند، قرص زیرزبانی می‌دهند و دستهای آدم را می‌بندند، می‌خواهم گریه کنم...نه بخندم، چوبهای کوچک را بگیرم و طبل بزنم، بوم‌م‌م، دا دا بوم‌م‌م، آخر اتوبان متروک، خواب خواب، حال و صفا، یا یک جرعه آب خنک، لیوان و کلوزآپ، نه پروتکتور، من حالم خوب نیست، نترس همیشه همین است، پشت تابلوی یک طرفه دست و دلم می‌لرزد- هیچ نفهمیدی این کلمات رسمی‌اند؟- فکر می‌کنم دارم مسموم می‌شوم، همه جام کبود می‌شود، بغل باکره‌ها می‌خوابم، خوابم نمب‌برد و چند آهنگ ملایم گوش می‌دهم، فکر می‌کنم اقیانوسم و دماغه کشتی‌ام را با خون چند گوسفند رنگ کرده‌ام، شوالیه‌ها را سوار کرده‌ام و دارم می‌آیم تا با تو یک ملاقات رسمی داشته باشم، یک تقاضای رسمی مبنی بر اینکه راجع به بیماری‌های روانی من یک آلبوم کامل ارایه شود، با لیبل و کاور و تاریخ انتشار آلبوم، طبل‌ها را هم بازدید می‌کنم، و هرگونه نقص فنی غیر قابل قبول...و یا شاید فقط یک معذرت خواهی ساده به خاطر افسردگی و یک ابراز خرسندی ساده برای تنویر افکار، یا هر چیز دیگر که از ذهن تو هم خطور نمی‌کند. می‌توانی اینطور فکر کنی که من دیوانه‌ام، یا اینکه دیگر نامه‌ای در کار نخواهد بود، یا اینکه من فقط یک سوء هاضمه‌ام، بوم‌م‌م، دا دا بوم‌م‌م، و شاید هر چیزی. از اینکه تاریخ مرگ تو از الآن مقدر نیست خوشحالم و فکر کن من یک عقده‌ای‌ام، یا مسافری هستم که از قطار نمی‌ترسد، زبانش را زیر چرخها گرفته و نور چراغها دارند اشک او را در‌می‌آورند، من یحیی نیستم باور کن، یحیی نه...    

+ نوشته شده در  ساعت 3  توسط nergal 

 

تا تو لابد به عادت خواندن بیفتی، من شاید از نوشتن افتاده‌ام.

    

    

سایکوفیل در ماژور

 

     نه خب فرستادیم تب کنم هی، هی برام بمیری. هی غش کنی آب بیاری بریزی رو پاهام، پیشونیم، بشوریم مریض شم، پارسال شم، چارتخمه دم کنی برام ولو شی گریه کنی، درازم کنی رو زمین، دمرم کنی، بادکش بندازی تنمو کبود کنی، تیغ بزنی، شاخ بندازی، بمکی، جووون، خونم در آد بریزی تو کندله ببری لب قبرستون چال کنی، کاکلمو ببری ببری چال کنی، تیکه لباسمو قیچی کنی بگیری اون زیر زیرای تنت، ته قبر دراز بکشی، تکون تکون بخوری، بگی اوفف، ماهو ببینی، قرص و روشن، گرگ شی برام دعا بنویسی، برگردی ببینی تگری زدم، ولو شدم، آب رفتم، مریضت شدم، جنازه‌ت شدم، بگیریم رو دوشت، هوار هوار بچرخی دوره، بندازیم زمین، بچه شم، باز بگیری زیر پسسونات شیرم بدی، آب بره زیر پوستت، بالا بندازیم، وای جوش بزنه تنم، سینه‌م، سرم بزرگ شه، باد کنم، هوا شم، نباشم، نشه بغلتو پیدا کنم، بترسی گیستو بکشی، رو پاهات بندازیم، لالایی لالایی، بز زنگوله‌پا ببندی به نافم، ببریش با گزن، گره بزنی تو یه تیکه کهنه، بندازی تو چاه، چشمم نزنن، آل دیگه جیگرتو ندزده، دعا کنی خوب شم، الآن شم، ناناز شم، سواد دارت شم، یخه‌مو اتو کنی، رختامو رفو کنی، شازده بشم، چایی دم کنی، صبح‌ها بیدارم کنی نازم کنی، ببینی باز پارسال شدم تا امسال، امسال شدم، مریض، تو سرم عربی برقصن، سرخ شی، ببینی اینهمه لختی کیه تو سرم رو شتر سوارن، رو دشت راه می‌رن و نافشون پیداس؟ نگم کی بودن اونا، نگم همش خودت بودی، تنت بود، سفید بود، سرخ بود، داغ بود، گوشامو بگیرم، بچرخم، نبینمت، بگم آخ خفه شدم، ولو کن، داغ شدم، تو سرم کوره شده، آهن می‌پزن، می‌کوفن، صدا می‌دن، رو سرشون دسمال بستن، مردن، زنن، بچه‌هاشونو بگیر بزرگشون کن، باهارشون کن، سبزشون کن، بذار من بسوزم، دور شم، آخ که نترسم باز، برم اجباری تب کنم هی، تو هی برام بمیری.

 

    

سایکوفیل در مینور

 

     می‌گم خر شدیم حاجی، رفتیم اجباری كه رفته باشیم، جمع كن لب و لوچه رو، نه كه یللی تو در و داهاتمون كرده باشیم و بگیرندمون سرمونو ماشین كنن آفتابه لگن بندازن گردنمون، نه كه با در و دافی لاس خشكه زده باشم هم، همینطوری یلخی دورمون یه خط كشیدن كه خوججل پسر هری راه بیفت بسه مف خوری و علافی، از ما كه نبود، به همین تلخكی ما نه بیشتر، نه كه طلبه باشیم بریم کف خوابی، یه دو سال شیرین پت و پلاس قنداق بچسبیم و با پوتین بریم گه خوری و پلو خوری. می‌گن حاجی بد گیر بازاره، چش كه بگردونی با مدادی، نوك چیزی كاردی كردن كه چون می‌گذرد غمی نیست، اما نمی گذره كه، پوسس می‌كنه، هر دو/دو/لی هرچی گف باس بگی بااشه، اینم كه نمی‌ره به كتم، می‌گن سیگار و اینا غدغنه، پاچه می‌گیرن دجباناشون، بو می‌كشن تا زیر ابولتو می‌گردن چیز میزی قایم نكرده باشی، تركم كه بدن‌ام هم كه من همینم، دماغو، چرکول. برگشتنی باز دنیا رو همین پاشنه‌س. آخه چی كه مرد شم كه چی خب؟ هر گهی هستی توفیر نمی‌كنه، هرچی گفتم سر و زندگیم چی؟ اقدسو چیكار كنم، حنداقلش بندازینم این نزدیكیا جایی كه ماشین خور باشه به تنبونم برسم اون تو تلف نشه حاجی، ما هم که بد معامله. یكی می‌گف آفتاب نزده جیغ می‌ندازن تو آسایشگاه و خوابو زهر می‌كنن، می‌گف باس پاشی بری مسترابتو جواب بدی، انگول کنی یه چیكه آب بریزی رو دست و پات كه خیس بخورن وایسی صف سلام و صلوات بدی بیفتی هره کره با یارو حاجی‌یه. ببین من گذشته خب ازم، فنچ بیسكوییت خورش نیسسم كه واسه یه كف دس نون و یه قاچ پنیر شله‌شون از بوق سگ تا یاعلی شبش قسط پوتینامو در بیارم و جوجه فنگ شم تخمام تا به تا شه، شبم بیفتم رو تخت، گوز هوا کنم، کف دستی برم. می‌گف سیگار نخی هزاار تومنه حاجی، حسابشو كن من روزی بیس سی تومن سیگار دارم، آدانس و عطر و بوش حالا جهندم و ضرر، اونم مث اسهال دور از جون باس زرت و زرت بریم تو مستراب دود رو تو بو بكشیم ان دماغمونو بمالیم رو آفتابه. ای درد، حالا نخاله‌هاشو كه بی‌خیال شی تو دیست جای شام و ناهار، ساس و شپششو چی په؟ گیری كردیم حاجی وا، گوشت با منه؟ آی جیز جیگر ای،اون بندیلكو هی تو دستت اینور اونور نكن، گیج رفتن طفلیا.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0  توسط nergal 


ضد انتقال برای تن

     چیزی دارد از کف پاهایم بالا می‌آید. چشمهایم را به شکافی از سقف می‌دوزم که سرما را به داخل راه می‌دهد و در عوض افکارم را که به دم موشی بسته شده که سرش از شکاف بیرون مانده تکان می‌دهد. قرصهایم را نخورده‌ام، چیزی دارد از کف پایم مرا سبک می‌کند، آرام سبک می‌شود و دیگر، نیستد. جلوی لیوان لب‌پرم که رنگ گرفته و یک ماهی می‌شود که با روزنامه پاکش نکرده‌ام و توی روزنامه حرفهایی بود که سبک شده بودند و سرم گیج رفته بود و با تفاله‌های چای فال گرفته بودم و اما فالم سر خورد و عکس‌هایش اصلا هیجانی نداشتند، بی‌ آنکه آنجا باشم کسی زار زده بود که بگوید آنجا نبوده و بی آنکه آنجا باشم می‌دانم که عکسی که توی قاب فلزی است واقعا سگ نیست و با اینکه سرش شبیه سگ است واقعا سگ نیست و دشت به من ربطی ندارد. توی روزنامه حرفهایی بود که با آنها دزدها جوراب جنـ ده‌ها را روی سرشان می‌کشیدند و آنها را می‌کشتند و توی گونی و ماشین‌های پلاک موقت ول می‌کردند، لبهایشان را با ماتیک رنگی می‌کردند و پولهای دزدی را توی حسابهای شرکتشان گم و گور می‌کردند، توی روزنامه دختری را دیدم که عکسش شبیه سربازی بود که فرار کرد و یا داشت فرار می‌کرد که گرفتندش، سر یک جاده پرت ایستاده بود و کوله‌اش را روی گونها شل کرده بود و جای خالی انگشتش را جلوی ماشینهای گذری می‌گرفت و لبهایش را جوری تکان می‌داد که انگاری بگوید آآآب، یا بگوید مادرجنـ نـ نـ ده، ویا شاید لبهایش را طوری گرفته بود که فقط کسی چشمانش را ببندد و با نوک انگشت روی تیغه بینی آفتاب سوخته‌اش بکشد و نرم از لبهایش ببوسد، خون زیر زبانش آرام تنه بزند و بیرون بیاید و برود زیر زبان سربازی که فرار کرد و یا داشت فرار می‌کرد که گرفتندش. چیزی زیر ریه‌هایم سنگین شده، بالا می‌آید و مثل مار نایژه‌هایم را سوراخ می‌کند و چنبره می‌زند. دست چپم را روی سینه‌ام گرفته‌ام، حالا پاهایم از تختم آویزان است و معده‌ام دارد از اسید تجزیه می‌شود، جوری که درهای ماشینی که توی بیابان گشت می‌زند و سربازها را پی می‌زند تجزیه شده، راننده‌اش جوری توی چشمها زل می‌زند که ببینی یک رطل عرق سگی توی کیسه‌های پف کرده زیر چشمانش جمع شده و بد جور بوی توتون مانده و کاه می‌داد و من باز سرش داد زدم کسی که سر عروسکها را کنده نمی‌شناسم و من آن دیوانه‌ای که از خمیر نان گلدان می‌ساخت و انگشتانش را یکی یکی می برید و توی آن می‌انداخت نیستم و صداهایی که توی سرم است را نمی‌شنوم و عکس سگ را نمی‌شناسم و این سگ ربطی به توله‌های ابلق دم بریده ندارد. من آن سربازی که نصف صورتش سوخت نیستم.

     آن شب سگ نبود و سگ لاستیک‌ها را آتش نزده بود و روی خودش بنزین نریخته بود. هوا سرد بود و سربازها جایی آن‌طرفها داشتند خودشان را گرم می‌کردند و کلی توی تفنگشان گلوله داشتند و صدای شلیک خونشان را شهوتی می‌کرد. توی پادگان ول بودند و برای یک نخ سیگار اضافی و یک جـ - لق کلاهشان را برمی‌داشتند و به سگها شلیک می‌کردند. دور آتش جمع شده بودند و یکی از روی برجک داشت آنها را می‌پایید و کسی غذای آنها را نخورده بود، اما آنجا داشتند به سگها شلیک می‌کردند، آنها به شدت داشتند شلیک می‌کردند.

+ نوشته شده در  ساعت 1  توسط nergal 


دیوانه عزیز:

     یکی از مهمترین هنرهای من تاخیر است، فکر اینکه برای همه کارهای لازم وقت هست جز کاری که دلم می‌خواهد در لحظه واقع شود. تاخیر در فهمیدن یک عبارت، تاخیر در نفهمیدن یک نفر، که چه چیزی را باید سریع قطع کرد تا طعمش در کام بماند و تاخیر در سرعت لازم، در ضربه زدن به جایی و در لحظه‌ای، مثلا یک پیت حلبی وقتی خوشحالی، و یا خوردن بستنی، وقتی همان لحظه در یک ارگان عجیب و غریب مشغول اجرای عملیات بحرانی عمرانی هستی و تاخیر در یک مشت به تهی‌گاه، وقتی می‌ماند و بدل به عارضه می‌شود، در حافظه (که شاید بزرگترین دشمن من است) و در قسمتی از پشت بازو، وقتی مشت تو در شب، با کوررنگی همزمان است. کتاب همزمانی «ویلسون» را شاید ندیده باشی و حرف بر سر همزمانی است و تعبیر من اینکه همان محیطی که در آن درگیریم، توطئه همزمان عناصری است که در یک سطح حداقلی از آگاهی و اراده، ما را در معرض می‌گذارد. در معرض وضع قانون برای خودمان وقتی در بحرانیم، در خلاء غرقیم و از کمپلکس داریم وطن می‌سازیم. ما دقیقا وقتی قانون می‌سازیم که محیط در ما واقع نمی‌شود، وقوع مطلوب اتفاق نیستیم، کم‌ایم، نیستیم و وجه غالب، جهانی است که همه در آن علیه تو همدست‌اند.

     توضیح مبسوط باشد برای بعد واینکه چرا برخلاف میل اکنونم، تعدادی قانون را به جای متن‌های آماده‌ام برای سرباز می‌گذارم. این اتفاق برای من همزمان نبود و نیست و من وجهان باز سر تعادل با هم به توافق نرسیدیم و این هم باشد برای بعد. تعدادی از بندهای پروتوکل خودم را برایت خوانده بودم، تعداد دیگری تولید کردم و البته تعدادی محصول سنتز من و زور اربیتال چند ماه اخیر بوده. کاری به نوشته‌های بقیه ندارم، اما حواس خود را دوباره به این جهت جلب می‌کنم که توجه خواننده (تا جایی که در این مدت دستگیرم شده)، به جنبه سلبی و با ایجابی عبارت و متن نیست. خواننده تناقض را می‌خواهد که بخندد، ضربان قلب بیشتر و شاید ترشح سنتتیک آتروپین برای گشادی عروق و نشئگی. کلیت پروتوکل من مهم نیست و احتراما چند بند خفیف و ماخوذ به ادب را بدون شماره مربوط در متن مرور می‌کنیم با عطف توجه به: ویلسون، بی، هایات، بنکسی، و تمام کسانی که ذن را در لیوان چای حل کرده، سر می‌کشند.

قربانت

من.

 

از: Nergalian Protocol for MotherPhukers

یک- تنها سربازانی که کیرهای کوچک دارند، سلاحهای بزرگ می‌گیرند.

دو- بزرگترین سلاح سرباز قاشق او و بهترین سنگر او تخت اوست.

سه- جهان را کسانی بیشتر به گند می‌کشند که صبح‌ها زودتر از خواب بیدار می‌شوند.

چهار- هر چیز که تو را نمی‌کشد، یک روز این کار را می‌کند.

پنج- ممکن است در روزهای عادی از یک اسب هم قوی‌تر باشی، اما در روزهای غیر عادی یک اسب از تو قوی‌تر است.

شش- وقتی کسی نمی‌داند، یعنی هیچ اتفاقی نیفتاده است.

هفت-  حرکت و زخم:

                         هفت-یک- هر حرکتی که می‌کنی زخم تو هم با تو حرکت می‌کند.

                         هفت- دو- در هر حرکتی از تو، این در ابتدا زخم توست که حرکت می‌کند.

هشت- در پایان این گلوله است که بودای کوچک توست.

نه- بعضی حرفها هستند که قبل از آنها باید سیگار کشید، بعد از بعضی باید عرق خورد، خارج از این دو، حرفها هیچ ارزشی ندارند.

ده- بزرگترین کار حادثه تبدیل است.

 

Nothing is True

Everything is Permitted

+ نوشته شده در  ساعت 1  توسط nergal